عارى روايت شده كه ديدگاه آنان را روشن و ادعاى آنان را آشكار مى كند. مردم آن اشعار را براى يكديگر مى خواندند و كاروانيان آنها را با خود از جايى به جاى ديگر مى بردند تا آنجا كه آن اشعار سرتاسر جزيرةالعرب را پوشاند و خاستگاه و معناى آنها بر خاص و عام پنهان نماند...

مردم عرب در آن روزگار توان خواندن نداشتند...

ليكن در حافظه و روايت سرآمد بودند...

به شعر بيشتر گرايش داشتند و بيشتر حفظ مى كردند...

زيرا پسران شعر را با آموزش و روايت از پدران ياد مى گيرند و شعر همواره از نسلى به نسل ديگر، با گذشت سال ها و سده ها واگذار مى شود...

شعر آينه ى راستين روزگار خويش است... آنچه در هر روزگارى پيش مى آيد بر پهنه ى تابناكش نقش مى بندد:

با همه ى حالات حقيقيش...

با آرزوهاى گوناگونش...

با گزارش رويدادهايش...

با انديشه هاى مهم و ارزنده اش...

شعرى كه از هر روزگار بر جاى مانده، هرگز از نثر آن بدان اندازه بر جاى نمانده است...

زيرا شعر براى از بر كردن آسان تر است...

از هر سخن شيرين تر است... و در روان مؤثرتر... و در ذهن ماندگارتر... و عباراتش سليس تر... و نماى آن زيباتر... و واژه هايش گواراتر... و نغمه هايش رساتر...

شگفت نيست كه مى بينيم شعر برترين ابزار براى آگاهى رساندن به مردم قلمداد مى شود، ابزارى كه هيچ ابزارى بر آن برترى نمى يابد.

انديشه ها را در همه جا پخش مى كند و خبرها را روان مى سازد...

شگفت نيست كه مى بينيم شاعر و راويانش اين ابزار را به جاهايى رهنمونى مى كنند كه با خردها از در پيكار درمى آيد و انديشه ها را در پرتو خود مى سوزاند...

با اين حال چگونه نمى تواند شعرى در دل ها جاى بگيرد كه از رسالت سخن مى گويد و از پيامبر ياد مى كند، و همانند هر شعرى ديگر، پژواك راستين روزگار است و از هرگونه چون و چرا به دور است و انكارناپذير؟...

بلكه آن شعر نيز راست است و شكى در درستى آن نيست...

چهره ى زنده اى است با تعبيرى رسا...

پاره اى است از تاريخ...

حق است به معناى كل كلمه، اگر بنيان و زيربناى آن نباشد...

چه بسيار نمونه هايى كه در اين جا ميراث منظوم به ما ارزانى مى كند...

اينك براى مثال نمونه اى شعرى مى آوريم كه معتمدان موثق از آن ناآگاه نبوده اند...

آن نمونه خبرى است منظوم از اميه پسر ابوصلت، آن شاعر بلندآوازه، آن ستايشگر با فرهنگ. راويان در توصيف او گفته اند:

جاهليت قومش را از خود دور كرد...

در بتها شك كرد...

شرك را رها كرد...

به خدايى غير از خدايانى كه مى پرستيدند روى كرد...

از باده گسارى دورى كرد...

كارهاى پليد و ناپسند را بر خود حرام كرد...

از دنيا بريد و گوشه گيرى كرد...

پلاس و پشمينه بر تن كرد...

در كتابهاى پيشينان پژوهش كرد...

در زندگى ابراهيم و اسماعيل كاوش كرد...

آيين يكتاپرستى حنيفى را مطالعه كرد...

پژوهنده بود و در دانش هاى دين آگاهان و مذهب مداران كنكاش كرد...

به كليساها و ديرهاى دور و نزديك آمد و شد كرد...

با دانشمندان يهودى همنشينى كرد...

با ترسايان بررسى ها و گفتگوها كرد...

شعر او كه از وجدان آگاهش الهام گرفته گواهى بر روشنى روان و پاكى نفس و نهاد او شناخته شده است...

از ايمان او به يكتايى آفريدگار هستى پرده برمى دارد...

از باور او به رستاخيز و زندگى پس از مرگ سخن مى راند...

از نياز جهانيان به آيينى نوين آگاهى مى دهد...

آرزوى بشر را به آمدن پيامبرى تأكيد مى كند كه بيايد و چيزى را كه موجب تباهى بشر شده اصلاح بخشد...

اميه دانستنى هاى خود را پنهان نمى كرد، بلكه در نثر و نظم و در انجمن ها براى حاضران مى گفت و آشكار مى ساخت...

مردم نيز گفته هاى او را در هر جايى براى يكديگر مى خواندند...

در سخن وى روانى و سلاستى است كه به آسانى بر زبان ها روان مى شود و در گوش ها خويش آيند است... و ى در زمينه ى آمدن دين و پيامبر جديد گفته است:

«سپاس خداى را هر بامدادان و هر شامگاهان. پروردگارم بر ما روز و شب را به نيكى پيش آورد.

گنجينه هاى پروردگار دين حنيف انباشته است و پايان ناپذير و همه ى كرانه ها را از نيروى خود فروپوشانيده است.

آيا پيامبرى از ما برايمان نمى آيد تا ما را از سرانجام خود در سرآغاز زندگى آگاهى دهد؟ روزگارى پدرانمان ما را پرورش دادند و خود نابود شدند، اينك ما فرزندانى بر جاى گذاشته ايم كه ما را به دست نابودى سپردند...

ما از ديرباز دانسته ايم- اگر دانستن برايمان سودى داشته باشد- كه به زودى پسينيانمان به پيشينيان خواهند رسيد...» اميه ايمان داشت آيين حنيفى- دين ابراهيم- حقّ است و از آن پيروى مى كرد و خود را وادار به دريافت بازمانده هاى آن كرده بود...

مردم را نيز به پذيرش آن دين برمى انگيخت... و ى گفت:

«هر دينى روز رستاخيز نزد خدا باطل است مگر دين حنيفى...» خوانده ها و پژوهش ها و روان بيدارش در دل او مى افكند كه پيامبرى در عرب پيدا مى آيد و آخرين دين خدا را به ارمغان مى آورد. وى طمع كرده بود كه خود، آن پيامبر برگزيده براى اين دين باشد...

در خداشناسى به جايگاهى رسيد كه هيچ يك از مردمان روزگارش به آن نرسيد. همواره عادت داشت پيرامون كشيشان و ديرنشينان بگردد، با آنان همنشينى و بحث و كاوش كند، شايد به دانش خود بيفزايد، يا تازه اى از آنان بياموزد... و ى در جستجوى حقيقت، سفر پايانى خود را انجام داد...

اين بار با گروهى از قريشيان به سوى شام همسفر بود كه ابوسفيان پسر حرب نيز با آنان همراهى داشت...

چون از كناره ى تپه اى بر كنار راهى گذشتند، اميه از همراهانش مهلت خواست و به آنان گفت در انتظارش بمانند...

از نزد آنان به جايى رفت كه نمى دانستند...

با گام هايى شتابزده و فراخ به سوى آن تپه روانه شد و از آن بالا رفت و آهنگ پرستشگاه كوچكى كرد كه بر بالاى آن بود... بر در آن پرستشگاه پيرى سپيد ريش و سپيد موى دراز كشيده بود... زمان درازى با هم راز و نياز كردند. آنگاه اميه تيره خاطر و اندوهگين از او جدا شد و نزد همراهان خود برگشت...

به آنان پيوست و به راه خود ادامه داد...

اميه همان كارى را كه در هنگام رفتن انجام داد در برگشتن نيز انجام داد...

براى بار دوم از آن تپه بالا رفت و با آن پير ديرنشين گفتگوها كرد...

ليكن چون برگشت از بار پيش بدحال تر بود. بر چهره ى او اخم و اندوهى نشسته بود كه همراهانش او را پيش از اين بدان سان نديده بودند...

رنگ پريده بود و ترشروى...

دهانش باز بود و واژه ها بر روى لبهايش جان مى باخت...

نگاه هاى تهيش، از پوچى بيرون مى آمد و به پوچى مى گراييد...

چهره ى سفيدش همانند صفحه اى بود كه هيچ كلكى بر آن خط نكشيده بود...

به آرامى حركت مى كرد...

گام هايش گرانبار بود... را ه رفتنش بى صدا بود...

گويى كه در خواب راه مى رود...

گويى كه گام هايش را در شنزار مى كارد...

ابوسفيان از كار او به شگفت آمد و بر جان او بيمناك شد... دوست داشت بار اندوه او را سبك كند يا او را به گفتن آنچه ديده وادار سازد...

نرم و آهسته به او گفت:

«اى اميه خود و همراهانت را به رنج افكنده اى... تو را چه پيش آمده است؟...» ابوسفيان اندكى درنگ كرد. اما جز آواز نفس هاى پياپى او چيزى نشنيد...

بار ديگ