
به راستى كه خدا دينى دارد كه از دين شما نزد او محبوبتر است... و پيامبرى دارد كه هنگام آمدنش فرارسيده و سايه ى روزگارش بر سر شما گسترده شده است.» گويند:

قس در اين هنگام با دست خود به سوى مكه اشاره كرد...

«خوشا به حال كسى كه به او ايمان آورد و هدايت يافت، و واى به حال كسى كه از او سرپيچى و نافرمانى كرد...» قس به سخنرانى خود ادامه داد و در سخنانى گفت:

«چيست كه مى بينم مردم مى روند و برنمى گردند؟...

آيا خود به ماندن خرسند بودند و ماندگار شدند؟...

يا در آنجا رها شدند تا فروخفتند؟...» آنگاه پيامبر از آنان پرسيد:

«كدام يك از شما سخن قس را روايت مى كند؟...» آنان همه براى پيامبر اشعار زير را خواندند:

«براى ما از درگذشتگان سده هاى پيش اندرزهاست من چون براى مرگ آبشخورها ديدم كه بيرونشدى نداشتند و قوم خود را از خرد و كلان ديدم كه به سوى آن آبشخورها دوانند و هيچ درگذشته اى از پيشينيان و پسينيان نزد من برنمى گردد باور يافتم كه من نيز ناچار به جايى خواهم رفت كه قومم رفتند.» بخش سوم

خديجه اندوه همه را بر دوش مى كشيد

زهرا با اين روزهاى پايانى كه بر رقيه و ام كلثوم در خانه گذشت، تا اندازه اى آرامش دل يافت...

در آن روزها احساس آسايش كرد، احساسى كه به عواطفش آرامش بخشيد و با دلگرمى، راه نگرانى را بر او بست، گرفتگى او را تا اندازه اى دور كرد...

لبخندى خيال آسا با اندك نشانى از شادمانى برايش پيدا آمد. لبخندى كه از دندان روزگار تلخ و اندوهبارش بر گوشه ى لب نمايان مى شد...

درد جانكاهى كه زهرا بر دوش مى كشيد، بارى بود بس گران...

اما از اين كه سه خواهر، بار درد و اندوه زهرا را آن روزها ميان خود بخش مى كردند، براى او كشيدن آن همه بار آسانتر و سبك تر مى شد تا اينكه به تنهايى آن را بر دوش كشد...

بديهى است اگر براى شخص سرمازده، همسايه اى جز زمهرير نباشد، سوزش سرما به زودى گوشت او را از هم مى پاشد و استخوانش را مى تركاند...

اما اگر او براى دوستى سرمازده يا سرمانازده در كنار خود جا بگشايد ، اميد مى رود از سوزش سرما رهايى يابد، يا آن سوزش براى وى سبكتر شود...

زيرا همسايه روانداز است... و روانداز حركت خون را در رگها فعال مى سازد... و حركت، گرماست... و درهم شدن نفس ها گرما برانگيز است... به سان برخورد دو ابر بسيار سرد كه آذرخش مى زند و از آن آذرخش هم نور بيرون مى جهد و هم آتش...

اما خديجه- آن ابر بانو- اندوهى داشت كه كوه ها از كشيدن آن گرانبار مى شد...

قلب بزرگش براى همه ى دردها و همه ى آرزوها گنجا داشت...

او اندوه همه را بر دوش مى كشيد...

اندوه خانه، اندوه دنيا و اندوه دين...

اندوه فاطمه ى كوچك را كه از شيرينى دوران شاداب كودكيش بى بهره ماند و مزه ى بازى و شادابى و خنده را- همانند كودكان همسالش- نچشيد... بلكه دوست داشت- براى خدمت به پدر و ترس از ترفند دشمنان او- به يكبارگى از دوره ى كودكى به ميانسالى جهش يابد تا پشت پاى پدر روان شود. پدرى كه بر روى آتش هاى چوب شوره گز و خارهاى گون راه مى پيمود و مردم را به خداپرستى فرامى خواند...

اندوه آن دو دختر ديگر- رقيه و امّ كلثوم- را كه به روشى نه چندان خوب از خانه ى همسرانشان رانده شده بودند بى آنكه جامه ى زفاف با تن آنان برخورد كرده باشد...

اندوه دختر بزرگتر- زينب- را كه مى ديد ميان آسمان و زمين آويخته مانده، نمى داند بخت او نيز همانند بخت دو خواهرش خواهد بود يا همسر و پسر خاله اش- عاص پسر ربيع- او را از چنين سرنوشتى نگاه خواهد داشت...

اندوه آن همسر بزرگ را كه اندوه فراخواندن به يكتاپرستى بود و اندوه اسلام. خديجه هر روز از بامدادان تا شامگاهان يك بار از نگرانى بر حال همسر خود مى مرد. همسرى كه براى تبليغ رسالت الهى به دل هاى بسته و خردهاى كور، و هدايت آنها مى كوشيد و به ماننده ى كسى بود كه با ناخن هاى خود از صخره ها تنديس بتراشد يا از دريايى بگذرد كه موج هايش شعله هاى آتش است...

زهرا براى ناكامى خواهرانش در زناشويى، اندوه نخورد...

آن دو دختر نيز اندوه نخوردند...

مادر نيز اندوه نخورد. او به خوبى مى دانست جدايى آنان از همسرانشان نعمتى بود شادى بخش و فرح انگيز نه زيانى اندوهبار و بدبختى افزاى...

زيرا زهرا و مادر و هر دو خواهر باور داشتند كه در واقع رقيه و ام كلثوم از رنجى كه به زودى دامنگيرشان مى شد رهايى يافته اند و آنان به ماننده ى كسى هستند كه از شوره زارى طاعون زده بيرون جسته باشد...

چگونه آن دو دختر مى توانستند در كنام درندگان زندگى كنند...

آيا اين زندگى است كه آنان تحت سرپرستى همسرانشان عتبه و عتيبه به سر برند؟ همسرانى كه بى انديشه ى نادانانه ى پدرشان ابولهب آمد و شد نمى كردند، و ابولهبى كه آن انديشه ى پليد را كينه ى همسرش امّ جميل به ا و مى خورانيد بدان سان كه مادرى مسلول، نوزاد خود را از پستانى شير بخوراند كه از آن بيمارى مى بارد و مرگ مى تراود؟...

آن زن و همسر، گونه اى از مردمان افعى آساى زهرآگين و كشنده بودند كه بر روى شكم نمى خزيدند بلكه بر روى پاها راه مى رفتند...

در هر رنجى كه به محمد مى رسيد، دست داشتند...

حتى آنگاه كه فرزندان عبدالمطلب و فرزندان هاشم هم پيمان شدند تا از محمد در برابر ستم قريشيان حمايت كنند، اين عموى زيان پيشه و همسر كينه توزش در صف مخالف ايستادند...

ليكن روز، همواره از دل شب سرچشمه مى گيرد...

در كرانه ى افق تيره كه ابرهاى نوميدى لايه بر لايه انباشته شده بود، روزنه هايى از اميد گشوده شد... و هان اين اميد، آرامشى روحى بود كه به خاطر گروه ايمان آوردگان درمى آمد. آنان مى ديدند كه دست تغيير و تحول بيرون آمده و قلم روشنگر و رنگ آميز خود را بر روى برخى از كرانه هاى زندگى مى كشد...

قطره هاى نور پايدار شد و از دوردست ها به ماننده ى سفيدى چشمانى سياه مى درخشيد... تا ريكى ها از پگاهى نوين، مژده ها نمايان مى كرد...

در اينجا شكنجه هاى جسمانى شگفت انگيز نيست...

بلكه شگفت انگيز- در داورى هاى انسانى و دادخواهى هاى دادخواهان- توانايى بر بردبارى است و شكيبايى بر دشوارى ها و رسيدن به احساسى تازه كه مى گويد گام ها با گذشت روزها بر استوارى خود مى افزايند و براى رسيدن به هدف در راهى باز، پيش مى روند...

زيرا شكنجه سوخت پيكار است... و رسيدن به هدف نزد ايمان آوردگان احساسى سطحى شمرده نشد، احساسى كه در جهان مفاهيم به سر برد و با خيال ها بازى كند و در چشم دل ها بنازد و ببالد...

رسيدن به هدف يك آرزو يا يك رؤيا شمرده نشد...

شكل گرفت و حقيقتى شد داراى پهنا و درازا و ژرفا كه در اين و آن و اينان و آنان كه پيش آمده بودند تا زندگى خود را ارزان بفروشند و رستاخيز را با پيش كش كردن سخت كوشى و خون و دارايى خود خريدارى كنند، خودنمايى كرد...

اينك اگر توان مادى نيرومندى نيست، اين حقيقت، اندوخته اى است از شگون و خوش بينى و آرامش...

اگر دارايى بى شمارى نيست، اين حقيقت پشتوانه اى است از اطمينان و اعتماد به نفس... و خوش بينى و اعتماد، توشه است و ساز و برگ... و آن گروه- كه در چشم دشمنان خوار و اندك مى آمدند- 