يان نامهاى او نام «زهراء» نيز درخشندگى و فروغ خاصى دارد، از امام صادق(ع) پرسيدند:

چرا فاطمه را «زهراء» مى‏نامند؟

فرمود:

«زيرا زهراء به معنى درخشنده است و فاطمه چنان بود كه چون در محراب عبادت مى‏ايستاد و نور او براى اهل آسمانها پرتو افكن مى‏شد، همانگونه كه نور ستارگان براى اهل زمين [پرتو افكن است‏]. لذا زهراء نام نهاده شد».

هنگامى كه خديجه زنى با شخصيت و معروف به بزرگى بود، با پيامبر اسلام(ص) ‏ ازدواج كرد زنان مكه از او قطع رابطه كردند، و گفتند: او با جوان تهى دست و يتيمى ازدواج كرده و شخصيت خود را پائين آورده است!

اين وضع همچنان ادامه يافت تا اينكه خديجه باردار شد و جنينش كسى جز فاطمه زهرا نبود.

به هنگام وضع حمل به سراغ زنان قريش فرستاد و از آن‏ها خواست كه در اين ساعات حساس و پردرد و رنج به يارى او بيايند و تنهايش نگذارند، اما او با اين پاسخ سرد و درد آلود روبرو شد كه:

«تو سخن ما را گوش نكردى، با يتيم ابوطالب كه مالى نداشت ازدواج نمودى، ما نيز به كمك تو نخواهيم شتافت»!

خديجه با ايمان، از اين پيام زشت و بى معنى سخت غمگين شد، اما در اعماق دلش نور اميدى درخشيد كه خدايش او را در اينحال تنها نخواهد گذاشت.

لحظات سخت و بحرانى وضع حمل آغاز شد، او در محيط خانه تنها بود، و زنى كه او را كمك كند وجود نداشت، قلب او فشرده‏تر مى‏شد، و امواج خروشان بى مهريهاى مردم روح پاكش را آزار مى‏داد.

ناگهان برقى در افق روحش درخشيد، چشم بگشود و چهار زن را نزد خود ديد، سخت نگران شد. يكى از آن چهار زن صدا زد:

نترس و غمگين مباش. پرودرگار مهربانت ما را به يارى تو فرستاده است ما خواهران توايم.

من ساره‏ام!

و اين يك آسيه همر فرعون است كه از دوستان تو در بهشت خواهد بود.

آن ديگر مريم دختر عمران.

و اين چهارمى را كه مى‏بينى دختر موسى بن عمران، كلثوم است!

ما آمده‏ايم كه در اين ساعت يار و ياور تو باشيم.

و نزد او ماندند تا فاطمه بانوى اسلام ديده به جهان گشود.

آرى به مصداق‏

ان الذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الاتخافوا و لاتحزنوا».

كسانى كه بگويند پروردگار ما اللّه است، فرشتگان بر آن‏ها نازل مى‏شوند و مى‏گويند نترسيد و اندوهى به خود راه ندهيد»

در اينجا نيز علاوه بر فرشتگان، ارواح زنان با شخصيت جهان به يارى خديجه با ايمان و پر استقامت شتافتند.

تولد اين مولود خجسته آنچنان پيامبر(ص) را خشنود كرد كه زبان به مدح و ثناى پرورگار گشود، و زبان بدخواهان كه او را ابتر مى‏خواندند، براى هميشه كوتاه شد.

خداوند مژده اين مولود پربركت را در سوره كوثر به پيامبرش داد و فرمود:

انا اعطيناك الكوثر.

فصل لربك وانحر

ان شانئك هو الابتر»:

ما سرچشمه جوشان خير كثير را به تو بخشيديم.

اكنون كه چنين است، براى پرودگارت نماز بجاى آور و تكبير گو!

مسلماً دشمن تو، ابتر است!

1. رياحين الشريعه، جلد1، صفحه .21
2. اين حديث را با مختصر تفاوتى «سيوطى» در درالمنثور و «طبرى» در ذخائر العقبى و «على بن ابراهيم» در تفسير خود نقل كرده‏اند. گرچه معروف است كه معراج در سالهاى آخر توقف پيامبر(ص) در مكه بوده، ولى به طورى كه از بعضى از روايات استفاده مى‏شود معراج مكرر اتفاق افتاده است، بنابراين منافاتى با تولد بانوى اسلام در سال پنجم بعثت ندارد. 
3. اين حديث در بسيارى از كتب اهل سنت از جمله «تاريخ بغداد» و «صواعق ابن حجر» و «كنز العمال» و كتب ديگر آمده است .
4. مضمون اين حديث را گروهى از دانشمندان اهل سنت از جمله «طبرى» در «ذخائر العقبى» نقل كرده است. 
5. سوره فصلت، آيه .30
برترين بانوى جهان فاطمه زهرا(س) ،آيت الله مكارم شيرازىقس پسر ساعده

قس پسر ساعده همان شاعرى است كه سالش بالا گرفت و در ميان سالخوردگان تا دورترين روزگار، پيش رفت...

جوانانى كه در مكه با محمد جوان همزيست بودند، با آن سالخورده همزيستى داشته و چه بسا او را ديده بودند... و جوانانى كه در روزگار نبوت مى زيستند، ناگزير از قس سخن ها شنيده بودند... و فراسوى اينان و آنان گروه ها و دسته هايى بودند كه بر سيرت و سرشت او آگاهى داشتند و چه بسيار از اشعار و گفتار او را پياپى روايت مى كردند...

گويند: جارود پسر عبداللَّه- كه مهتر قوم خويش بود- نزد پيامبر خدا آمد. پيامبر گرامى از او پرسيد اگر كسانى از طايفه ى عبدقيس با او همراه بودند، كدامشان قس را مى شناخت... پاسخ داد:

«همه ى ما قس را مى شناسيم...

من سايه به سايه ى او مى رفتم...» جارود از حافظه ى خود يارى جست و افزود:

«گويى به اميه مى نگرم كه به خداى خود سوگند ياد مى كند و خطاب به مردم مى گويد:

«به راستى كه كتاب به سر مى رسد و هركس كار خود را به پايان مى برد...» سپس بت هاى زير را خواند:

«خاطره اى عشق او را در دل برانگيخت و شب هايى كه روز نداشت و كوه هايى بلند و استوار و چشمه هايى پرآب و ستارگانى پرتوافشان در تاريكى هاى شب، ستارگانى كه هر روز آنها را در گردش مى يابى.» جارود گفت: «ديگر از چيزهايى كه به ياد مى آورم اين است كه قس دل هاى هدايت جوى و پندپذير را به سوى خداپرستى راهنمايى مى كرد» را ويان گويند: روزى قس را زير سايه ى درختى ديدند كه شاخه ى مسواكى در دست داشت و در كنار آرامگاهى زمين را با آن شاخه خراش مى داد و مى گفت:

«هان اينك پيك مرگ و مرده هر دو در يك گور خفته اند و پاره هايى از جامه هايشان بر تن بازمانده است آنان را رها كن زيرا روزى فرامى رسد كه بر آنان بانگ مى زنند تا از خواب مرگ بيدار شوند و از هم جدا افتند از حال خود به حالى ديگر برگردند و آفرينشى نو پيدا كنند بدان سان كه از پيش آفريده شدند.» قس از بت پرستى دورى جست. به خداشناسى پرداخت. به يكتاپرستى روى آورد. به رستاخيز و حساب آخرت ايمان يافت...

چه بسيار در اين زمينه سخن ها دارد كه به صورت ضرب المثل بر سر زبان ها روان شده است...

قس دانستنى هاى خود را پنهان نمى گذاشت، بلكه در همايش ها، انجمن ها و بازارها براى مردم مى گفت تا آنجا كه گويى براى گسترش دادن ايمان گماشته شده است.

گويند گروهى از طايفه ى عبدقيس نزد پيامبر آمدند. چون پيامبر قس را در ميان آنان نيافت، ايشان را از حال وى پرسيد... گفتند:

«قس درگذشته است...» پيامبر- دورد بر او- گفت:

«او را فراموش نمى كنم كه در بازار عكاظ سوار بر شترى سرخ رنگ سخنرانى مى كرد...» پيامبر از ياران او خواست آنچه را قس در آن هنگام گفته بود بازگو كنند...

بيشتر آنان آن سخنرانى را از برداشتند...

يكى از آنان گفت: قس پسر ساعده آن روز در بازار عكاظ براى حاضران سخنرانى شگفت انگيزى كرد و در آن گفت:

«اى مردم...

گوش دهيد و به ياد بسپريد... چون به ياد سپرديد از آن بهره مند شويد... و آنكه مرد، نابود شد... و هرآنچه آمدنى است آمد...

به راستى كه در آسمان خبرى است... و در زمين شگفتى هاست...

بسترى است نهاده... و آسمانه اى است بركشيده... و ستارگانى است در گردش... و درياهايى است از جوشش فرونشسته...

قس سوگند ياد كرد سوگندى قطعى كه در آن نه سوگندشكن است و نه بزهكار...
