 نزد اميه آمد و سخن خود را بازگو كرد. اميه كه تا اندازه اى به خود باز آمده بود، با تلخى و تنگ خويى با او پاسخ داد:

«رهايم كن... براى رستاخيزم بر خود مى لرزم...» دوستش از سخن وى چيزى درنيافت...

ليكن اميه به زودى از راز درون خود پرده برداشت. گويى از آشكار كردن راز خود بيزار بود. سخن با دشوارى از گلويش جدا مى شد. اندوه درونى خود را با آوازى آهسته و لرزان نمايان ساخت:

«اينجا ترساى دانشمندى است. مرا آگاهى داد كه پس از عروج عيسى شش مجدد خواهد بود. تاكنون پنج مجدد آمده و يكى مانده است...» اميه پاره اى از نفس هاى خود را فروخورد و افزود:

«من در نبوت طمع بسته بودم. چون نزد آن ترسا برگشتم گفت: آخرين پيام آور نيز آمده است... و پيامبرى از عرب برگزيده شده است... من از نبوت خويش نوميد شدم، و اين چنين اندوهگين شدم كه مى بينى...» سفر اميه به پايان رسيد...

بر كتاب آرزوهاى اميه مهر نوميدى خورد و بسته شد...

آن عبادتگر ثقفى با همراهانش به مكه بازگشت، و محمد به پيامبرى برگزيده شده بود...

در آن هنگام گروه كمى با محمد بودند و بسيارى با او دشمن...

در آن هنگام انديشه ها درباره ى رسالت محمد به وسيله ى قومش از دورترين كرانه هاى راست تا دورترين كرانه هاى چپ، براى پيروى كردن از وى يا به دشمنى برخاستن با وى، رد و بدل و سبك و سنگين مى شد، به جز گروه كمى كه هدايت يافته و چهره هاى خود را به سوى خدا برگردانيده بودند...

در آن هنگام ابوسفيان به دوست خود گفت:

«اين محمد است كه به پيامبرى برگزيده شده است...» اميه گفت:

«هان به خدا سوگند كه او بر حق است... از او فرمانبردارى كن...» ابوسفيان گفت:

«چرا خود از او فرمانبردارى نمى كنى؟...» اميه آنچه در دل داشت بيرون ريخت... پاسخ داد:

«براى شرمندگى از زنان قبيله ى ثقيف... زيرا من به آنان آگاهى داده بودم كه آن پيامبر منم. اينك چگونه از جوانى از فرزندان عبدمناف فرمانبردارى كنم؟...» اين شرمندگى نبود كه اميه را از پيروى محمد بازداشت، بلكه حسد بود...

اميه اسلام نياورد...

دانشش براى وى سودى نداشت...

به ماننده ى آن كسى است كه قرآن درباره ى او فرمود:

(برايشان خبر آن كسى را بخوان كه ما آيات و سخنان خويش را به او داديم و او از آن سخنان بيرون شد. پس شيطان او را دنبال خود فراكشيد و در نتيجه از بى راهان شد...) (اعراف، آيه 175).

اميه از سرزمين خود كوچ كرد... از منزلگاه رسالت آسمانى دور شد و به يمن در جنوبى ترين جاى جزيرةالعرب رفت... گويى كه خود را از دست ايمان گريز مى دهد...

ليكن پيشمانى از اشتباهى كه كرده بود تا پايان زندگانى او را همانند سايه دنبال كرد، هرجا كه كوچ كرد و هرجا كه ماندگار شد...

در خواب و بيدارى از او جدا نشد...

چون هنگام درگذشت اميه فرارسيد، دريغ خورد و به سرزنش خويش پرداخت به گونه اى كه هرگز آنچنان دريغ نخورده بود زيرا همواره ابزار زندگى پيرامون وى با گستردگى هرچه تمام تر آماده بود...

آنگاه كه در بيهوشى هاى مرگ افتاده بود يك بار بيدار شد و خود را از خودبينى و كبرورزى سرزنش كرد- اما چه جاى سرزنش بود- زيرا او خويشتن را بر سر راه اين سفر ناگذشتنى بى توشه و بى ره آورد يافت...

دريغ و افسوس قلبش را شكافت...

زبان از دهان بيرون كشيد و گفت:

«نه مالى هست كه مرا آزاد كند و نه خويشاوندانى كه مرا رهايى دهند...» براى بار دوم به هوش آمد، خود را در اندوه غرق و در سياه چال نوميدى پايمال يافت...

آيا كسى همانند او از خشم خدا گريزگاهى جز خرسندى خدا دارد؟...

به گناه خود اقرار كرد، شايد اقرار به گناه و خوارى، براى او سودى داشته باشد:

«بى گناه نيستم تا پوزش مرا سود دهد و نيرومند نيستم كه پيروز شوم...» براى بار سوم به هوش آمد. روزنه ى اميدى از آمرزش خداى بخشنده ى مهربان او را به گريه و زارى درآورد...

چشم ها و دست هاى خود را به سوى آسمان بالا برد و با زارى دعا كرد:

«بار خدايا اگر بيامرزى همه را خواهى آمرزيد. كدام بنده ى توست كه گناهكار نباشد...» آنگاه به جايى رفت كه هرگز برنگشت...

اما آمرزش بر خدا گران و دشوار نيست...

بلكه گفته اند:

فرستاده ى خدا درباره ى وى فرمود:

«ديرى نمانده بود كه اميه اسلام بياورد...» اميد است سخن پيامبر- سخنى كه گواهى آن شفاعتگر بزرگ بر حال اميه است- در روز رستاخيز سرافكندگى او را سبك و ترازوى اعمال او را سنگين كند...زيد پسر نفيل

او زيد پسر عمرو پسر نفيل بود...

او يكى از اندك خداپرستانى بود كه- كمى پيش از بعثت پيامبر- يكديگر را از پرستش سنگ ها و بت ها سرزنش كردند...

قوم خود را از آنچه مى پرستيدند بازداشتند...

به يكديگر سفارش كردند در شهرها سفر كنند و از اين دين حنيف- دين ابراهيم- پى جويى كنند...

مردم را به يكتاپرستى راهنمايى كنند...

زيد در قريش بلندپايه و والاجاه بود...

حقيقت يكتا را هرچه تمامتر جستجو مى كرد...

آنچه را ديگران نمى دانستند يا شيطان از يادشان برده بود با روانى روشن و جانى پاك دريافت...

شرك را زير پا نهاد...

بت ها را كنار گذاشت...

خوردن مردار و خون را حرام دانست...

مردم را از زنده به گور كردن دختران بازداشت...

در هر گوشه و كنار و سمت و سويى حواس خود را تيز مى گردانيد و به آفريدگار هستى توسل مى جست و با او مناجات مى كرد:

«بار خدايا اگر مى دانستم كدام روش نزد تو محبوبتر است با همان روش تو را پرستش مى كردم...» آنگاه كه به حرم كعبه داخل مى شد از خدايان آن قوم دورى مى گرفت و روى به كعبه مى ايستاد و بر پشت دستانش سجده مى گذارد و مى گفت:

«خدايا از روى حق و بندگى و راستى از تو فرمانبردارى مى كنم...» زيد هدايت خود را در آنچه از دين حنيف يافته بود، جستجو مى كرد...

همواره به آبشخورهاى آن دين در هر جايى وارد مى شد تا شايد بر چيزى فراموش شده دست يابد، و بر دانش خود بيفزايد ليكن تشنه از آنها برمى گشت...

زيد آنچه را دريافته بود از قوم خود پنهان نمى گذاشت بلكه بر سر حاضران آشكار و منتشر مى ساخت...

آنان را از پرستش چيزى كه سود و زيانى نمى رساند و خردها آن را باور نمى كند، نكوهش مى كرد...

آنان را به خاطر خدايانشان سرزنش مى كرد. خدايانشان را خوار مى شمرد. آنان را به سست انديشى و بى خردى نسبت مى داد...

چه بسيار از روى عمد به آنان خودستايى ها مى كرد و مى گفت:

«جز من هيچ يك از شما بر دين ابراهيم بامداد نمى كند...» گويى در آن هنگام با زبان حال و سرشت پاك خود چيزهايى را بازگو مى كرد كه بعدها خداى بزرگ آنها را در قرآن كريم به فرستاده ى خود وحى فرمود كه:

(بگو من آنم كه خداوند مرا به راه راست رهبرى كرد يعنى بر دين پاينده و راست. بر كيش ابراهيم كه حنيف بود و از شركت آوران نبود) (انعام، آيه ى 161) آيا دين حنيف جز دين اسلام است؟...

مردم بر او تنگ گرفتند و با او به كينه توزى پرداختند...

روزى- كمى پيش از بعثت- محمد او را ديد، از او پرسيد:

«اى عمو!... چيست كه مى بينم قومت با تو دشمنى مى ورزند؟...» زيد پاسخ داد:

«به خدا سوگند از من فتنه و آشوبى برنخاسته... ليكن آنان را در گمراهى مى بينم...» ورقه پسر نوفل و رقه با محمد هم انديشه بود. او را يارى مى