 به هم پيوستند و ميان ما و او را سد كردند...» روزى غرور بر ابوجهل چيرگى يافت، براى برخى از يارانش سوگند ياد كرد كه:

«به خدا سوگند اگر محمد را در حال سجده ببينم گردنش را با لگد خرد خواهم كرد...» محمد آمد، به مسجد داخل شد و آيات زير را تلاوت كرد:

(به نام خداوند بخشنده ى مهربان، بخوان به نام پروردگارت كه آفريد. انسان را از خون بسته آفريد...) (علق، آيه ى 1- 2). و ى سوره را تا پايان تلاوت كرد... و در همان جايى كه ابوجهل- دشمن خدا- نشسته بود، درآمد و به نماز ايستاد... يكى از ياران ابوجهل پيش تاخت و به او گفت:

«اى ابوالحكم... اين محمد است كه به سجده رفته...» ابوالحكم به سوى محمد شتافت...

ليكن ديرى نپاييد كه با رنگى پريده و اندامى لرزان به سوى يارانش برگشت...

آنان كه از رفتار ابوالحكم در شگفت بودند، از او پرسيدند:

«براى تو چه پيش آمده است؟...» و ى در حالى كه مى لرزيد و به سجده گاه پيامبر اشاره مى كرد، گفت:

«آيا چيزى را كه من مى بينم شما نمى بينيد؟...» گفتند:

«چيزى نمى بينم...» گفت:

«من ميان خود و محمد خندقى از آتش ديدم...» آيا ابوجهل به دنبال آن پديده از خيره سرى دست برداشت؟...

خير. نه او دست برداشت و نه ديگر پيشوايان شرك، اگر چه بارها و بارها آن پيش آمدهاى ديدنى و شنيدنى روى مى داد، پيش آمدهاى آشكار و محسوسى كه مردمك چشم ها را مى شكافت و پرده ى گوش ها را مى دريد...

شگفت انگيز نيست كه ام جميل از ديدن پيامبر كور باشد و با اينكه پيامبر زير چشم اوست وى را نبيند...

شگفت انگيز نيست كه حكم پسر ابوالعاص آن آواز بيم دهنده را كه از ناكجا آباد فرامى رسيد نشنيده بگيرد...

شگفت انگيز نيست كه ابوجهل خندق آتش را نديده بگيرد...

آرى شگفت انگيز نيست...

زيرا اين رويدادها همه آشكار، عادى و واقعى مى نمايد، و يكسان است كه با حروف ابجدى ماديات در فهرست رويدادهاى مادى نگاشته شود يا با حروف ابجدى معنويات در رويدادهاى معنوى... و يكسان است كه در شمار رويدادهاى معمول بيايد يا در شمار رويدادهاى شگفت انگيز...

اگر عادى و معمولى به شمار آيد، رويدادهايى است مادى... و اگر معنوى به شمار آيد، معجزه ى پيامبران است...

با اين همه ما آنها را رويدادهاى طبيعى و معمولى مى بينيم كه نواميس معروف بشرى را درهم نمى شكنند...

ليكن انديشه ى «مادى»، گروهى را اسير خود مى كند. آنان شيفته ى دانش خود شده، آن رويدادها را گونه اى از زياده روى و خودنمايى هاى راويان ، خرافه هاى ناشناخته و خيال پردازى هاى بى پايه مى پندارند و از همين جا است كه آنان با نام فرضيه ى علمى آن رويدادها را در زمينه ى كارهاى ناممكن و محال جاى مى دهند...

ناگزير به اين گروه بايد گفت:

حقايق ثابت علم گمان آنان را باطل مى سازد...

زيرا شايسته نيست كارها و پديده ها به طور مطلق با زبان ارقام و اعداد بيان شود يا با وجب و انگشت اندازه گيرى شود يا با درهم و مثقال سنجيده شود...

نفس انسان گسترده تر از آن است كه در تنگناى حواس ظاهره ى پنجگانه: چشم، گوش، پوست، بينى و زبان محدود شود...

زيرا فراسوى شعور بشر، براى وى بى شعورى است...

زيرا فراسوى ديد بشر، براى وى نابينايى است... و نيروهاى ظاهرى مادى به تنهايى رفتار اشخاص را تشكيل نمى دهد و روند پيش آمدها را تنوع و تكامل نمى بخشد...

در واقع نيروهاى پنهان معنوى است كه به نيروهاى ظاهرى مادى يارى مى رساند و به آنها توان پيدايش مى دهد...

بلكه سخن حق اين است كه معنويات، نقش نخست و اساسى را در پيدايش و تكامل بر عهده دارد...

گاهى نبرد مى كنى، پيروزى را از دست مى دهى و با شكست برمى گردى...

چه بسا پيش از آنكه جنگ افزارها با هم برخورد كند، عقب نشينى مى كنى...

چه بسا از ميدان جنگ مى گريزى...

اينها همه براى آن است كه تو فقط نماى ظاهرى يك جنگجو را به خود گرفته اى كه آن ظاهر نيز ساز و برگ سستى بيش نيست...

اينجا به نيرويى درونى و معنوى نياز دارى كه پايدارى را به تو الهام بخشد و به آمادگى تو يارى رساند تا زخم بزنى، حمله ور شوى و تاخت و تاز كنى...

ايمان استوار، تو را به چيزى نيازمند مى سازد كه براى آن مى جنگى و از آن دفاع مى كنى...

آيا بى روحيه تر، سست آهنگ تر و نافرمان تر از جنگجويى مى توان يافت كه به هدف خود ايمان نداشته باشد؟...

حال مردم قريش كه براى محمد ترفند مى كردند و مى خواستند در كار خود پيروز شوند، اين چنين بود...

آنان با حس ظاهر، نيرنگ مى زدند و گمان مى كردند بر محمد چيره خواهند شد، اما با حس باطن، باور داشتند كه در نبردى زيان بار فرورفته اند...

هيچ چيزى براى كسى سخت فرجام تر از اين نيست كه در زمينه هاى جدى و درگيرى هاى سرنوشت ساز، اوهام را توشه و توان خود سازد...

زيرا سربازان سپاه اوهام، دروغ پردازى ها و بهتان هاست... و ساز و برگ آن، خودنمايى ها و لاف هاست...

مردم قريش مى گويند محمد كاهن است و مى دانند كه او چيزى از زمزمه ى كاهنان ياد ندارد...

مى گويند جن زده است و درك مى كنند كه هيچ هوشيارى به پاى او نمى رسد...

مى گويند شاعر است و مى دانند كه او سخن منظوم نگفته است، بل كه قرآنى با شكوه از نزد ستوده اى گرامى براى آنان آورده كه همه ى آنان را از آوردن آيه اى همانند آن ناتوان ساخته است، حتى اگر براى اين كار قلم هاى همه ى آدميان و پريان با هم گرد آيند و هميارى كنند...

مى گويند دروغگوست و حال آنكه او را امين و راستگو لقب داده اند...

بلكه ايمان دارند كه او از خوى هايى بزرگ و پسنديده برخوردار است...

او براى آنان چيزى آورده كه سينه ها را بهبود و دل ها را روشنى مى بخشد و خردها را از پرستش ابلهانه ى بت ها برى مى سازد. بت هايى كه آنان مى دانند كورند و كرند و گنگ. براى خود و براى آنان سود و زيانى ندارند و پاداشى ارزانى نمى كنند...

پس چگونه اين وهم هاى ساختگى و بى ارزش، مى تواند آنان را بى نياز كند؟...

آيا اين جنگ افزار كند و فرسوده ى آنان برايشان سودى خواهد داشت؟...

قريشيان از آن همه ستم و دشمنى اميد داشتند از محمد به چه چيزى برسند، محمدى كه در جستجوى دنيا نبود و براى رسيدن به جاه و مال و قدرت كوشش نمى كرد؟...

بنابراين محمد توانگر بود و آنان نيازمند...

محمد توانمند بود و آنان ناتوان...

محمد را خوار و ناتوان مى شمردند، ليكن از او مى ترسيدند...

آنگاه كه دشمنان به سوى او روان مى شدند دل هايشان از هيبت او همانند هوا تهى مى شد...

آنگاه كه به او حمله ور مى شدند، از او به هراس مى افتادند، و راه از شكوه محمد از زير پاهايشان مى گريخت و آنان را از وى دور مى گردانيد...

به ماننده ى كسى بودند كه در برابر شمشيرها و تيرها با پاره چوب ها و پوشال هاى خشك ايستادگى كند...

به ماننده ى كسى بودند كه با طيف هايى از خيالات از در پيكار درآيد...

قريشيان در برابر محمد ايستادگى و سرسختى مى كردند و حال آنكه در دل هايشان مى دانستند، شايسته آن است كه به او و به دينش روى آورند، اگر چه نپذيرند كه شايسته تر آن است كه او را در اين راه يارى نيز برسانند، و بى گمان آنان اين شايستگى را با همه ى موازين و ارزش هاى عقلانى و اخلاقى و 