 داد. كارى مى كرد كه محمد توان پابرجايى و ايستايى پيدا كند. هم چنانكه سال ها بعد بلال پسر رباح براى استوارسازى و پابرجايى آيين محمد رنج ها برد. بلال كه مشركان در آزردن او فتنه ها مى كردند تا او را به شرك ورزى وادار سازند...

روايت است كه ورقه شعر زير را درباره ى زيد پسر عمرو سروده است:

«اى پسر عمرو! به خود آمدى و كوشيدى تا از تنور آتشى برافروخته كناره گرفتى...

زيرا پروردگارى را پرستش مى كنى كه همانند او پروردگارى نيست و جنيان موهوم كوهساران را بدان سان كه هستند رها ساختى. هر آنگاه كه سرزمين ترسناكى را ديدار كنم مى گويم:

خداوندگارا بر من مهربانى كن و دشمنان را بر من چيره مكن خداوندگارا بر من مهربان باش به راستى كه همه ى اميد دشمنان به جنيان است پروردگارا تو خداى من و اميد منى من پروردگارى را مى پرستم كه درخواست مرا پاسخ گويد مرا هرگز نخواهيد ديد كسى را آگاهانه پرستش كنم كه در هيچ روزگارى درخواست هايم را نمى شنود...» بى شك اينگونه سخن آورى و انديشه ورزى از ورقه انكارناپذير است...

زيرا او در دين قريش با خوش بينى مى انديشيد و نظر موافق داشت و انديشه و نظر خود را پنهان نمى كرد. ليكن آن را با نرم خويى و اندرزگويى پيش مى كشيد نه با درشت گويى و سرزنش...

همچنين روايت است كه وى اشعار زير را سروده است:

«گروه هايى را پند دادم و به آنان گفتم:

من بيم رسانم... هان مبادا كسى شما را فريب دهد مبادا آن فريبكار را خداى گونه پرستش كنيد و آفريدگارتان را رها سازيد اگر شما را به پرستش خدايى ديگر فراخوانند بگوييد:

سازگارى ميان ما و شما ناممكن است پاك است صاحب عرشى كه به او پناه مى بريم آنكه از پيش، كوه هاى جودى و جُمُد نيز او را به پاكى ستوده اند هر آنچه زير آسمان است فرمانبردار اوست شايسته نيست كسى از چگونگى فرمانروايى او آگاهى يابد نيكويى و شادابى هيچ چيزى كه مى بينم بر جاى نمى ماند تنها خداست كه مى ماند دارايى و فرزند نابود شدنى است» زيد پسر عمرو

مكه در برابر زيد تاب نياورد...

بزرگان شهر از او به خشم آمدند...

عمويش- خطاب- را بر او شورانيدند...

خطاب به همان اندازه كه از خشم مردم بر برادرزاده ى خود ترسيد، كه مبادا به او زيانى برسانند، بر مردم نيز از نفوذ معنوى برادرزاده ى خود ترسيد كه مبادا كار وى بالا گيرد و آنان را از بت پرستى بازدارد. از اين روى او را از درآميختن با مردم بازداشت و به ماندن در پس ديوارهاى خاموشى فرمان داد...

در اين هنگام زيد از جايگاه خود كوچ كرد...

آيا كوچ كردن براى آن بود كه از گوشه گيرى و به انديشه فرورفتن بيزار بود. گوشه گيريى كه حق آشكارسازى انديشه هايش را گرفته بود؟...

يا به انديشه و باور خود خيانت كرد؟...

يا از پروردگارش دست كشيد؟...

هرگز، بلكه خرسند نبود كه از گفتن حق خاموش شود و ابليسى گنگ باشد...

شهر حرام را رها كرد...

رهسپار شد تا به موصل رسيد...

سپس از موصل به شام رفت...

در آنجا به هر كرانه اى روانه مى شد. هر كجا از دانشمندى دينى آگاهى مى يافت به سوى او مى شتافت شايد نزد او غذاى روح خود را بيابد و آز خود را فرونشاند...

در پايان دوره گردى هايش به ترسايى رسيد كه در دانش نصرانيت سرآمد بود. آهنگ او كرد تا با او به بررسى و پژوهش پردازد و به سخن او گوش دهد شايد از دانش هايى كه پروردگارش به او ارزانى فرموده آموزش گيرد...

زيد از آن ترسا درباره ى ديرنشينان و كشيشان و صومعه داران پرسيد:

كدام يك به حق آگاه تر و از دين ابراهيم برخوردارتر است؟...

زيرا دين حنيف، دين يكتاپرستى بود... و زيد اين دين را به تمامى از آنها درنيافته بود... و نياز داشت از اين دين بيشتر آگاهى داشته باشد...

بارى آن ترسا براى او اعتراف كرد:

«به راستى همه ى دانشمندان يهود و ترسايان كه ديدى گمراهند...

«و تو از دينى مى پرسى كه امروز كسى را نمى يابى تا تو را بدان راهنمايى كند...

«ليكن روزگار پيامبرى بر سرت سايه گسترده كه از سرزمين تو برمى خيزد و بر دين حنيف برگزيده مى شود... و حق با اوست...» زيد با شتاب سرزمين هاى بيگانه را پشت سر گذاشت... و اگر مرگ در بازگشت بر او پيشى نمى گرفت، بى گمان بر پيامبر مى پيوست...ولادت پرشكوه فاطمه(س)‏

فاطمه بضعة منى و هى نور عينى و ثمرة فؤادى و روحى التى بين جنبى و هى الحوراء الانسية:

«فاطمه پاره تن من است، و نور چشمان من، و ميوه دلم و روح من است و او حورى انسان صفت است»

* * *

پيامبر اسلام(ص) در آن سال كه سال پنجم بعثتش بود در سختترين شرائط و حالات به سر مى‏برد.

اسلام منزوى بود، و مسلمانان اندك نخستين، شديداً تحت فشار.

محيط مكه بر اثر شرك و بت پرستى و جهل و خرافات و جنگهاى قبايل عرب و حاكميت زور و بينوائى توده‏هاى مردم، تيره و تار بود.

پيامبر(ص) به آينده مى‏انديشيد، آينده‏اى درخشان از پشت اين ابرهاى سياه و ظلمانى، آينده‏اى كه با توجه به اسباب عادى و ظاهرى بسيار دور دست و شايد غير ممكن بود.

در همين سال حادثه بزرگى در زندگى پيامبر رخ داد، به فرمان خدا براى مشاهده ملكوت آسمانها به معراج رفت، و به مصداق «لنريه من آياتنا الكبرى» آيات عظيم پروردگار در پهنه بلند آسمان را با چشم خود ديد، و روح بزرگش بزرگتر شد، و آماده پذيرش رسالتى سنگيت‏تر توأم با اميد بيشتر.

در روايتى از اهل سنت و شيعه - كه هر دو بر آن تأكيد دارند - مى‏خوانيم: پيامبر(ص) در شب معراج از بهشت عبور مى‏كرد، جبرئيل از ميوه درخت طوبى به آن حضرت داد، و هنگامى كه پيامبر(ص) به زمين بازگشت نطفه فاطمه زهرا سلام اللّه عليها از آن ميوه بهشتى منعقد شد.

لذا در حديث مى‏خوانيم كه پيامبر(ص) فاطمه سلام اللّه عليها را بسيار مى‏بوسيد، روزى همسرش عايشه بر اين كار خرده گرفت، كه چرا اينهمه دخترت را مى‏بوسى؟!

پيامبر(ص) در جواب فرمود:

«من هر زمان فاطمه را مى‏بوسم، بوى بهشت برين را از او استشمام مى‏كنم».

و به اين ترتيب اين مولود بزرگ از عصاره پاك ميوه‏هاى بهشتى و از پدرى همچون پيامبر(ص)، و مادر ايثارگر و فداكارى همچون «خديجه» در روز بيستم جمادى الثانى گام به دنيا نهاد، و طعن و سرزنشهاى مخالفين كه پيامبر را بدون «نسل جانشين» مى‏پنداشتند، همگى نقش بر آب شد، و به مضمون سوره «كوثر» فاطمه زهرا چشمه جوشان براى ادامه دودمان پيامبر و ائمه هدى و خير كثير در طول قرون و اعصار، تا روز قيامت شد.

اين بانوى بهشتى (ص) نام داشت كه هر كدام از ديگرى پر معنى‏تر بود: 1- فاطمه، 2- صديقه، 3- طاهره، 4- مباركه، 5- زكيه، 6- راضيه، 7- مرضيه، 8- محدثه، 9- زهرا و هر يك بيانگر اوصاف و بركات وجود پربركت او است.

همين بس كه در نام معروفش «فاطمه» بزرگترين بشارت براى پيروان مكتبش نهفته است، چرا كه «فاطمه» از ماده «فطم» به معنى جدا شدن، يا باز گرفتن از شير است، و طبق حديثى كه از پيامبر گرامى اسلام(ص)‏ روايت شده به امير مؤمنان على(ع) ‏ فرمود:

«مى دانى چرا دخترم، فاطمه ناميده شد؟

عرض كرد:

بفرمائيد.

فرمود:

براى آنكه او و شيعيان و پيروان مكتبش از آتش دوزخ باز گرفته شده‏اند»!

از م