 آسيب خواهند رسانيد...» آنگاه بحيرا سخنانى را كه فشرده گفته بود، به گستردگى بر زبان راند و افزود:

«اى ابوطالب بدان كه من نصيحت را بر تو تمام كردم. اين پسر را با شتاب برگردان. اين برادرزاده ى تو پايگاهى بزرگ خواهد يافت كه ما آن را در كتابهاى خود مى يابيم و از پدرانمان نيز برايمان روايت شده است... به راستى كه او فرستاده ى پروردگار جهانيان است...» آيا گزاره ى عمر و پسر عبسه ى سلمى به آنان نرسيده بود؟ او همان بود كه از خدايان قوم خود در جاهليت روى گردانيد و به سوى شام رهسپار شد تا براى خود دينى پيدا كند. دينى كه براى رسيدن به حق، از بت پرستى شايسته تر باشد...

عمرو قصه ى خود را چنين مى آورد:

«در تيماء به پير دانشمندى برخورد كردم كه پرهيزگارى و شكوه از چهره اش مى باريد...

«به او گفتم:

«من مردى هستم از قومى كه سنگ را مى پرستند... مردى از آنان را مى بينى كه خدايش را با خود ندارد. بيرون مى رود و چهار سنگ مى آورد. بهترين را برمى گزيند و خداى خويش مى سازد... سه سنگ ديگر را براى ستردن پليديش به كار مى برد... چه بسا در راهى كه مى رود سنگ بهترى مى يابد. اين سنگ بهتر را خداى خود مى سازد و آن ديگرى را دور مى افكند... و اگر به منزلگاهى برسد كه سنگ ديگرى پسندش آيد آن را براى پرستش برترى مى دهد، و بارها و بارها بدين سان خدايش را با هر سنگ ديگرى كه چشمش بر آن بيفتد و برايش شگفت انگيزتر باشد عوض مى كند...» عمرو همچنان مى رود و با آن پير فرزانه سخن مى گويد:

«من همه ى اين رفتار را بيهوده ديدم. مرا با سنگى كه سود و زيانى از آن نباشد چه كار؟... اى پير مرا به چيزى كه براى من بهتر و براى پرستش شايسته تر باشد راهنمايى نمى كنى؟...

پير گفت:

مردى از مكه خروج مى كند و از خدايان قومش روى برمى گرداند و به پرستش معبودى ديگر دعوت مى كند... هرگاه او را ديدى از او پيروى كن زيرا او برترين دين را خواهد آورد...» عمرو از همان جا برگشت...

گاه به گاه در مكه اخبار را بررسى و بازجويى مى كرد تا بالاخره فهميد مردى از پرستش اين خدايان دورى جسته و دين خود را از آزار و ستم قومش پنهان داشته است... به سوى او آهنگ كرد...

درباره ى او پرس و جو كرد تا از كارش آگاهى يابد...

گفت:

«او چگونه كسى است؟...» گفتند:

«پيامبرى است...» گفت:

«چه كسى به او پيام مى دهد؟...» «خدا...» «براى چه او را فرستاده است؟...» «براى پرستش او كه يكتا و بى همتا است... براى پيش گيرى از خونريزى، و شكستن بت ها، پيوند دادن خويشاوندان، و امنيت بخشيدن به راه ها...» عمرو همواره درباره ى او مى پرسيد و پاسخ مى گرفت تا آگاهى هايش از وى بدانجا رسيد كه مى خواست. آنگاه دلش آرام يافت و آسودگى آن را در بر گرفت... احساس كرد انسانى ديگر شده است. غير از آن انسانى كه دودلى ها بر او چنگ مى افكند و گام هايش او را بر در سراى سراسيمگى- آنگاه كه از حقيقت نشان مى گرفت- به لرزه درمى آورد...

گويى كه تازه از مادر متولد شده است...

پيش از آنكه زبانش به سخن درآيد، قلبش با دعوت به يكتاپرستى مى تپيد...

تشهد بر زبان راند و گفت:

«ايمان آوردم و راست گفتم...» آنگاه رفت تا به سخن پيامبر درباره ى اسلام گوش فرادهد...

چون هستى او يكسره از نور ايمان روشنايى گرفت، گفت:

«اى فرستاده ى خدا... هر آنگونه كه خواهى فرمان ده تا فرمانبردارى كنم...» محمد روا ندانست كه عمرو در آن زمان به او بپيوندد تا از مشركان رنج و آزار بيند به همانگونه كه او و آن چند تن اندك بردبار كه به راه خدا درآمده بودند رنج ها و آزارها مى ديدند. از اين روى به عمرو فرمود تا به شهر خويش و نزد خانواده ى خود برگردد، و در ميان آنان بماند تا آنگاه كه خبر بيرون رفتن محمد را از مكه بشنود. رخت سفر بربندد و آنجا كه محمد فرود مى آيد بدو پيوندد... و عمرو آن چنان كرد كه فرموده بود...عيص راهب

آيا گزاره ى عيص به آنان نرسيده بود؟... آن راهب كه در مر ظهران به سر مى برد. آن راهبى كه پروردگارش به او از دانش و حكمت بهره اى داد كه به بسيارى از همانندانش ارزانى نفرمود...

عيص بيشتر روزهاى سال را در گوشه ى صومعه اش مى گذرانيد...

هنگام آن رسيده بود كه صومعه را رها سازد. به سوى مكه روان شد. با مردم آن سرزمين ديدار كرد و گفت:

«اى مردم مكه به زودى در ميان شما فرزندى به دنيا خواهد آمد كه عرب از او فرمانبردارى مى كند و عجم در دست تصرف او درمى آيد، و اكنون هنگام آمدن اوست...

«هان كسى كه او دريابد و از او پيروى كند به خواسته ى خود دست مى يابد...

«و كسى كه به او برسد و از او سرپيچى كند به خواسته ى خود نمى رسد...» عيص چند سالى بر آن سان پشت سر گذاشت تا مژده ى ميلاد پيامبر به او رسيد...نسطوراى راهب

آيا گزاره ى نسطورا به آنان نرسيده بود؟ راهبى كه محمد در سفر تجارتى خود براى خديجه، در كنار دير او، در زير سايه ى سدرى پناه گرفت تا لختى بيارامد؟...

نسطورا او را ديد...

به ميسره- غلام خديجه- روى كرد و از او پرسيد:

«اين كيست كه زير سايه ى سدر نشسته است؟...» ميسره گفت:

«اين محمد پسر عبداللَّه است...» نسطورا در او تيز نگريست...

آنگاه اندكى به انديشه فرورفت، گويى كه در كرانه هاى دانش خود طواف مى كرد.

دانشى كه تنها گروه كمى از عارفان و آگاهان بدان احاطه داشتند. چون از طواف روحانى خود برگشت به آن غلام گفت:

«به خدا سوگند اين مرد پيامبر اين امت است...» آيا گزاره ى ابن هيبان به آنان نرسيده بود؟... و ى يكى از يهوديان شام بود... داستان او را پيرى از بنى قريظه در شهر يثرب چنين روايت كرده است...

«ابن هيبان سال ها پيش از اسلام نزد ما آمد... و در ميان ما منزل گزيد...

«سوگند به خدا هرگز مردى بهتر از او نديديم...

«آنگاه كه دچار بى بارانى شده بوديم نزد وى رفتيم تا دعا كند و از خدا درخواست باران نمايد. به ما گفت:

«به خدا سوگند كه نيازتان برآورده نمى شود مگر آنگاه كه به هنگام نيايش صدقه اى در پيش روى داشته باشيد...

«ما صدقه اى پيش كش كرديم: يك صاع خرما و دو مد جو...

«ابن هيبان ما را از شهر خشك و عطش زده ى خود بيرون برد و براى ما از خدا طلب باران كرد...

«به خدا سوگند جاى خود را رها نساخت تا آنگاه كه ابر آمد و خدا ما را از باران سيراب كرد...» را وى گويد:

«آنگاه كه مرگ ابن هيبان فرارسيد و او مى دانست كه رفتنش حتمى است در ميان ما بانگ برآورد كه:

«اى گروه يهود... مى دانيد چه چيزى مرا از ميان مردم مرفه و نعمت پرورد به سرزمين بينوايى و گرسنگى كشانيد؟...» «گفتيم: خود بهتر مى دانى...

«گفت: به اين سرزمين آمدم تا در انتظار پيدايش پيامبرى بنشينم كه روزگار ظهورش نزديك شده و اين شهر هجرتگاه اوست. من اميدوار بودم مبعوث شود تا از او پيروى كنم... اى گروه يهود مباد كه ديگران در گرويدن به وى بر شما پيشى گيرند...» و چه بسيار كسانى در ميان آن قوم بودند كه سخن راوى را درباره ى ابن هيبان تصديق كردند...

ليكن مردم قريش از همه ى آن خبرها و گزاره ها پهلو تهى كردند... و خبرهايى را كه از زبان دانشمندان يهود و ترسايان و آگاهان و دارندگان صفاى باطن، به آنان رسيده بود، هرچه تمامتر از خود دور ك