 است...

جدايى است براى ديدار دوباره...

دور شدن است و در پى آن بازگشتن...

آنگاه اين كوچ كردن در بينش او چنين پديدار مى آمد كه سياستى است شاهكار... اگر چه هدف آشكارش گريختن و رهايى يافتن از دست بيدادگران است، ليكن هدف پنهانش گشودن راهى است فراخ براى جريان يافتن دعوت اسلامى تا پيش روى كند و همه جا پراكنده شود...

آيا حبشه در آن هنگام كشتى نوح را ماننده نبود؟...

آرى!...

حبشه اين چنين بود...

آنجا پناهگاهى بود براى پيروان خدا از بلاى طوفان دشمنى...

آنجا صندوقى بود كه آنان را همچون دانه هايى پاك براى رويانيدن ايمان در خود گنجانيده بود...

احساس فاطمه درست بود...

درستى احساس او را رويدادها تأييد و خبرها تأكيد كرد...

در آغاز كار، آن كوچ كنندگان يازده تن بودند...

پس از روزگارى كوتاه، بيشتر از هشتاد تن شدند...

از آنجا كه مشركان خواستند آن گروه كوچك از پرندگان مهاجر را در آشيانه ى تازه ى حبشى خود به ناگاه شكار كنند، خدا ترازوى سرنوشت را به زيان آنان برگردانيد...

زيرا مهاجران در آنجا امن و آسايش يافتند...

اما آن شكارچيان، نااميد برگشتند...

آن جوجگان غريب، ناتوان، تنك پر، نازك بال و نرم منقار را پروردگارشان به گونه اى يارى داد كه در انديشه ى دشمنان نمى گنجيد. آنان در كنف نجاشى پرورش يافتند تا عقاب و شاهين و چرغ و كركس شدند...

مهتران قريش فريب دوستى خود با پادشاه حبشه را خوردند و دو تن از درنده خوى ترين و تيزدندان ترين سگان خود را در پى آن گروه مسلمان كه در سرزمين حبشه فرود آمده بودند، روانه ساختند تا در نيك نامى آن مهاجران دندان فروبرند و سينه ى نجاشى را بر آنان از خشم به جوش آورند، شايد نجاشى آنان را تسليم مشركان آدم كش كند يا خود به آبشخورهاى مرگ درآورد...

زيرك مشركان عمرو پسر عاص و دوستش عبداللَّه پسر ابوربيعه برگزيده شدند تا در گوش پادشاه حبشه وسوسه كنند و بدان گونه كه بايد دسيسه سازند و بر مسلمانان بهتان بندند...

آن دو همسفر تبهكار همراه با دروغى كه درباره ى مسلمانان ساخته بودند ارمغان هاى بسيارى براى پادشاه حبشه، بطريق ها، اسقف ها، كشيشان و ترسايان پيش كش كردند...

ليكن بدگويى و بهتان آنان سودى نداشت بلكه در دل پادشاه حبشه تأثيرى وارونه و منفى گذاشت...

آن پادشاه دادگر و خداشناس ديرى نپاييد كه با گوش دادن به سخنان آن گروه مهاجر درباره ى اسلام و شنيدن آياتى از قرآن، چهره ى حق را شناخت...

در اين هنگام بر عمرو و دوستش سخت خشمگين شد و به مردان خود گفت:

«ارمغان هايشان را به آنان برگردانيد...» نجاشى بر آن دو فرستاده ى مشرك برآشفت و آنان را از سرزمين خود بيرون راند و گفت:

«برويد... خير... سوگند به خدا هرگز آنان را به شما واگذار نمى كنم...» و ى به آن گروه طلايه ى مؤمن گفت:

«دوست ندارم در برابر كوهى از طلا يكى از شما را بيازارم... هر جا كه دوست داريد در سرزمين من فرود آييد... همان كسى كه شما را ناسزا گويد زيانكار است و تاوان گذار خواهد بود!!...» پادشاه حبشه تا آنجا كه در توان داشت از آنان حمايت و طرفدارى و بزرگداشت به عمل آورد.هرگز به تو نخواهند رسيد

اين چنين به گمان ما درمى آيد كه احساسات فاطمه او را آرام آرام بر دريايى از آرامش شناور مى سازد. گويى قايقى است كه او را بر روى درياچه اى از جيوه روان مى كند...

زورقى است از احساس به ايمان...

بر پهنه اى از آرامش پيش مى رود...

نرمى و رهوارى، آن را خم و راست مى كند...

بادبانش، پرتو نور است...

سكانش، آسودگى است...

كشتيبانش، ايمان است...

چه بسيار انديشه هاى فاطمه در آن هنگام به سان ترانه هايى آهنگين به خاطر او راه مى جست...

شب او به ماننده ى روز روشن بود...

خوابهايش لبخندها بود...

آيا احساساتى كه به او دست مى داد پژواكى از رهايى خواهر محبوبش از آن سفر پر خطر بود؟ يا زاييده ى سايه گرفتن آن مهاجران زير چتر حمايت نجاشى بزرگوار بود؟ يا به فال نيك گرفتن پيش آمدها و خوش بينى به آينده ها بود؟ يا پيش درآمدى فرخنده به سوى فرداهايى پر از اميد و آرزو بود؟ آن احساس فاطمه هرچه بود، شواهد آشكار، به پيروزيى نزديك اشاره مى كرد...

پيروزيى كه سرانجامى پسنديده و دل نشين داشت، هرچند كه روزگار آن را به تأخير بياندازد...

زيرا هر كوششى سرانجامى دارد... و هر راهى پايانى...

هر پيش آمدى از خود نشانى دارد... و هر خبرى، مژده اى... و هان اكنون آن دو دروغ پرداز دسيسه ساز از مأموريت خود به حبشه، نوميدانه و تلخ كام برگشته بودند بدان سان كه گويى حنظل به دندان مى گزند...

در كارى كه براى آن رفته بودند ناكام ماندند...

با كشيدن بارى از نوميدى بازآمدند...

بر بساط رسوايى گام مى زدند...

بر پهنه ى خوارى و پستى كوركورانه راه مى يافتند...

نگاه هايشان از پشيمانى و افسوس، زير گام ها مى افتاد...

خبر آن شكست رسوايى برانگيز، پيش از رسيدنشان به مكه، همه ى كرانه ها را پر كرده بود...

به ماننده ى غبارهاى بادى سوزان در هوا پراكنده شده بود...

به سان آواز طبل هاى آدم خوران جنگلى گوش ها را مى كوبيد...

زبان ها با آن خبر، درهم آميخته و انديشه ها آشفته شده بود...

در آن هنگام اگر چيزى از پيروزى نزديك مؤمنان آگاهى مى داد، همان مهاجرت خجسته بود كه آغاز خوارى مشركان، و سربلندى مسلمانان به شمار مى آمد...

زيربناى جامعه ى مكه سخت به لرزه درآمد...

ترس و نگرانى، دل هاى بت پرستان را پر كرد...

از نو، نگرش مردم به سوى رسالت آسمانى كشيده شد...

رسالت آسمانى از جايگاه كوچك و كم تحرك خود بيرون برده شد و همانند موج هايى كوه پيكر به جنب و جوش افتاد و بر همه ى كرانه هاى پيرامون خود گسترش يافت، تا آن كرانه ها، خود را در آن موج شتسشو دهند...

آيا زبان هاى راستينى كه دعوت اسلام را تا فراسوى مرزها بيرون برده بودند براى فراخواندن مردم به يكتاپرستى آماده نشده بودند؟...

آرى آماده شده بودند...

زيرا تنها مردم حبشه نبودند كه براى يكديگر از اسلام سخن مى گفتند، بلكه نام و ياد اسلام به سرزمين هاى ديگر نيز رسيد و بر گستره ى جزيرةالعرب از خاور تا باختر، از مرزهاى جنوبى يمن تا كرانه هاى شمالى شام پراكنده شد...

به راستى كه موضع گيرى نجاشى با آمدن مهاجران قريشى همانند بمبى بود كه در قلب مكه منفجر و تركش هاى آن به همه جا پراكنده شد و هيچ جايى از آن تهى نماند...

همانند خوابى بود كه اندى سال پيش، عاتكه دختر عبدالمطلب ديد. آن خواب زنگ خطرى بود از بدفرجامى و زيانى كه خدا براى مشركان اندوخته بود...

گويند:

روزى عاتكه به برادرش عباس روى كرد و گفت:

«به خدا سوگند ديشب خوابى ديدم كه مرا ترسانيد، و بيم آن دارم كه از آن خواب، گرفتارى و بلايى به قومت برسد...» عباس از خواهر پرسيد:

«چه خواب ديدى...» گفت:

«سوارى ديدم كه بر روى شتر خود پيش آمد و در زمين ابطح ايستاد. آنگاه با آوازى بلند فرياد برآورد:

«هان بگريزيد، اى پيمان شكنان مرگ خود را دريابيد!...» آنگاه با شتر خود بر روى كوه ابوقبيس نمايان شد...

تخته سنگى برگرفت و رها كرد. تخته سنگ فرود آمد تا به پايين ترين دامنه ى كوه ر