ابل پذيرش دريافته بودند، ارزش هايى كه در ارزندگى آنها حتى ميان دو كس از ايشان اختلاف نبود...

آنگاه كه آنان با محمد دشمنى مى ورزيدند، در دل هايشان حس مى كردند كه به آن ارزش هاى والا خيانت و ستم كرده اند، اگر چه كوشيده بودند تا آن احساس را درون خود سركوب كنند و نگذارند براى مردم آشكار شود، زيرا از يك سو آز داشتند تا بر محمد چيرگى و برترى يابند با اينكه او يك تن بود و آنان يك امت، و از سوى ديگر از خودخواهى خويش ترس داشتند كه مبادا براى همكارى نكردن با دشمنان محمد و دينش، سرزنش شوند...

پس چاره ى قريشيان با موقعيت ويژه اى كه برايشان پيش آمده چيست؟ موقعيتى كه آنان را به دو سوى مخالف يكديگر مى كشد. آنان در آنِ واحد ارزش ها را هم مى پذيرند و هم رد مى كنند. پذيرش ارزش ها آنان را به اين سو مى كشد و ردّ آنها آنان را به سوى مخالف...

آنان چاره اى ندارند...

آنان اينك گروهى درهم شكسته و پراكنده خواهند شد... و دل هايشان- هر آنگاه كه آنان با امرى مخالف برخورد مى كنند پاره و شكافته مى شود و براى دل هاى آنان چاره اى جز شكافته شدن نيست... و آنچه را در ژرفاى جانشان انباشتند و پنهان كردند سرانجام آشكار خواهد شد...

زيرا پس از فشار، انفجار است... و هر آنچه در كوير ناخودآگاهى و بى شعورى افتاده باشد، ناگزير بر پهنه ى آگاهى و شعور شناور خواهد شد...

در اينجا براى قريشيان به ناچار و غيرارادى، حالاتى از نگرانى روانى و نابسامانى دست مى دهد كه بر مركز اعصاب اثر مى گذارد تا آنجا كه وظيفه و كار آنها آشفته مى شود، اعصاب تعادل خود را از دست مى دهد، نيروى آنها براى تعبير درست احساسات- در فرستندگى و گيرندگى- مختل مى شود... و از همين جاست كه قريشيان چيزهايى مى بينند كه ديگران نمى بينند و چيزهايى مى شنوند كه ديگران نمى شنوند- يا نمى بينند و نمى شنوند اگر چه چشم هايشان از ديدنى ها پر باشد و گوش هايشان از آوازهاى گران پاره شود...

آرى بدين سان خدا در جهان نهان بشريت، لشكريانى دارد كه با آنان به هر كه خواهد پيروزى و به هر كه خواهد شكست ارزانى مى فرمايد...

(و شمار لشكريان پروردگارت را جز او كسى نمى داند...) (مدّثر، آيه ى 31).يكتاپرستان

اختلاف ميان طبقه ى متوسط و هم تراز مردم در معقولات، امرى است نسبى، بجا و پذيرفتنى كه زيانى براى خردها ندارد...

زيرا اختلافى است طبيعى كه در پى ميزان آگاهى مردم از امور پيش مى آيد...

يا از هم سطح نبودن درك آنان دست مى دهد...

يا از هم سان بودن درجه ى سنجش آنان مايه مى گيرد...

ليكن همه ى مردم در محسوسات با هم اختلاف ندارند اگر چه در دقت و تيزى حواس هم سطح نباشند...

زيرا حواس يكديگر را يارى مى دهند...

بلكه برخى از آنها بر جاى برخى ديگر نيز مى نشينند...

آنكه ناشنواست، دريافت گفته ى ديگران براى او دشوار نيست، وى با نگاه به نشانه هايى كه بر چهره نقش مى بندد و همچنين از راه لب خوانى سخن را درمى يابد...

آنكه نابيناست با گوش چيزهايى مى بيند كه چشم ها از ديدن آن ناتوان است...

زيرا اين چشم نيست كه مى بيند و اين گوش نيست كه مى شنود، بلكه آنها ابزارى هستند براى بردن ديدنى ها و شنيدنى ها به عصب هاى بينايى و شنوايى در مغز، تا در آنجا به نگاه ها و آوازها برگردانيده شوند... و هيچ شگفت نيست كه افراد نابينا، ناشنوا و ناگويا- از راه آموزش و عادت بر كنكاش كردن اعصاب- همانند كسانى زندگى كنند كه از اندام سالم برخوردارند... اما گاهى انسان از حواس كامل و سالم و دقيقى برخوردار است، ليكن مى بينيم از محسوساتى كه در حوزه ى دريافت او درمى آيد ناآگاه است. اين امر از دو حال بيرون نيست: يا او از روى اراده و عمد نيروهاى حسى خود را به بيكارى و بى مصرفى كشانيده است يا دست به كارى ناممكن زده مى خواهد- به گونه اى نمايشى يا كوركورانه- نفس خود را به انكار واقعيت ها و حقيقت ها ملزم سازد و او را به باور كردن امور موهوم و ناممكن وادار كند...

موقعيت مردم مكه نسبت به فرستاده ى خدا از اين دست بود...

پس اين انكار براى چيست؟...

گاهى بهانه ى مردم كه خبر نبوت محمد را پيش از بعثت، از زبان ترسايان و احبار يهود، انكار مى كنند اين است كه مى گويند آن خبرها از آيين هايى به دست ما رسيده كه خود به آنها ايمان ندارند، بنابراين سزاوار است آنها را ناديده بگيريم و با ناباورى انكار كنيم...

گاهى بهانه ى آنان كه پيش گويى هاى كاهنان را از آمدن دين جديد و ويژگى هاى پيامبرش، انكار مى كنند اين است كه گويند آن پيش گويى ها گونه اى سخنان آشفته است كه از تحريكات نفسانى پيدا مى آيد... يا صرف غيب گويى و آينده نگريى است كه تصادف و اتفاق بدان تحقق مى بخشد و بر روند طبيعى امور پيش نمى آيد... از همين روى سزاوار است آنها را از چهارچوب حقايق بيرون كنيم و در حوزه ى ادعاهاى گزافه و لاف هاى دروغين درآوريم... و همچنين شايسته است بپنداريم آنها بيشتر با شكست و ناكامى برخورد مى كنند و به ندرت درست درمى آيند...

جاى سرزنش نيست اگر آنان گمان كنند آن سخنان و آن پيش گويى ها، جدا جدا و يكى يكى بر گستره ى پهناورى از زمان و مكان پراكنده شده اند به گونه اى كه نمى توانند با هم پيوستگى و وابستگى پيدا كنند، همچون باران نرم و خفيفى كه چون قطره اى از آن بچكد پيش از آنكه به زمين برسد در هوا پراكنده مى شود يا به بخار تبديل مى گردد... ديگر اينكه آن پيش گويى ها براى گروهى بسيار اندك از مردم- آن هم جداى از يكديگر يكى از اينجا و يكى از آنجا- روى مى دهند، بنابراين تنها در دل افرادى پراكنده، جاى مى گيرند و از همين روى توان فراهم آمدن و انبوه شدن را بدان اندازه كه بتوانند ذهن ها را به سوى خود بكشانند از دست داده اند، و به دنبال آن عموميت و شيوع همگانى و گسترده ى خود را نيز از دست داده اند و با گذشت سال ها به دست فراموشى سپرده شده اند و يا به صورت ياوه هايى درآمده اند كه شايان توجه و اهميت نمى باشند...

اگر پرداختن به اين عذرآورى ها و بهانه تراشى ها روا باشد، پس چه بهانه اى مى توان تراشيد درباره ى سخنان گروه هاى ديگرى- كه بر پايه ى پيش گويى كاهنان و راهبان نيست- و تاكنون زبان به زبان گرديده، روايت راويان آنها را به همه جا پراكنده ساخته، قلم نويسندگان ثقه آنها را نگاشته و به ماننده ى ضرب المثل ميان مردم رواج يافته است؟...

چه بايد گفت درباره ى گروهى از دانشمندان و انديشه پرورانى كه از رسالت آسمانى محمد پيش از فرود آمدنش سخن گفته اند، و برخى از آنان تا نزديكى هاى روزگار آن پيامبر مى زيسته اند و ديرى نمى پاييد كه او را مى ديدند، و برخى ديگر نيز سال ها و سال ها پيش از وى آمده اند؟...

آنچه ثابت است و اسناد و مدارك آن را تأييد مى كند اين است كه آن دانشمندان با همه ى كمى شمارشان، در ميان مردم روزگار خويش بلند پايگاه و والاجاه بوده اند...

به آنچه مى گفتند ايمان داشتند، از آشكار ساختن انديشه ى خود كوتاهى نمى ورزيدند اگر چه انديشه ى آنان، بزرگان و پيشوايان را خشمگين مى كرد و با باورهاى همگان مردم ناسازگار بود...

از آنان ا