ى آنان است و حتى به اندازه ى يك ذراع از آنان دور نيست...

آرى همه ى حواس آنان از كار افتاده بود...

پس با اين حال گريه ى زهرا براى چه بود؟...

آيا از بى تابى و سوز و گداز بود؟...

آيا از اندوه و نگرانى بود؟...

آيا از ترس و هراس بود؟...

آيا از انتظار فرارسيدن بلايى ناشناخته بود؟...

هرگز. هيچ يك از اين واژه ها به خودى خود پاسخ گوى اين پرسش نيست...

به تنهايى همه ى معانى شيون و زارى را در بر نمى گيرد...

به تنهايى همه ى كرانه هاى آن را از خود سيراب نمى كند...

زيرا به همان سان كه اشك به هنگام اندوه مى چكد به هنگام شادمانى نيز مى چكد...

به هنگام درد مى بارد، همچنان كه به هنگام دور شدن درد و رنج نيز مى بارد...

گاه با پيدايش نوميديى نهفته روان مى شود... و گاه با بيدار شدن اميدى خفته...

گاه با بيرون ريختن خشمى فروخورده... و گاه با رهايى از گرفتگى و پيدايش خشنودى... با فرياد افسوس براى نابود شدن از دست رفته اى...

با تلخى ناكامى... با شيرينى كاميابى...

بارى اشك چراگاه خرمى است براى احساسات ضد و نقيض...

اشك تفسيرى است روشنگر و ديدنى...

سخنى است روان...

احساسى است ذوب شده... و لحظه اى كه فاطمه در آن روز گريست و اشك هايش بر گونه روان شد، آن اشكها افسوس هايى بود كه در پى افسوس ها روان مى شد...

مرثيه ى خاموشى بود براى از دست رفتن ايمانش به بزرگوارى هاى قوم خود...

آيا اكنون نشانى از مردانگى هاى آنان بر جاى مانده است؟... خير...

همه بر باد رفت!...

با ذرات شناور در هوا پراكنده شد...

آنها را همانند قطرات آب بر شنزار بيابانى داغ ريختند و شن ها آنها را فروبلعيدند...

چه مى توان گفت درباره ى قومى كه خود به دست خويش- از روى ميل و رضا- آبرو و بزرگوارى هايشان را از بيخ و بن بركندند. ناشايست را برجاى شايست، ستم را بر جاى داد، و پيمان شكنى را بر جاى وفادارى نشاندند؟ با كدام برآورد و كدام سنجش جنگ افزار برداشتند و با مردى تنها و بى سلاح آهنگ پيكار كردند- بى آنكه با او تن به تن برخورد كنند، و يا آشكارا روياروى شوند- تا ضربه اى ناجوانمردانه و نفرت انگيز وارد آورند...

آنان با اين كار خود تا دورترين كويرهاى پستى و فرومايگى پيش تاختند...

آنان براى اين همايش و مشورت ننگ آفرين خود دليلى در دست نداشتند...

زيرا وفاى به عهد، ارزش معنوى پسنديده اى است كه رد كردنش- به هر انگيزه اى- پذيرفتنى نيست... و عهدشكنى خصلتى نكوهيده است كه پذيرفتنش- تحت هر شرايطى- توجيه ناپذير است...

فاطمه چه بسيار براى مصيبت سنگينى كه از نابود شدن ارزش هاى اخلاقى قومش ديده بود، افسوس خورد!...

چه بسيار احساس كرد، اندوه قلبش را همانند آسياب خرد مى كند و مى فشرد تا آنجا كه شيرابه ى آن به صورت اشك از ديده روان مى گردد و ريزه هاى آن با هر دم و بازدم پراكنده مى شود!...

تنها فاطمه نيست كه آن همه اندوه و سوز و گداز ديد...

براى هر مردى در مكه شايسته بود اندوه خورد و رنج كشد زيرا اگر از دلى استوار برخوردار بود يا يادى از بزرگوارى هاى قومش را كه در روز حلف الفضول به ثبت رسيد، در خاطر داشت، به حق انصاف مى داد كه بايد اندوه خورد و رنج كشيد...

پيمان روز حلف الفضول پيمانى بود آشكار كه شأن آن برتر از اين بود كه به دست فراموشى و بى اعتنايى سپرده شود، زيرا سر قريشيان را از همه ى سرها سرافرازتر گردانيد. آنان با آن پيمان بر همه ى مردم جزيرةالعرب از دورترين سرزمين هاى خاور تا دورترين سرزمين هاى باختر، و از دورترين جايگاه جنوب تا دورترين جايگاه شمال، فخرفروشى كردند...

چگونه گزيدگان و همگان مردم قريش مى توانند آن پيمان را ناديده بگيرند و فراموش كنند؟...

زيرا آنان كه اكنون از روزگار نوجوانى به ميانسالى رسيده اند، در آن روز حضور داشته اند و گواه آنند... و آنان كه كم سن و سال ترند و هنوز از آستانه ى نوجوانى نگذشته اند، همواره از آن روز با ستايش و شكوه سخن مى رانند... و همه ى مردم عرب نيز در آن سوى قريش به آنان از دريچه ى آن روز بزرگ با چشم احترام و بزرگداشت نظر مى افكنند... را ويان گفته اند: مردى از زبيد كالايى به يكى از عاليجنابان قريش فروخت. آن مرد والاجاه قريشى در پرداخت بهاى آن چند روز درنگ ورزيد. مرد زبيدى بر كوه ابوقبيس بالا رفت و يارى خواست و فرياد برآورد:

«اى مردان! به فرياد ستمديده اى برسيد كه از ياران و حاميان خود به دور افتاده و كالايش در دل مكه به يغما رفته است!...

به راستى حرام براى كسى ننگ است كه در اوج بزرگوارى باشد... و گرنه براى كالاى مرد تبهكار پيمان شكن حلال و حرامى نيست...» بزرگان قريش كه در حرم خدا نشسته بودند فرياد دادخواهانه ى او را شنيدند، مردانگى بر آنان چيره آمد. رفتند تا بينديشند شايد براى او كارى بكنند...

در اين هنگام زبير پسر عبدالمطلب آنان را فراخواند تا براى هر ستمديده از ستمگر، دادخواهى كنند، اگر چه ستمگر خويشاوندى نزديك و ستمديده بيگانه اى دور باشد...

زبير گفت: «سوگند ياد كردم تا عليه ستمگران پيمان ببنديم اگر چه ما و آنان همه از يك دودمان باشيم. چون پيمان بستيم آن را پيمان فضول مى ناميم. پيمانى كه بيگانه با آن در همسايگى ما گرامى مى شود. كسانى كه پيرامون خانه ى خدا به به سر مى برند به خوبى مى دانند ما از ستم بيزاريم و از هر ننگى دورى مى جوييم...» قريشيان بدانچه زبير گفت عمل كردند...

گرد آمدند و پيمان بستند و سوگند ياد كردند كه:

«هنگام كه از آب دريا آن اندازه بماند كه بتواند تكه پشمى را تر كند، و هنگام كه كوه هاى حرا و ثبير بر جاى خود استوار باشند، به يارى ستمديده بر ستمگر يك دست خواهيم بود...» همايش آنان در خانه ى عبداللَّه پسر جدعان رخ داد. عبداللَّه در آن روزگار مردى بزرگوار و با فضيلت بود. در اوج ارزش هاى اخلاقى و خوى هاى پسنديده سر مى كرد. در ميان عرب به خوش خويى و بزرگوارى آوازه داشت. بوى خوش خصال برجسته اش همه جا پراكنده شده بود، تا بدانجا كه اميه پسر ابوصلت- يكى از يكتاپرستانى كه از دنيا و مردم بريده و به كار آن جهانى خود پرداخته بود- چكامه اى در مدح او سرود و در آن به ستايش وى چنين پرداخت:

«آيا نيازم را بگويم يا آزرم تو مرا از گفتن آن بى نياز مى كند؟ به راستى كه آزرم، خوى توست. اگر كسى روزى تو را ستايش كند، آن ستايش او را از روبه رو شدن با تو بى نياز مى سازد. او بزرگوار بخشنده اى است كه گذشت روز و شب خوى نيكوى او را دگرگون نمى كند...» حلف الفضول نشانه ى سپيد و درخشانى بود بر پيشانى تيره ى جاهليت...

نشانه ى تابناكى از وفادارى كه به حق براى اهل حق و براى خدا، نه براى يارى به خويشاوندان و جانب دارى از عصبيت هاى قومى...

لبخند شكوفايى بر دهان قريشيان ترشروى از شرك و بزهكارى... مايه ى بالندگى بزرگان و خردان... كسى كه گواه آن پيمان بود به ماننده ى كسى بود كه گواه آن نبود. قريشيان با آن پيمان بر سر مردمان ديگر قبايل چه فخرفروشى ها و خودستايى ها كه نكردند، تا بدانجا كه روايت شده است پيامبر فرمود: «در خانه ى عبداللَّه پسر جدعان گواه پيمانى بودم كه دوست ندارم به جاى آن شترا