حساس كردند كاروان دين خدا به سوى پيروزى و رستگارى روانه است...

به راستى كه آن كاروان اينك نيرومندتر است از آرزوپرورى هاى دور و دراز...

برتر است از كشيدن دردها و رنج ها...

در برابر لشكريان شيطان در ميدان هاى نبرد استوارتر است...

بر ستم و ترس سخت شورنده تر است...

از پذيرش خوارى و شكست، با شمار فراوانش، سرسخت تر است...

گستره ى آن اندك اندك پهناور مى شود و با گذشت روزها گسترش مى يابد...

هلال ماه نو را ماند...

پياپى فزونى مى يابد... و آنچه فزونى يابد ناگزير به كمال مى رسد...

دانه هاى اشك، قطره هاى شمع شد... و نور، رو به افزايش نهاد...

شادمانى بار ديگر به خانواده ى پيامبر برگشت و بر سر پدر و مادر و دختران سايه گسترد. خدا به رقيه همسرى گرامى عوض داد...

آيا كسى نژاده تر، والانياتر، با گذشت تر و بخشنده تر از عثمان پسر عفان يافت مى شود؟...

شادى زهرا به اوج خود رسيد... زيرا براى دخترى همانند و هم سال زهرا هيچ چيزى شادى انگيزتر از مراسم عروسى نيست. به ويژه كه عروس نيز خواهر محبوبش باشد...

دعوت به يكتاپرستى، در ميدان كينه توزى هاى قريشيان روان شده بود تا پرده را از روى برخى چشم ها- براى ديدن نور- بشكافد، قيد و بند گران را از جان ها بگشايد و خاك آنها را براى كشت اسلام آماده كند...

گردنكشى، ستمكارى و سرسختى خودكامگان شرك براى آنان هيچ سودى نداشت...

دشمنى ورزيدن هاى پياپى با كسانى كه خدا سينه هايشان را براى پذيرش دين نوين باز كرد، ستون بت پرستيشان را استوار نساخت...

زيادروى هاى ناپسند در شكنجه دادن بردگان و كنيزكان و خدمتكارانشان- كه مرگ را بر زندگى برگزيده، دنيا را فروخته و آخرت را خريده، و روى به سوى خدا گردانيده بودند- براى آنان سودى به ارمغان نياورد...

كوشش هاى آنان براى رساندن دست بى حرمتى به شكوه پيامبر سود نداشت...

بلكه روش آنان كه با جنگ افزار به نبرد سخن، و با زورگويى به جنگ آزادانديشى مى رفتند بازتابى منفى داشت...

اينجا يكى از سركشان ستم پيشه، اسلام مى پذيرفت، و آنجا يكى ديگر- از كسانى كه شورش كردنشان بر بت پرستان در هيچ انديشه اى راه نمى يافت- به دين خدا درمى آمد...

شايد اسلام آوردن هيچ يك از آنان به اندازه ى اسلام آوردن حمزه پسر عبدالمطلب دل فاطمه را خنك نكرد. حمزه كه عموى او بود و عموى پدرش...

حمزه يار دوران كودكى و نوجوانى و جوانى محمد بود. ميان سواركاران و دلاور مردان به بى باكى در انديشه، دست، دل و زبان بلند آوازه بود...

شايد خداوند خداوند هيچ گاه كفرپيشگان را به آن اندازه سرافكنده نكرده بود كه با درآمدن حمزه به گروه اهل ايمان سرافكنده كرد...

آيا فاطمه ى خردسال يا قريشيان- از مؤمن و كافر- فراموش كرده اند كه ابوالحكم پسر هشام رئيس مخزوميان، در برابر چشم و گوش قريشيان، چگونه بر دست همين حمزه خفّت و خوارى يافت؟ خواريى كه همانند آن را از دست هيچ انسان ديگرى هرگز نديد...

بينى بزرگ مخزوميان به خاك سوده شد...

خانه اى در مكه نمانده بود كه داستان خوار شدن ابوالحكم در آن راه نيافته باشد...

گويند:

«حمزه روزى از شكار برگشت. به روش هميشگى چند پر، تاج وار بر روى عمامه اش نشانده بود كه نشانه ى نيرومندى و دلاورى و خودستايى او بود... و ى عادت داشت پس از برگشتن از سفر پيش از آنكه به خانه رودخانه ى خدا را طواف مى كرد. هنوز به خانه ى خدا روانه نشده بود كه آواز پاى دو زن را شنيد كه پشت سرش راه مى رفتند. يكى از آنان به ديگرى مى گفت:

«اگر او بداند ابوجهل با برادرزاده اش چه كرد...» حمزه گام هايش را كوتاه كرد.

به آن دو زن نگريست و پرسيد:

«چه پيش آمده است؟...» و ى از آن دو زن و از ديگران خبرى شنيد كه دلگير شد... آنان گفتند:

گويند:

ابوجهل بر سر محمد خاك ريخته است...

سرگين به او افكنده است...

گويند:

با پا بر دوش او كوبيده است...

خشم سر تا پاى حمزه را فراگرفت. شمشير بر ميان بسته به سوى ابوجهل در انجمن قريشيان در مسجد حرام، آنجا كه او و ديگر پيشوايان كفر شب نشينى داشتند، روان شد. بالاى سر او ايستاد. كمانش را بالا برد و بر سر او فرود آورد و سرش را سخت شكافت...

بر او فرياد زد:

«آيا تو با برادرزاده ام آنچنان كرده اى كه مى گويند؟...» هوش از سر آن ناكس پريد. پيش از آنكه از خود افسوسى آشكار كند يا پوزشى بخواهد با لحنى سرشار از خوارى و پستى گفت:

«اى ابوعمّاره... محمد ما را تهى مغز مى شمرد و خدايانمان را ناسزا مى گويد...» حمزه برآشفت و در حالى كه آواز برهم خوردن دندان هايش بيانگر خشم درون او بود گفت:

«نادان تر از شما كيست؟... به راستى كه من بر دين محمدم. آنچه او مى گويد من هم مى گويم... اگر تو مى توانى مرا از دين او بازگردان...» در اين هنگام مردانى از مخزوميان برخاستند تا مهترشان را يارى دهند.

گويى مى خواهند برخى از خود بزرگ بينى هاى او را كه زير پاها ريخته شده بود، به او برگردانند...

سخنگوى آنان گفت:

«اى ابوعماره مى بينيم كه از آيين نياكانت بيرون رفته اى...» حمزه از بسيارى آنان هراس نيافت... بلكه مبارزه جويانه گفت:

«چه چيزى مرا از گرويدن به دين محمد بازمى دارد در حالى كه حق از سوى او برايم آشكار شده است؟... من گواهى مى دهم كه او فرستاده ى خداست، و آنچه مى گويد حق است... حال اگر شما راست مى گوييد مرا از دين او بازداريد...» ابوجهل رسوا شد... احساس خوراى كرد، ترجيح داد در برابر حمزه عقب نشينى كند...

به دوستان ياريگر خويش گفت:

«ابوعمّاره را رها كنيد... به خدا سوگند سخن زشتى به برادرزاده اش گفته ام...» آنگاه آنان از ستيزه جويى، خوددارى كردند...

در آن هنگام مثل حمزه در هدايت و مَثَل ابوجهل در گمراهى مَثَل همان دو كسى بود كه قرآن درباره ى آنان فرمود:

(آيا كسى كه به بيگانگى دل مرده بود و ما او را به ايمان زنده كرديم و او را روشنايى داديم تا با آن در ميان مردمان رفت و آمد كند، مانند كسى است كه در تاريكى ها گرفتار است و هرگز از آن بيرون آمدنى نيست؟ اين چنين براى كافران آنچه را كه مى كنند آرايش دادند...) (انعام، آيه 122). و خدا راست گفت...

اما جهان بشرى براى اسلام رفته رفته از فسردگى بيرون مى آمد...

برخلاف آنچه بت پرستان مى پنداشتند، دشمنى بيدادگرانه ى آنان با مسلمانان، درست بدان سان بود كه كسى سنگى در پارگينى گنديده بيفكند تا آب آن چنبره وار به جنبش درآيد و پليدى هاى بازايستاده بر رويه و كف آن درهم آشفته و گندافزاى شود...

آهسته آهسته، و به نرمى موج هاى در آمدن به دين خدا پياپى شد...

به همان اندازه كه گرايش به اسلام افزايش مى يافت رفتار ايذايى كافران نيز افزوده مى شد...

محمد- در اين برهه از مراحل مبارزه- سزاوار بود به آن جوانه هاى تازه ايمان آورده، آسودگى روان و آرامش خاطر بيفزايد، تا آنجا كه توان سر بر زدن و شكوفه دادن و ميوه برآوردن را براى آنان آماده سازد...

آنان را از ريشه كن شدن بازدارد...

زندگى آنان را نگهدارى كند، زيرا آنان هم اكنون هسته اى بودند كه به زودى درختى راست رسته مى شد، با ريشه هايى در ژرفاى زمين، تنه اى ستبر، شاخه هايى زيبا و با