سيد. تكه تكه شد. هيچ خانه اى در مكه نماند كه پاره اى از آن تخته سنگ در آن داخل نشده باشد...» آرى موضع گيرى پادشاه حبشه درست همانند خواب عاتكه بود...

داستان رفتار نجاشى با مؤمنان، در همه ى خانه هاى مكه داخل شد. اين داستان زنگ خطرى بود از خونخواهى و بدبختى براى بت پرستان و مژدگانيى بود از روزى و نيكبختى براى خداپرستان...

آن داستان براى دو گروه مشرك و مسلم درست به ماننده ى دو رويه ى كره ى ماه بود، رويه اى تيره و تاريك و رويه اى ديگر آشكار و درخشان...

يا به ماننده ى درهم بود يا دينار...

زيرا هر سكه اى- هم چنانكه از ظاهر آن پيداست، و هم چنانكه در مثل گفته مى شود- دو روى دارد... و با يك نگاه به اين روى يا به رويه ى ديگر آن، ويژگى همان رويه ى ديده شده به گمان درمى آيد...

خانواده ى مسلمان به فرجام ناكامانه ى آن دروغ پردازان مى نگرد، آن را سربلنديى مى يابد كه به مؤمنان استوارى مى بخشد. آن را ترويجى براى دعوت اسلامى مى بيند كه گروهى از مردم را براى گرايش به دين نوين برمى انگيزد، يا حداقل آنان را به انديشيدن و تأمل ورزيدن در شناخت آن دين وادار مى كند و از روى گردانى و رمندگى بازمى دارد...

خانواده ى مشرك به فرجام آنان مى نگرد، آن را براى خانواده ى خود و همپالگيانشان از متعصبان جاهلى، خفت و خوارى مى بيند. متعصبانى كه همه ى كوشش آنان نزد هم پيمانشان- پادشاه حبشه- با شكست روبه رو شد، اگر چه به يارى او باورى استوار داشتند، اما پادشاه حبشه از آنان پشتيبانى نكرد، ياريشان نداد، به آنان خوش رفتارى و مهربانى نشان نداد، بلكه با آنان تندى كرد و به روشى زشت و تندخويانه از سرزمين هاى خود بيرونشان راند و با رسوايى و خوارى دور كرد...

آيا براى آنان از اين رسوايى گريزگاهى هست؟...

آيا هيچ عربى مى پنداشت نجاشى كه هم پيمان قريش بود، با آنان پيمان شكنى كند و دوستى خود را به بهايى اندك- يا بى هيچ بهايى- به خاطر گروهى ناتوان و بى يار و ياور بفروشد و از آنان كه از آيين قريشيان روى برتافتند، بى خردشان خواندند، خدايانشان را سرزنش كردند و پدرانشان را به تبهكارى نسبت دادند، جانبدارى كند و سفيران قريش را از كشور خود دور افشاند بدان سان كه گويى پليدى را از روى جامه ى پاكيزه ى خود مى افشاند؟ آيا در آنجا چيزى راست تر و بهتر از موضع گيرى آن پادشاه دادگر مى توانست بر سبكى كفه ى مشركان و تهى مغزى و تباهى مردمانشان دلالت كند. موضع گيريى كه موجب شد آن پادشاه، قريشيان و فرستادگانشان را- در گفتار و كردار و موقعيت- شايسته ى دوستى نداند و به جاى آنان گروهى مهاجر را يارى دهد، به گونه اى كه گويى براى آنان سرپرستى دلسوز و براى قريشيان دشمنى خونخواه است؟...

هرچند از آن پس تبهكارى هاى بسيار از ستم پيشگان كافر و گمراه، سر زد وليكن هجرت به حبشه براى آن حلقه ى آهنين شكنجه و آزار- كه مسلمانان ساليان درازى در آن گرفتار بودند- به ماننده ى اسيدى سوزان بود كه آن را پياپى مى خورد و مى پوسانيد تا بدانجا كه نزديك بود يكسره گداخته و از هم پاشيده شود...

هجرت، چشمان مسلمانان طلايه را- كه به آبشخور ايمان درآمده بودند- به گريزگاه هاى بسيار باز كرد كه در زمين خدا، فراسوى مرزهاى شهر حرام براى آنان آماده شده بود...

هجرت، در نهاد خود، جنگ خاموشى است عليه كفر، كه در آن آواز برخورد دندان ها و چكاچك نبردافزارها شنيده نمى شود...

هجرت، جنگ سرد آرام و آهسته اى است كه درشتى را با درشتى پاسخ نمى گويد وليكن در برابر آن با تسليم و عقب نشينى نيز برخورد نمى كند...

هجرت، مقاومتى است منفى، كه در اين روزهاى دشوار، با همه ى منفى بودنش از مثبت بودن، كارآمدتر، و در استوارسازى گام ها نيرومندتر، و در نتيجه بخشى و بارورسازى پرتوان تر است...

اهل مكه كه ديدند موضع گيرى نجاشى چگونه خودپرستى مهتران قريش را به لرزه درآورد، براى آنان آشكار شد كه ياران محمد- چه آنان كه در مكه بودند و چه آنان كه در مكه بودند و چه آنان كه كوچ كردند- ترس خود را به آسايش، و نگرانى خود را به آرامش بدل كردند...

هجرت به همانگونه كه در دل مسلمانان، باور و اطمينان بار آورد، در دل بت پرستان شكى درباره ى آيين پدرانشان بار آورد كه هر دم با خاطر آنان درگير مى شد اگر چه از روى خودخواهى و خودستايى و كينه، آن را پنهان مى كردند...

دينى كه پذيرندگانش آن را بر ميهن و فرزند و دارايى برترى مى نهند، دينى است شايسته ى بينش و انديشه اگر چه شايسته ى يارى دادن و پيروى شدن نباشد...

به راستى آنجا نشانه هايى است كه به لرزه درآمدن و از هم گسستن شرك را به زودى الهام مى كند، شركى كه مدت ها دين مسيحيت بر سر آن حاكم شده بود. و مسيحيتى كه در آن روزها دين جهانى بود و در وجود نجاشى تجسم يافته بود، آن نجاشى كه به گمان مكيان، او و قومش طبيعتاً بايد عليه مقاومت اسلامى هم پيمان آنان باشند...

آيا اين رويدادها- به هر وجهى از وجوه- به معنى پيروزى دعوت توحيد است، يا به معنى ميل دشمنان است به بالا بردن پرچم سفيد، تا از سوى آنان اعلامى باشد براى رها كردن ابزار شكنجه و دشمنى و برگشتن به سازش و آشتى؟ هرگز...

آنچه روى داد نه بدين معنى بود، نه بدا معنى... و نه توان آن را داشت كه مسلمانان را از واقعيت اوضاع حاكم بر جامعه ى خود، فريب دهد تا در روزگارى به آسايش و تن پرورى روى آورند كه تكيه بر آسايش به ماننده ى روى آوردن بر گناهان كبيره بود... و نه در ذهن آنان درمى آمد كه پيروزى كارى است آماده و در دسترس، اگر چه آرزوى پيروزى براى آنان همواره آرزوى دلنشينى شده بود كه در بيدارى به خيالشان راه مى جست و در خواب با رؤياهايشان مى زيست...

در برابر پيروزى ديوار بلندى بود از گمراهى و نادانى كه ميان قريشيان و نور حائل مى شد...

در برابر پيروزى، قريشيانى قرار داشتند كه در گمراهى پدرانشان فرورفته بودند...

در برابر پيروزى، اندوخته اى بود از نادانى و خيره سرى و بدخواهى ها و كينه توزى ها كه قريشيان در چنته ى جان خود انباشته بودند...

بلكه آن برهه ى روزگار براى هر دو حزب: حزب خدا و حزب شيطان، نزديكترين فرصت بود تا آرامش گيرند و نفس تازه كنند...

دوران آمادگى بود براى پيكار...

چند روزى نگذشت كه هر دو گروه نيرو تازه كردند...

همچون لوله هاى مرتبطى بودند كه آب در هريك از آنها به همان اندازه بالا مى رفت كه در لوله ى روبرويش. هم چشمى ميان هر دو گروه ستيزه جوى به يك اندازه شعله ور شد. اينجا شدت مى گرفت به همان اندازه كه آنجا شدت مى يافت...

هر گروه چاره و حيلتى مى ساخت بر ضد چاره ى ديگرى...

هر گروه جنگ افزارى برمى داشت مخالف جنگ افزار ديگرى...

اما محمد كه از كار مهاجران به حبشه دل آسودگى يافته بود به نيروى فعاليت و به سرعت عملكرد خود افزود... وى به ارزش سياست مقاومت منفى- كه از آن پيروى مى كرد- پى برده بود و مى دانست اين سياست او را از گزند شتاب زدگى بى فكرانه و لغزيدن در ورطه ى جنگ و درگيرى، نگاه مى دارد. جنگى كه دشمنانش دوست داشتند هرگاه و هر جا كه بخواهند او را رفته رفته به