ن سرخ رنگ نژاده داشته باشم. و اگر در اسلام مردم را به اين پيمان فراخوانند، مى پذيرم...» ليكن آن بزرگان پيمانى را كه در آن پافشارى داشتند، شكستند...

بزرگواريى را كه آن پيامبر گرامى براى آنان تمام كرده بود با ميل و رضا از خود دور كردند...

بلكه از جامه ى انسانيت بيرون آمدند بدان سان كه افعى از پوست خود بيرون مى آيد...

آن مشورت و گردهمايى كه سران قريش در حرم خدا داشتند، نخستين و آخرين گردهمايى درباره ى پدر فاطمه نبود...

بارها تكرار شد. پياپى با انواع دشمنى و كينه توزى رخ داد...

هيچ روزى نگذشت كه براى محمد در آن روز آسايشى بخواهند يا بگذارند بويى از آسايش و آرامش بيابد...

يا براى كشتن او كمين مى كردند يا براى آزار و زجر دادنش...

محمد همواره با سخنانى نرم با آنان روبه رو مى شد، اما آنان با زشت ترين گفتار و كردار با او برخورد مى كردند...

با آنان رشته ى پيوند خويشاوندى را برقرار مى ساخت، اما آنان پيوند را مى بريدند...

مهر و خيرخواهى و آشتى را براى آنان پيش كش مى كرد ولى آنان كينه و بدخواهى و دشمنى را پيش مى كشيدند...

فاطمه باور داشت آنان از نافرمانيى كه در آن سرگردانند دست بردار نخواهند بود... چگونه مى توانند از ستمى دست بردارند كه هرگز مد آن فروكش نمى كند و درياها كينه پشت سر آنان هم دم مد آن را به ماننده ى طوفانى سخت، گسترده تر مى سازد؟...

آنان هنگام كه محمد مردم را به پيام آسمانى خود فرابخواند هرگز در برابر او جنگ افزارشان را در نيام نخواهند كرد...

هرگز از دشمنانگى خود دست بردار نيستند اگر چه محمد هزاران دليل بر حقانيت حق براى آنان بياورد...

به گمان ما سختترين و خونبارترين نبردافزار آنان در اين گيرودار، سرسختى و ستيزه جويى آنان بود...

آيا محمد در برابر پافشارى و زياده روى هايى كه در سرسختى و سرپيچى ابلهانه ى خود داشتند و از او انجام كارهايى مخالف قوانين طبيعى و محال ممكن درخواست مى كردند، سختى مى گفت؟...

به او گفتند:

«هرگز به تو ايمان نمى آوريم تا از زمين چشمه اى بيرون آورى...

يا نخلستانى داشته باشى كه رودها را از ميان درختان آن روان كنى!...

يا آسمان را هم چنانكه دعوى كردى بر ما پاره پاره بيفكنى...

يا خدا و فرشتگان را كفيل بياورى...

يا در آسمان، بالا روى... و بالا رفتنت را هرگز باور نداريم مگر آنكه بر ما كتابى فرود آورى كه آن را بخوانيم...» محمد گفت:

(پاك است پروردگارم... آيا جز بشرى هستم فرستاده ى خدا؟...) (اسراء، آيه ى 93).

آيا در اين هنگام سخن خداى بزرگ درباره ى آنان درست درنمى آيد كه فرمود:

(بسيارى از جنيان و آدميان را براى دوزخ آفريديم كه دل هايى دارند كه با آنها درنمى يابند و چشم هايى دارند كه با آنها نمى بينند و گوش هايى دارند كه با آنها نمى شنوند، آنان همچون چارپايانند بلكه گمراهترند. آنان بى خبرانند...) (اعراف، آيه 179).

با اين همه دل بزرگ فاطمه ى خردسال براى آنان مى سوخت و اندوهگين مى شد، و دوست داشت از سرسختى ستمگرانه و ابلهانه ى خود دست بردارند و به راه هدايت و درستى برگردند...

چرا فاطمه اندوه نخورد و حال آنكه آن سرسختان لجباز پيش از آنكه با وى پيوند خويشاوندى يا همبستگى خانوادگى داشته باشند، انسان هايى هم نوع و برادرانى هم نژاد وى بودند؟...

فاطمه از خردهاى آنان در شگفت بود كه چرا آنان را- با اينكه حق آشكار است- راهنمايى نمى كند... فاطمه از پافشارى آنان در شگفت بود كه چرا آنان را در گمراهى و سرگردانى نگاه مى دارد در حالى كه- افزون بر انديشه- مشاهداتشان نيز به آنان تأكيد مى كند كه در گمراهى به سر مى برند؟...

فاطمه بارها و بارها مى ديد و مى شنيد كه آنان با پدرش از در فريب و نيرنگ و دشمنى درمى آيند...

فاطمه بارها و بارها مى ديد و مى شنيد كه فريب و نيرنگ و دشمنيشان با شكست، به خود آنان برمى گردد و آنان را در بر مى گيرد...

اينگونه رفتار قريشيان حتى يكبار براى آنان سود نداشت... و چه بسيار در اين راه با نشانه هايى خدايى روبه رو شدند...

محمد روزى از كنار آنان كه در حرم نشسته بودند گذشت و به طواف كعبه پرداخت، براى ريشخند كردن وى، با چشم به يكديگر اشاره كردند...

محمد بار دوم از كنار آنان گذشت، او را سرزنش كردند و به هرزه زبانى پرداختند...

محمد بار سوم از كنار آنان گذشت، آنان در سرزنش و هرزه زبانى و ريشخند خود افزودند تا بدانجا كه خشم او افزونى گرفت و چهره اش سرخ شد و شكيبايى خود را از دست داد. روى به آنان كرد و با آوازى تهديدآميز گفت:

«اى مردم قريش آيا گوش شنوا داريد؟... هان سوگند به كسى كه جان محمد در دست اوست، من براى بريدن سرها نزد شما آمده ام...» سخن محمد آنان را ترسانيد. پرده ى دل هايشان از هراس به لرزه درآمد.

اگر چه كوشيدند تا نشانه هاى ترس و وحشت را در چهره هاى خود با پوششى از آرامش پنهان سازند، ليكن بيم و هراس از چشمان آنان به خوبى نمايان شد...

با پشيمانى گفتند:

«اى ابوالقاسم برو... به خدا سوگند كه تو نادان نيستى...» روزى ديگر بى خردى بر آنان تنگ آورد. از بسيارى كينه و دشمنى به محمد، نتوانستند آن بى خردى را از خود دور كنند... محمد را ديدند كه نماز مى گزارد. در نزديكى آنان پليدى و خون شترى كه مردم سر بريده بودند، افتاده بود...

ابوجهل همنشينان خود را برانگيخت و گفت:

«كداميك از شما اين پليدى را برمى دارد و آنگاه كه محمد به سجده مى رود ميان دو شانه اش مى نهد؟...» گولترين آنان- عقبه پسر ابومعيط- پيش آمد و گفت:

«من اين كار را خواهم كرد...» و ى آن پليدى را برداشت و بر پيامبر كه در حال سجده بود افكند. آنگاه همه ى آنان خنده سر دادند...

محمد سر از سجده برنداشت تا آنگاه كه زهرا آمد و بازمانده ى آن پليدى ها را از پشت پدر افكند و به آن گروه نادان زخم زبان ها زد و نكوهش هايى كرد كه شايسته و در خور آنان بود...

اما فرستاده ى خدا نماز را قضا ناكرده به آن گروه كينه توز نگريست، آنگاه چشم ها و دستهاى خود را به سوى آسمان بالا برد و دعا كرد:

«خدايا براى آنان سال هايى به سان سالهاى يوسف قرار بده... خدايا ابوالحكم پسر هشام، عتبه پسر ربيعه، شيبه پسر ربيعه، وليد پسر عتبه، عقبه پسر ابومعيء عماره پسر وليد، و اميه پسر خلف را بگير...

آنان بهت زده شدند...

خاموشى بر آنان چيره آمد و مانند بت هايى بى جان برجاى ماندند...

خنده هايشان در گلو خفه شد...

يك رگ در اندام آنان نماند كه از بيم و هراس به لرزش درنيامده باشد...

با اين حال هيچ شبى بر آنان تاريك نمى شد كه در خوابهاى آشفته ى خود خوارى و ناكاميى را كه در روز ديده بودند، باز نبينند و هيچ صبحى بر آنان نمى دميد كه سبك مغزى آنان با برآمدن روز تازه نشود و افزايش نيابد...

در روزى صاف و روشن ام جميل- همسر ابولهب- به ماننده ى شعله اى از كينه و دشمنى به سوى پيامبر- آنجا كه به روش همه روزه با برخى از يارانش در مسجد حرام مى نشست- با بى پروايى روان شد...

او شنيده بود كه ميان مردم شايع شده است پروردگار محمد درباره ى او و همسرش اين سخن را نازل فرموده:

(دو دست ابولهب شكسته باد. مال او و آنچه كس