 سوى آن بكشانند...

اما ياران محمد- آنان كه در شهرهاى خود ماندند و بيرون نرفتند- از هم كيشان خود كه در كنار نجاشى فرود آمده بودند درس پايدارى و ايستادگى آموختند. با آن درس بر حق جويى، از جان گذشتگى در راه حق: و شكيبايى آنان بر آنچه توانش را داشتند و نداشتند، افزوده شد، اگر چه نمى دانستند چه پيش آمدهايى در انتظارشان است: ناگوار و هراس انگيز، يا پسنديده و اميدواركننده...

اما مردم قريش از صدمه ى ناگهانى حبشه گرفتار بهتى سرگيجه مانند شده بودند... آنگاه كه هوش از دست رفته ى خود را بازيافتند خشمشان در سينه ها براى آبروى پايمال شده ى خويش به سان ديگ به جوش آمد، از بسيارى كينه و خونخواهى منفجر شد، به ماننده ى آذرخش و گدازه هاى آتشفشان، با بارانى از بلا و مرگ بر سر مسلمانان فرود آمد...

ليكن آنگاه كه خشم به جوش مى آيد، شخص خشمگين سنجش خود را از دست مى دهد...

نيروى او در انديشه و ارزيابى درست، سست مى شود...

خشم، او را در آرواره هاى نادانى مى افكند و او به ماننده ى شكارى ميان دو آرواره ى تمساح دست و پا مى زند. حال اگر اين شكار سالم در گلوى تمساح فروافتد باز از تكه تكه و عضو عضو شدن، زير دندان هاى آن هرگز سالم نمى ماند... حال سران قريش در آن روزگار اين چنين بود...

در سخت گيرى بر محمد و يارانش تا آنجا كه مى توانستند زياده روى كردند. در اين هنگام، سخت گيريشان- اگر چه پاره اى از سوزش درون آنان را سرد مى كرد- اما براى بسيارى از گروه هاى قريش- كه از اسلام نيز بيزار بودند- خوشايند نبود... و در اين سخن جاى هيچ شكى نيست...

زيرا همبستگى خانوادگى حقوقى دارد...پيوند خويشاوندى حقوقى دارد... و ابستگى هاى نسبى و سببى حقوقى دارد...

سران قريش اگر چه بسيار آزار مى رسانيدند، اما در واقع آن آزار به پاره اى از گروه خودشان مى رسيد. فرجام آن، فردا يا پس فردا يا در پايان حركت دورانيش، به خود آنان برمى گشت...

ليكن آنان قومى بودند كه نمى فهميدند، و به همانگونه نادانى آنان را برمى انگيخت و سبك مغزى پيش مى راند، به دشمنى و كينه توزى برخاسته بودند...

خشم بى پروا، كينه ى سركش و نادانى نافرمان، مهار آنان را در دست گرفت و آنان در رفتار و كردار ديوانه وار خود تا دورترين كرانه ها روانه شدند بى آنكه بينشى داشته باشند، يا به سرانجام كارها بنگرند، يا سياست تجربه شده اى را دنبال كنند، و يا خود را به آمادگى پرتوانى مسلح سازند...

آيا گمان مى كردند دشمنى بى امانشان دشمن را ريشه كن مى كند؟ آيا مى پنداشتند سخت گيريشان تجارتى است سودآور كه در بازار مبارزه هرگز زيان نخواهند كرد؟...

آيا فريب فزونى شمارشان را خورده بودند؟...

خير، بلكه خرد درست انديش از آنان دور شده بود...

گام هاى محمد در راهى كه مى رفت كند نشد. آن همه بلا و شكنجه يارانش را سست نكرد...

زيرا اين آيين آفرينش است...

سرشت زندگى است...

قانون دفاع است و واكنش. واكنشى كه حركت جامعه ى انسانى را براى پاسدارى از نمونه ى والاى انسانيت و ارزش و آبروى انسان، از فسردگى و ايستايى نگاه دارى مى كند...

(و اگر نه بازداشت خداوند بود كه بعضى را از بعضى بازداشت، هر آينه ى همه صومعه ها بار رهبانان و كليساهاى ترسايان و كنيسه هاى جهودان و سجده گاه هاى مسلمانان كه نام خدا در آنها ياد كرده مى شود، ويران كرده شده بود...) (حج، آيه ى 40) زيرا هر كنشى، واكنشى همسان خود دارد...

هجوم از اين سو، با دفاع از سوى ديگر برخورد مى كند...

سختگيرى با سختگيرى پاسخ داده مى شود...

سرسختى، سرسختى برمى انگيزد...
يكى از بى خردى ها و كج انديشى هاى دشمنان اين بود كه زبردستى خود را در سوداگرى به يارى گرفتند و پنداشتند پيامبر نيز كالايى است در بازار براى خريد و فروش كه به آسانى مى توانند آن را به دست آورند به شرط آنكه براى آن بهايى برآورد كنند كه خريدار، آن را با گشاده دستى پرداخت كند و براى فروشنده نيز پاداشى گران باشد...

گمان مى كردند اگر بر سر محمد با خانواده اش معامله ى كالا به كالا كنند، رد نخواهند كرد...

اين دومين بار بود كه آنان محمد را كالا مى پنداشتند...

نخستين باز نزد عمويش رفتند و گفتند:

«اى ابوطالب... اين عماره پسر وليد است. برجسته ترين و زيباترين جوان قريش. او را براى خود نگاه دار... از خرد و ياورى او بهره گير. او را به پسرى بپذير كه او براى تو بهتر است... به جاى او برادرزاده ات را- كه با دين تو و پدرانت به مخالفت برخاسته، در ميان قومت جدايى افكنده و آنان را كودن شمرده- به ما واگذار كن تا او را بكشيم... مردى به جاى مردى...» آن پير از سبك مغزى آنان درشگفت شد، آنانى كه در چشم عرب سرآمد انديشه و بر قله ى حكمت و هوشمندى بودند. با تلخى گفت:

«مرا به چه كار زشتى وادار مى كنيد... آيا پسرتان را به من مى دهيد تا براى شما بپرورانم، و من پسرم را به شما بدهم تا بكشيد؟...» بار دوم نزد ابوطالب و ديگر بزرگان خاندان محمد از فرزندان عبدالمطلب و هاشم رفتند تا محمد را از آنان خريدارى كنند...

به آنان گفتند:

«خونبهاى دو برابر از ما بگيريد و اجازه دهيد مردى از قريش محمد را بكشد تا هم ما را از دست او رها كنيد و هم خود را...» شگفتا! تهى مغزى، آنان را وادار مى كرد تا محمد را در يك كفه ى ترازو بگذارند و مشتى مال را در كفه ى ديگر...

آنان- همانند بار اول- آنچنان با سرافكندگى و مسخرگى برگشتند كه پندارى آرزو داشتند آن لحظه هاى گرانبار از صفحه ى زندگيشان تهى شود. لحظه هايى كه به پشتوانه ى انبوه نادانى و بى خرديشان، اندوخته اى از پستى و خوارى افزود... و سيله سازى هاى بيهوده، آنان را به ستوه آورد و ابزار حيله بر آنان تنگ آمد...

آيا اينك راه حلى هست؟ آيا بازارى براى چاره جويى و ترفندسازى هست؟...

آنان چگونه مى توانند چاره اى داشته باشند در حالى كه آن مرد- ابوطالب- كرانه ى رهايى آنان را از دست برادرزاده اش به ماننده ى غولى سركش مى بست؟...

به سان صخره اى بود هراس انگيز بر دهانه ى گذرگاهى به سوى دره اى تنگ...

به ماننده ى استخوانى بود، در گلو مانده كه نه فرومى رفت و نه بيرون مى افتاد.

از دم و بازدم جلوگيرى مى كرد و هوا را از زندگى رساندن به گلوها و شش ها فلج مى گردانيد...

ابوطالب براى آنان در كمينگاه نشسته بود...

همانند شير بيشه از محمد نگاهدارى مى كرد...

غل و زنجيرى بود بر مچ دست هايشان...

طوق آهنينى بر گردن هايشان...

قيد و بندى بر مچ پاهايشان...

هر روز كه بو مى برد آنان بر محمد آهنگ دشمنى كرده اند يا احساس مى كرد براى نيرنگ زدن به او هم داستان شده اند، همانند كوهى ميان محمد و آنان حائل مى شد...

از آنان هراس نداشت هرچند كه تهديد مى كردند و وعده هاى بد مى دادند...

از بسيارى افرادشان نمى ترسيد...

از نيرومنديشان بيم نمى يافت...

شعارى كه از او روايت كرده اند اين بود:

«من و فرزندان پاك نژادم پيامبر را تنها نمى گذاريم و رها نمى كنيم» سران قريش بر آن شده بودند تا با ابوطالب از در خوش رفتارى درآيند شايد او محمد را از خوار شمردن خردها و خدايانشان بازدارد. آهنگ ابوطالب كردند و گ