ردند.

آگاهانى كه دانششان به كتابهاى پيشينيان و كاوششان در نشانه هاى گذشتگان و جسارتشان از نهان روزگار، آنان را- از ميان احساسى تيز و ذوقى پاك- به بعثت آن پيامبر راهنمايى كرده بود...

آن خبرها در آن روزگار پياپى براى آنان فرامى رسيد... و آنان براى روى دادن پيش آمدى كه آن خبرها بدان اشاره مى كرد به نظاره ايستاده بودند...

زيرا اگر آنان آن خبرها را انكار مى كردند، انكارشان ناممكن بود... و اگر آنها را مى دانستند اما ترجيح مى دادند پنهان كنند، پنهان كردنشان براى چه بود و چه سودى داشت؟... و اگر شيطان آنان را از آن خبرها فراموشى مى داد، فراموشيشان نيز زمانى كوتاه دوام داشت، زيرا روزگار دم به دم از اسرار آن خبرها پرده برمى داشت و آنان هر لحظه در زندگى خود به ياد مى آوردند كه پيامبر موعود خواهد آمد... و اگر آن خبرها را از سخنان سر در گم و ساختگى كاهنان مى پنداشتند، باز باور آنان چگونه مى توانست درست باشد در حالى كه به پيش گويى كاهنان ايمان راسخ داشتند. زيرا از راه كهانت و پيش گويى به حقايق و واقعياتى راه مى يافتند كه از هرگونه گمان و ادعاى نادرست به دور بود؟...

گويند:

«پيش گويى در اصل خود، امرى است نفسانى كه در قوم عرب بيشتر و در اقوام غير عرب كمتر است...

پيش گويى زاييده ى پاكى سرشت و نيروى روشنايى نفس است...

پيش گويى به ويژگى نفس، و سركوب كردن پليدى هاى آن از راه گوشه گيرى بسيار، تنهايى هميشگى، جدايى از مردم و كم انسى با آنان بستگى دارد...

زيرا اگر نفس تنها بماند به انديشه فرومى رود... و اگر به انديشه فرورود جدايى و دورى مى گزيند... و اگر دورى گزيند بينشى نورانى و تابناك پيدا مى كند... و چه بسا به نيرويى برسد كه بر دريافت رازهاى پنهانى دست يابد و خبرهاى نهانى را از پرده ى غيب بيرون آورد...

به هرگونه و با هر ديدى كه پيش گويى و كهانت بررسى شود، قوم عرب، پيش از رسالت پيامبر گرامى، آن را به يقين باور داشتند.

چه بسيار ميراث گذشته ى عرب نام مردان و زنان كاهنى را در بر دارد كه آوازه ى آنان در سده ها پراكنده شده است، زيرا رويدادهاى مهمى را پيش گويى كرده اند كه گذشت روزگار راستى و درستى آنها را نمودار ساخته و يادآور نام و نشان آنان است...سطيح كاهن

سطيح كاهنى بود با آفرينشى شگفت انگيز. كالبدش توده اى بود از گوشت كه نه اندامى داشت و نه استخوانى، تنها پوسته ى نازكى روى جمجمه ى او را پوشانيده بود...

آنگاه كه ايوان كسرى بر خود لرزيد و شكاف برداشت و همراه با آن پيش آمدهاى شگفت انگيز ديگرى رخ داد كه خردها از دريافت آن ناتوان ماند، كسرى اندوهگين شد و ترسيد، چون هيچ يك از موبدان وى نمى توانستند دريابند اين رويدادها به چه رازى از سرنوشت وى اشاره مى كنند. كسرى پيش كارى داشت به نام «عبدالمسيح» غسانى. او را نزد آن سطيح برگشته از شكل آدمى فرستاد، تا شايد تأويل آن رويدادها را نزد او دريابد...

غسّانى بامدادان نزد سطيح رفت و بر او درود گفت...

سطيح درودش را پاسخ نداد. غسّانى گفت:

«مهتر يمن ناشنوا است يا مى شنود؟...» سطيح خود را تكان داد و با آوازى به ماننده ى فش فش مار پاسخ داد:

«اى عبدالمسيح، بر پشت شترى مشيح (بلند و تنومند)، آمدى نزد سطيح، در حالى كه رسيده است بر لب ضريح (گور)...» و آنگاه كه سينه اش با آخرين نفس ها به خرخر افتاده بود... و له له زنان واژه هايش را به سختى بر زبان مى راند، افزود:

«فرستاد تو را پادشاه ساسان، براى شكاف برداشتن ايوان، و خاموش شدن آتش هاى مغان...» از آن پس سطيح او را آگاهى داد كه آن رويدادها بيانگر نابودى پادشاهى خسروان به دست مسلمانان است...

زنى پيش گوى عبدالمطلب را در يكى از سفرهايش ديد، در يكى از دو كف دستش نگريست و گفت:

«در اين كف پادشاهى مى بينم...» در كف دست ديگرش نگريست و گفت:

«در اين كف نيز پيامبرى مى بينم...» «طريفةالخير» كاهنه زنى بود از حمير، شبى از خواب جست و لرزان و هراسان فرياد برآورد:

«ابرى ديدم كه با آذرخش خود درخشيد، سپس با تندر خود خروشيد، بر هرچه افتاد به آتش كشيد، ديرى نپائيد كه از هم پاشيد...» طريفه به سوى پادشاه حمير- عمرو بن عامر- شتافت تا او را از درهم شكستن سد مأرب بيم دهد...

بنابر اخبار رسيده زمان چندانى بر سد مأرب نگذشت كه درهم شكست...اشكهايى در حرم

شايد فاطمه پيش از اين هيچ روزى همانند آن روز نگريسته بود...

از كنار حرم خدا گذاشت. ناگهان پچ پچ گروهى از مهتران قريش را شنيد كه براى كشتن پدرش مشورت مى كردند و مى گفتند:

«هنگامى كه محمد از اينجا گذشت، بايد هريك از ما ضربه اى به او بزند»...

پيكر خوفناكشان، درندگان دشت و جانوران بيشه را مى مانست...

همانند يك دسته چنگال و نيش و ناخن و منقار گرد هم آمده بودند...

پچ پچ ميان تهى آنان به سان نجواى شيطان بود... و به گونه ى فش فش افعى ها...

فاطمه درنگ نكرد تا آن ماران ته مانده ى زهر خود را بيفشانند... و آيا نيازى به درنگ كردن بود در حالى كه آنان شمشيرهاى تيز خود را در دست آماده كرده بودند، شمشيرهايى كه از بسيارى برندگى و جلا همانند پرتو خورشيد مى درخشيد؟...

فاطمه با شتاب از آن جايگاه بيرون رفت...

اشكهايش بر گام هايش پيشى گرفت...

پدر را از آن خبر آگاهى داد و گفت:

«اكنون من از نزد گروهى قريشيان گذشتم كه در كنار حجر اسود هم پيمان شدند و به لات، عزى، منات، اساف و نائله سوگند ياد كردند چون تو را ببينند برخيزند و با شمشيرهايشان تو را بزنند تا بكشند...

فاطمه درست، كار همان مرد را انجام داد كه به سوى موسى دويد تا او را از ماندن در شهر خود، بيم دهد...

(گفت: اى موسى گروه درباره ى تو مشورت مى كنند كه بكشندت، بيرون رو. به راستى كه من براى تو از خيرخواهانم) (سوره ى قصص، آيه ى 20).

ليكن پدر فاطمه همانند موساى كليم از سرزمين خود بيرون نرفت...

سر فراگوش دختر آورد و به نرمى گفت:

«دختركم گريه مكن...» دل فاطمه با سخن پدر كه از هر حرفش مهر مى باريد آرامش گرفت...

اشكهايش خشك شد...

لبخندى بر چهره ى تابناكش نمايان شد...

فاطمه- افزون بر دلنوازى هاى پدر- همواره باورى راستين داشت كه پروردگار ناگزير گزند دسيسه هاى آن تبهكاران را از پدرش دور خواهد كرد زيرا...

(آنان مى خواستند نور خدا را با دهان هايشان خاموش كنند و خدا نپذيرفت مگر اينكه نور خود را تمام كند...) (سوره ى توبه، آيه ى 32).

بنابراين اگر دانه هاى اشك رشته آسا از چشمان فاطمه بى اختيار روان مى شد، تنها از بى تابى نبود بلكه بيشتر از عشقى بزرگ به پدر بود...

اما محمد با آرامش و دل آسودگى به سوى مسجد روان شد. چون بدان كژدم هاى دسيسه جوى نزديك شد مشتى خاك برداشت و به سوى آنان پرتاب كرد و گفت:

«چهره ها مسخ باد...» گويى كه محمد آنان را با اين سخن در چاهى ژرف افكند...

گويى كه آنان را با اين واژه ها در پس ديوارهاى بلند و ستبر كرى و كورى و گنگى در آن سوى سد يأجوج و مأجوج زندانى كرد...

محمد در جايگاهى نزديك ميان آنان پيش رفت و همانجا ايستاد و فروتنانه نماز گزارد. آنان او را نمى ديدند، و نمى دانستند كه در فاصله ى يك انگش