سپاه اسامه و يا از آوردن قلم و كاغذ (چنانچه بحث آن در فصل اهانت به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- گذشت) مخالفت كردند.

عامل سوم: آنان از رسول خدا شنيده بودند كه بعد از او به آنها صدماتى مى رسد، و بايد صبور و بردبار و شيكبا باشند، اين هشدار رسول- صلى الله عليه و آله- به جاى اينكه سبب هشيارى آنان شود و موجب موضع گيرى و حمايت واقعى آنها از على- عليه السلام- گردد، باعث استفاده ناجوان مردانه ى آنها شد [ طبقات ابن سعد ج 2، ص 253 و انساب الاشراف ج 3، ص 53.] و عوض اينكه با فرمايش پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اجتماع شان را محكمتر و منسجم تر كنند، از هم پاشيدند.

عامل چهارم: افراد بزرگوار و مخلص و مومن و فداكار مانند سعد بن معاذ در بين آنها نبود و اگر مانند او مى بود قطعا نمى گذاشت سقيفه تحقق پيدا كند و تشكيل شود. و لذا نبود چنين افراد سبب شد كه عده اى هم كه واقعا پيرو پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و على- عليه السلام- بودند و مى خواستند كه وصايا و سفارشات پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- دقيقا اجرا شود، ولى از ترس و خوف قريش و مخصوصا افراد خشن نمى توانستند اظهار نظر و راى كنند و آزادانه امام و رهبرشان را انتخاب كنند تا خلافت و امامت در مسيرى كه خدا فرموده بود محقق بشود.

عامل پنجم: اگر جريان و اوضاع آن زمان را دقيق بررسى كنيم، مى يابيم كه مسئله نفاق و دو چهره عمل كردن، مخصوص قرش نبود، بلكه در خود انصار هم افراد منافق و دو چهره زياد بودند، و خيلى از سران انصار كه با على- عليه السلام- دشمن بودند، وقتى كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- همه ى آنها را در لشكر اسامه ابن زيد قرار داد و گفت على بماند، آنها سرپيچى كردند، بخاطر اينكه با على- عليه السلام- دشمنى داشتند. و همين ها بودند كه در تقسيم غنائم به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اعتراض كردند، در صورتى كه اگر آنها واقعا ايمان داشتند و ايمان شان كامل بود، ديگر اعتراض به فرستاده ى خدا نمى كردند، براى اينكه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- هر كارى كه انجام دهد دستور خداست.

از جمله كسانى كه به راه و روش نفاق عمل كرد، سعد بن عباده بود، و گرنه همين سعد مى توانست با كمك فاميل واقوام خود، على- عليه السلام- را به حق خدايى اش (ولايت) برساند، ولى همين سعد بن عباده در عين حال كه با قريش بد بود با على- عليه السلام- هم دشمن بود و نمى خواست كه او به خلافت برسد. زيرا مى دانست اگر على- عليه السلام- به خلافت رسد ديگر جايى براى او باقى نمى ماند، چنانچه مولى على- عليه السلام- فرموده است: اگر چهل نفر ياور مى داشتم در خانه نمى نشستم، ولى جز اهل بيتم براى من ياورى نبود و من نخواستم كه آنها را به كشتن دهم. از اين فرمايش على- عليه السلام- معلوم مى شود كه مهاجر و انصار همگى با وى دشمن بودند و اگر جنگى هم مى شد اهل بيت پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- و على- عليه السلام- كشته مى شدند.

در همين راستا ابن ابى الحديد از قول ابوبكر جوهرى در كتاب سقيفه مى گويد: «و حدثنى ابوالحسن على بن سليمان النوفلى، قال سمعت ابيا يقول: ذكر سعد بن عباده يوما عليا بعد يوم السقيفه فذكر امرا من امره نسيه ابوالحسن، يوجب ولايته، فقال له ابنه قيس بن سعد: انت سمعت رسول الله- صلى الله عليه (و آله) و سلم- يقول هذا الكلام فى على بن ابى طالب، ثم تطلب الخلافه، و يقول اصحابك منا امير و منكم امير الا كلمتك والله من راسى بعد هذا كلمه ابدا» [ شرح نهج البلاغه ج 6، ص 44.] : على بن سليمان نوفلى گفته است: بعد از قضيه ى سقيفه «سعد بن عباده» حكايتى را نقل نمود كه موجب خلافت و ولايت على- عليه السلام- بود، پسر او «قيس» گفت: تو از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اين سخن را درباره ى على شنيدى و با اين حال درصدد گرفتن خلافت برآمدى و اصحاب و ياران تو مى گفتند: از ما يك امير و از قريش هم اميرى باشد، به خدا سوگند پس از اين تا زنده هستم با تو سخن نخواهم گفت.

اين عوامل باعث شد كه انصار از قريش جلو بيفتند و براى تعيين خليفه در سقيفه جمع شوند و اگر آنها به جاى اين كار همراه سپاه اسامه مى رفتند و يا اينكه مشغول تجهيز و دفن پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- مى شدند، افراد دو چهره به اين زوديها موفق به غصب ولايت و جانشينى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نمى شدند. اگر آنها بعد از ماجراى سقيفه باز هم على- عليه السلام- را تنها نمى گذاشتند و به ناله ها و استغاثه هاى زهرا- سلام الله عليها- گوش مى دادند و به حمايت على و زهرا- عليه السلام- برمى خواستند، نه خود آنها به واسطه ى ظلم قريش و سردمداران آنها از بين مى رفتند و نه اهل بيت و خاندان وحى از خلافت كنار گذاشته مى شدند. آنها عوض اينكه از اشتباه خودشان برگردند، به توجيهات ناجوان مردانه و غيرمسئولانه رو آوردند و در جواب زهرا- سلام الله عليها- مى گفتند: اگر على- عليه السلام- زودتر از اين مرد مى آمد ما با او بيعت مى كرديم. [ براى اطلاع بيشتر به كتاب چشمه در بستر، مراجعه شود.] و در همين رابطه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه آورده است: «و تسالهم فاطمه الانتصار له فكانوا يقولون: يا بنت رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم -، قد مضت بيعتنا لهذا الرجل، لو كان ابن عمك سبق الينا ابوبكر ما عدلنا به، فقال على! اكنت اترك رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- ميتا فى بيته لا اجهزه، و اخرج الى الناس انازعهم فى سلطانه» [ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 13.] : فاطمه- سلام الله عليها- از انصار براى على- عليه السلام- طلب يارى و پشتيبانى مى كرد، ولى آنها در جواب مى گفتند كه اى دختر رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- بيعت ما با اين مرد گذشته است و اگر پسر عموى شما زودتر از ابوبكر مى آمد ما با او (على- عليه السلام-) بيعت مى كرديم و حالا ديگر بيعت مان را نمى شكنيم، على- عليه السلام- فرمود: آيا سزاوار بود كه جنازه ى مطهر رسول خدا را در خانه اش مى گذاشتم و از خانه خارج شده با مردم درباره ى جانشينى او منازعه و دعوا مى كردم؟ انصار اين توجيهات و بهانه تراشيها را كردند، در حالى كه غافل بودند كه قبل از دو ماه و ده روز، در غدير خم با على- عليه السلام- بيعت كرده بودند و قبل از آن هم در عقبه با على- عليه السلام- دست بيعت داده بودند!!!فصل چهارم

بى وفايى انصار و اقدامات اعضاى سقيفه

تا اينجا عواملى كه در بى وفايى انصار و تنها گذاشتن على و زهرا- عليهماالسلام- موثر بود، بررسى شد. مسئله ديگر اين است كه چرا و چگونه انصار را از صحنه ى انتخاب جانشين پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- عقب زدند؟ دستگاه حكومت خيلى زيركانه ى نقشه ى خودشان را پياده كردند، اول فوت رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- را انكار كردند (چنانچه گذشت) عمر شمشير از غلاف كشيده و مدام فرياد مى زد كه رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- نمرده و هركس بگويد كه وى مرده است او را با شمشير خواهم كشت، او زنده است و برمى گردد.

در همين رابطه طبرى در تاريخش آورده است: «حدثنا ا