لان و برگهايى انبوه كه پس از روزگارى ميوه مى داد و بر سر جهانيان سايه مى گسترد...

آيا محمد در اين هنگام مسلمانان را از رنج هاى آن مردم دور نساخت، مردمى كه آنان را در آبشخورهاى مرگ فرومى بردند و در فريب و نيرنگ مى افكندند تا گام هايشان بر پلكان ايمان به لرزش درآيد؟...

آرى محمد چنين كرد... و محمد چاره اى نداشت جز اينكه چنين كند زيرا آن اسلام پذيرفتگان اندك، انسان بودند... و سستى و ناتوانى سرشت انسانى است...

همه ى مردم در داشتن آهنگ آهنين، توان ايستادگى و شكيبايى بر رنج، يكسان نيستند...

گاهى شكنجه دادن كسى، از اندازه ى توان او بيرون مى رود و مرگ، او را بر زمين مى زند...

گاهى كسى- براى حفظ جان خود- دست به تقيه مى زند و اسلامش را پنهان مى كند و در اوج بيزارى، از خود رفتارى آشكار مى سازد تا كافران بى خرد را خرسند كند و با كردار خود به ديگران بفهماند كه مرتد است...

گاهى كسى از سنگدلى و گزندرسانى كافران آنچنان به تنگ مى آيد و فشار مى بيند كه به لبه هاى درهم شكسته ى بى ايمانى نزديك مى شود...

گاهى گرونده اى به اسلام از رفتار آن ستمگران رنج هايى مى بيند كه همتش را درهم مى شكند و گرايشش را سست مى كند، و بى گمان اين چنين كس براى ديگر گروندگان به اسلام نمونه اى ناستوده خواهد بود. دودلى را در آنان برمى انگيزد، اگر بدگمانى به دين نوين را برنيانگيزد...

آيا محمد- در چنين وضع و حالى- مى تواند براى نگاهدارى جامعه ى نوپاى مؤمنانش، به چاره جويى سريع پيشدستى كند، چاره جويى كه آزار مشركان را از يارانش دور كند و بُعد نوميدى را از خردهايشان درنوردد تا آنان را از مرگ رهايى دهد؟...

آرى او بر پيشدستى كردن توانا است...

سياستى كه ذهن نابغه و خارق العاده ى او ترسيم نمود- بى كمترين گمان- ضامن تصميمى فورى شد كه تا روزگارى آزار جورپيشگان را بازداشت و گسترش دعوت به اسلام را كه آرزوى همگان بود تا دوردست هاى دور عملى ساخت...

محمد به گروهى از مسلمانان دستور داد تا از سرزمين بيدادگران بيرون روند و به پناهگاهى امن كوچ كنند...

به آنان گفت:

«در زمين پراكنده شويد...» گفتند:

«به كجا؟...» گفت:

«آنجا...» و با دست به آن سوى درياى سرخ كه ساحل سرزمين حبشيان بود اشاره كرد... و گفت:

«در آن سرزمين پادشاهى است كه هيچ كس نزد او ستم نمى بيند...

آنجا برويد تا آنگاه كه خدا در كار شما گشايشى پيش آورد...» انتخاب محمد درست بود...

زيرا حبشيان امتى هستند پيرو كتاب آسمانى...

متدين به شريعت عيسى ناصرى، پسر مريم، فرستاده ى خدا...

كتاب آنان انجيل است... و مسيحيت دين گذشت است و آشتى...به سوى حبشه

مسلمانان به آنجا رفتند كه پيامبر اشاره كرد...

با دين خود به سرعت به سوى آن پناهگاه برافراشته، براى آسايش خود و نگاهبانى از ايمان كوچ كردند...

رفتن خود را از چشم ها و گوش ها پنهان داشتند...

اگر بينش پسر خطاب- پس از دشمنى با اسلام و ستم بر مسلمانان- در آن لحظه هاى بحرانى، به نور حق روشن نمى شد، نزديك بود كار آنان براى مشركان آشكار شود و مشركان راه را بر آنان ببندند...

ليلى همسر عامر پسر ربيعه يكى از آن كوچندگان گويد:

«عمر پسر خطاب بر ما در اسلاممان از همه ى مردم سختگيرتر بود...

«آنگاه كه بر شترم سوار شدم تا به سوى سرزمين حبشه روى آورم، ناگهان با عمر برخورد كردم. به من گفت:

«اى مادر عبداللَّه! به كجا مى روى؟...» به او گفتم:

«شما ما را در دينمان آزارها داديد... به سرزمينى مى رويم كه آزار نبينيم...» چه بسيار آن زن احساس پشيمانى كرد كه چرا زبانش لغزيد و از چيزى پرده برداشت كه بايد براى حفظ سلامت آن گروه مهاجر، پوشيده بماند...

ليكن در چهره ى عمر دلسوزى و مهربانيى ديد كه پيش از اين هرگز در چهره ى تند و بى رحم او نديده بود... آنگاه از وى شنيد كه مى گويد:

«خدا به همراه شما...» ليلى آرزو داشت در آن دم دل عمر با زبان او هم سو و موافق باشد تا او و ديگر مسافران در امن و آسايش كوچ كنند...

ليلى آنگاه كه همسرش- عامر- آمد تا سفر خود را آغاز كند، آن پيش آمد را براى او بازگو كرد...

عامر گفت:

«اميد مى دهى كه عمر اسلام بياورد؟...» «به خدا سوگند آرى...» عامر كه بدگمانى بر انديشه و حدس او چيره آمده بود گفت:

«سوگند به خدا عمر اسلام نمى آورد تا آنگاه كه خر خطاب اسلام بياورد!...» اما ليلى در پيش بينى از عامر درست انديشتر بود...

آن دو همسر هنوز به سوى دريا روان نشده بودند كه پروردگار بر عمر كرامت فرمود و عمر نزد پيامبر رفت و اسلام آورد و شهادتين بر زبان راند...

با اين همه خيلى زود خبر سفر مسلمانان به گوش قريشيان رسيد... در اين هنگام مردانشان از خشم و كينه به سان سگان شكارى هار به دنبال كردن كوچندگان پرداختند. مى كوشيدند پيش از آنكه كوچندگان به دريا برسند، بر آنان پيشى جويند...

به راستى كه چه سگان درنده اى بودند!...

پره هاى بينى خود را برمى افراشتند و بر روى سرهايشان بالا مى بردند و هوا را مى بوييدند تا رد آنان را پيدا كنند...

مژه هاى خود را به سان دام مى گستردند تا رد پاى آنان را كه بر پهنه ى شنزار نقش بسته بود، شكار كنند...

گوش هاى خود را به ماننده ى گوش هاى فيل پهن مى كردند تا هر آواز آهسته اى را بشنوند...

زمين را درنورديدند و گستره ى آن را پيمودند و به سوى ساحل پيش تاختند تا آنجا كه نزديك بود بر روى آب راه روند...

در پس پرده هاى اين كمين و گريز، فاطمه با نگرانى ايستاده بود و با چشم تصور و خيال به خواهر خود رقيه مى نگريست. رقيه كه با عثمان و با آن گروه مؤمنان پيشرو، بر پشت ستور و پياده، ميان دره ها و بيابان ها، بر روى ريگزارها و تخته سنگها، بالاى تپه هاى شن و موج هاى كوه آساى دريا، به سوى بهشت استوارى كه پيامبر براى آنان برگزيده بود، راه مى پيمودند...

مى پندارى به آنان كه در راه خدا هجرت مى كردند چه رسيد؟...

آيا به زودى آن سگان هار آنان را گم مى كنند؟...

آيا به زودى رسيدن به كناره ى امن و آسايش بهره ى آنان خواهد شد؟...

فاطمه بسيار انتظار كشيد. روزگار درازى خبرها را پى جويى كرد...

اندوهى كه از ترس بر جان آن كوچندگان با فاطمه درآويخته بود، دل او را براى خواهر محبوبش مى شكافت. خواهرى كه آن سگان هار شكارى آماده شده بودند تا پيكر همسرش را پاره پاره كنند و رقيه بيوه شود و جامه ى سوگ بر تن بپوشد اگر چه هنوز نوعروسى است كه از پوشيدن جامه ى عروسى چند روزى بيش برخوردار نشده است...

اينك فاطمه كجا و همنشينى شيرين با آن خواهر به كجا؟...

اينك فاطمه كجا و سخنان گوارا و دلنشين آن خواهر به كجا؟ سخنانى كه همواره نوجوانيش را شادابى مى بخشيد و او را به خاطرات انبوه دوران كودكى برمى گردانيد...

اگر فاطمه از بردبارى و شكيبايى بى كرانى بهره مند نبود، اشك هايش بر گونه خشك نمى شد...

اگر فاطمه احساسى عميق به نزديك شدن سپيده دم موعود نداشت، روزهايش يكسره موج هايى مى شد از شبى كه پيش از آن شبى مى رفت و پس از آن شبى مى آمد و به نرمى بر درى از سياهى تاريكى روان مى شد و پايان آن به چشم درنمى آمد... و ى با خود مى گفت:

اين يك دورى زودگذر