 كرد او را بى نياز نكند. به زودى در آتشى داراى زبانه درآيد. و زن او كه بردارنده ى هيزم است در گردن او ريسمانى از ليف خرماست...) (مَسَد، آيه ى 1- 5).

ام جميل به كسانى كه در آن مجلس نشسته بودند نگريست. ابوبكر را در ميان آنان ديد. به او روى آورد و با كلماتى كين بار گفت:

«دوست تو كجاست؟...» ابوبكر در شگفت شد كه چگونه آن زن پيامبر را در كنار او نمى بيند؟...

آيا چشمى كه درون آن تاريكى است نور را مى بيند؟...

آن زن كه دوپاره سنگ درشت در دست داشت و آنها را نشان مى داد، به سخن خود ادامه داد و گفت:

«او كه باشد كه درباره ى من شعر مى سرايد... به گوش من رسيده كه او مرا هجو گفته است... سوگند به خدا اگر او را ببينم دهانش را با اين دوپاره سنگ مى كوبم!...» ابوبكر چيزى جز اين نگفت:

«به خدا سوگند دوستم شاعر نيست...» آن زن گفت:

«سوگند به ستارگان درخشان او شاعر است. من نيز شاعرم... و او را هجو مى گويم...» آنگاه اين چنين به هجو پرداخت:

«از نكوهيده اى سرپيچى كرديم و از فرمانش سر باززديم و از دينش بيزارى جستيم» هنوز از آنجا با سايه ى شوم خود كه زمين را آلوده مى ساخت، دور نشده بود كه ابوبكر روى به پيامبر كرد و پرسيد:

«اى فرستاده ى خدا... او چگونه تو را نديد؟...» گفت:

«مرا نديد چون خدا چشم او را از من برگرفت...» ام جميل- آن هيزم بيار معركه- برگشت تا آنجا كه برادرش- ابوسفيان پسر حرب- را ديد. پرخاشجويانه به او روى كرد و كينه ى او را برانگيخت و آتش خشم و دشمنى او را برافروخت و با نگاه هايى شرربار به او گفت:

«واى بر تو!... آيا از اينكه محمد مرا هجو گويد خشمگين نمى شوى؟...» آنگاه داستان خود را براى برادر بازگفت...

بزرگ بنى اميه با لحنى تكبرآميز و خودپسندانه به او گفت:

«تو را از دست او رهايى خواهم داد...» شمشيرش را برداشت و شتابان به سوى دشمن خود روانه شد...

ساعتى بيش نگذشته بود كه از خانه ى خود تا مسجد رفت و شتابان به سوى خواهر برگشت. از ترس له له مى زد، گويى كه از جنيان مى گريزد...

خواهرش كه مى پنداشت او به گفته ى خود عمل كرده، پرسيد:

«آيا محمد را كشتى؟...» برادر نفس نفس زنان با جملاتى بريده پاسخ داد:

«اى خواهر از اينكه سر برادرت در دهان افعى باشد شادمان مى شوى؟...» خواهر كه از سخن برادر شگفت زده بود گفت:

«به خدا سوگند خير...» برادر گفت:

«اينك نزديك بود چنين شود...» و ى كه شمشيرش را در نيام پنهان مى كرد، قصه ى خود را براى خواهر بدين سان آورد: «از اژدرمارى ستبر در هراس شدم و به لرزه افتادم كه دهان باز كرده بود تا اگر به فرستاده ى خدا نزديك شوم، سرم را ببلعد...» ليكن گفته ى او چيزى از كينه ى خواهر نكاست و گويى كه با گوشى ناشنوا به گفته ى برادر گوش مى دهد!...

كينه ورزى زياده از حد وى نسبت به محمد يك لحظه در زندگى از ا و جدا نمى شد و او نيز نمى توانست از آن دست بردارد، چنانكه گويى كينه خوراك و شراب و هواى اوست...

كينه اى را كه در كرانه هاى وجودش شيون مى كرد و مى غريد با هر دم و بازدم بر ديگر قريشيان نيز مى دميد، و با نعره پيامبر را دشنام مى داد و دينش را عيب مى كرد و او را به ريشخند مى گرفت، آنگاه مى رفت و خاك و خار و خاشاك بر سر و زير پاهاى او مى ريخت. فاطمه بيشتر اوقات به سوى پدر مى شتافت و آن خاك و خاشاك را از روى پدر پاك مى كرد و از سر راه او دور مى ساخت...

سينه ى ام جميل توان آن نداشت كه بدخواهى پنهانش را براى مردم مكه آشكار سازد، از اين روى مخفيانه، يا در دل شب يا در پشت ديوارها و درهاى بسته به دسيسه چينى مى پرداخت. ميان محمد و قومش فتنه انگيزى مى كرد و آنان را بر او مى شورانيد و كينه را در دل هاى بيمارشان مى افزود...

همچنين براى پيامبر با دست آويز گردانيدن دو دخترش رقيه و ام كلثوم- كه همسران دو پسر وى عتيبه و عتبه بودند- با قريشيان همدست شد و توطئه كرد. زيرا برخى از قريشيان به برخى ديگر گفته بودند:

«شما محمد را از اندوه و نگرانى خود آسايش داده ايد. دخترانش را به او بازپس دهيد تا به آنان دل مشغول شود...» ام جميل نيز به پيروى از سخن قريشيان افسار همسرش را دور دست مى پيچانيد و او را سر به فرمان پيش روى مى كشانيد تا آنگاه كه همسرش پذيرفت و به پسرانش گفت:

«پسران من نيستيد اگر از دختران محمد جدا نشويد...» و آن دو پسر در دامى افتادند كه مادر كينه توز بافت و پدر گمراه گسترد...

بى خردى و كينه ورزى و دشمنى بيرون از اندازه ى آن زن در نهاد پسرش عتيبه نيز سرشته شده و مهر خورده بود، زيرا وى در پستى به اوج خود رسيده بود تا آنجا كه از روى خودستايى گفت:

«به خدا سوگند نزد محمد مى روم و او را آزار مى دهم...» و ى از راه خود كه به شام مى رفت برگشت و در برابر پيامبر ايستاد و او را سخت ناسزا گفت و بر روى او آب دهان انداخت...

پيامبر با او مقابله به مثل نكرد، بلكه دست به دعا برداشت و فرمود:

«خدايا سگى از سگان خود را بر او چيره گردان!...» آنان كه دعاى پيامبر را شنيدند روى ترش كردند... زيرا مى دانستند آن نفرين دامنگير آن جوان خواهد شد...

ابولهب از نفرين محمد بر پسر خود به هراس افتاد... چون به سرزمين هاى بيگانه وارد شدند و هنگام آن رسيد كه در يكى از راه ها بيارامند، در ميان كاروانيان آواز داد:

«اى گروه قريش ما را يارى دهيد... من از نفرين محمد بر پسرم مى ترسم...» قريشيان به او يارى دادند...

براى عتيبه بسترى افكندند... آنگاه بسترهاى خود را پيرامون بستر او گستردند... از آن پس شتران خود را حلقه وار به ماننده ى ديوارى پيرامون خود و عتيبه خوابانيدند...

ليكن كار آنان براى آن جوان هيچ سودى نداشت...

او شب را به روز نرسانيد...

يكى از درندگان دشت، از ميان همه، در آن پناهگاه آهنگ او كرد و زخمى بر سر او زد و سرش را شكافت و او را به دوزخ افكند...
ليكن ام جميل- آن هيزم بيار معركه- پند نگرفت...

همچنان به محمد كينه و خشم و بى شرمى داشت...

به جز او ديگر دشمنان خدا نيز پند نگرفتند و همچنان در ستم كردن به پيامبر پافشارى داشتند، اگر چه روزگار ثابت كرد براى رفتار ستمگرانه و ابلهانه ى آنان پايانى جز بدفرجامى نخواهد بود...

آنان از كارآزمايى ها و رفتار زشت خود عليه محمد هيچ سودى نيافتند...

دختر حكم پسر ابوالعاص پدر خود را با سرزنش گفت:

«اى خاندان اميه هيچ قدمى را بدانديش تر و ناتوان تر از شما در كار رسالت محمد نديدم!...» حكم گفت:

«دختركم تند مرو و ما را سرزنش مكن... من آنچه را كه خود ديده ام براى تو خواهم گفت...» حكم براى دختر خود روايت كرد:

«شبى براى كشتن محمد همدست شديم... آنگاه كه او را در نماز ديديم از پشت سر پيش آمديم تا او را بكشيم. ناگهان آوازى هولناك كه نمى دانستيم از كجا مى آيد، در گوش هاى ما پيچيد و بيم آن مى رفت كوه هاى تهامه پاره پاره شود و بر سر ما فروافتد... حالتى همانند بى هوشى بر ما دست داد. به هوش نيامديم تا آنگاه كه محمد نمازش را به پايان برد و به سوى خانواده ى خود بازگشت...» حكم به سخنان خود ادامه داد و گفت:

«شبى ديگر هم پيمان شديم كه چون محمد پيش آيد به سوى وى حمله ور شويم... ناگهان ديديم كوه صفا و مرو