فتند:

«اى ابوطالب از تو سنى گذشته است و نزد ما آبرو و پايگاهى والا دارى. ما از تو خواسته بوديم برادرزاده ات را از كارش بازدارى، اما تو او را بازنداشتى. اينك ما تاب نداريم كه محمد پدرانمان را ناسزا بگويد، ما را كودن شمرد، و خدايانمان را نكوهش كند. او را از اين كارها بازدار، وگرنه با او و تو مى جنگيم تا آنگاه كه يكى از دو گروه ما نابود شود...» آن پير چه كرد؟...

پس از سخن كوتاهى كه با پيامبر داشت، جز اين به او نگفت كه: «اى برادرزاده برو و هر چه دوست دارى بگو. سوگند به خدا تو را در برابر هيچ چيزى هرگز واگذار نخواهم كرد...» به گوش سران قريش رسيد كه ابوطالب تصميم خود را در بيت زير تصوير كرده است:

به خدا سوگند كه همه ى آنان هرگز به تو اى محمد نخواهند رسيد، تا آنگاه كه سر به بالش گورم نهند و به خاك سپرده شوم.

سران قريش از ابوطالب رنجيده خاطر شدند...

آنگاه ديدند براى پاسدارى از شكوه خود ميان عرب، راهى جز اين ندارند كه به دور از چشم ابوطالب، محمد را ناگهانى دستگير كنند و بكشند تا آن شيخ با پيكر بى جان برادرزاده ى خود برخورد كند و بداند كه مرگ او غافلگيرانه و ناآگاهانه بوده است، و با اين روش خون او بر گردن همه ى قبايل قريش افتد به گونه اى كه هيچ كس نداند كدام قبيله مجرم بوده است و خونبهاى محمد بر گردن كيست... ليكن آن عموى فرهيخته ى بيدار بوى فتنه را از هوا دريافت. زود شتافت. تنى چند از جوانان چالاك هاشمى را گرد آورد. پنهانى آنان را به سوى وعده گاه آن گروه برد و هر يك از آنان را موظف ساخت- كه چون هنگام دست به كار شدن مشركان فرارسد- گردن يكى از پيشوايانشان را بزند...

ابوطالب به جستجوى پيامبر پرداخت و به هر كجايى كه گمان مى رفت او را بيابد، سر كشيد.

لحظه ها با گام هايى گران و كند براى سران شرك سپرى مى شد...

نگرانيى بر آنان روى آورد كه نمى دانستند از كجا مى آيد...

ترس را با هوا تنفس مى كردند...

از گزند ناشناخته اى بو برده بودند. احساس مى كردند در محاصره افتاده اند...

آنان توطئه ى خود را در دل پنهان مى داشتند بدان سان كه گويى جانورى درنده، چنگال هاى خود را از زير پنجه باز كرده است و بسته تا براى حمله آماده شود...

زمان كوتاهى نگذشت كه ابوطالب با دو چشم برافروخته از خشم بالاى سر آن ستمگران ايستاد و در حالى كه محمد را در كنار خود داشت فرياد برآورد:

«اى مردم قريش...» ابوطالب كه با فرياد خود در دل قريشيان هراس افكنده بود افزود:

«آيا مى دانيد چه تصميمى گرفته ام؟...» قريشيان كه غافلگير شده بودند، پرسيدند:

«چه تصميم گرفته اى؟...» ابوطالب به جوانان چالاكى كه پيرامون قريشيان را گرفته بودند اشاره كرد و گفت:

«به خدا سوگند اگر محمد را بكشيد يكى از شما را رها نمى كنم تا آنگاه كه ما و شما نابود شويم...» آنگاه به آن جوانان فرمود كه جامه هاى خود را كنار بزنند تا مشركان بدانند همگى آنان جنگ افزار بر ميان دارند...

آن شيخ بزرگوار فرزندان هاشم و عبدالمطلب را نيز به سوى خود كشانيد تا در نگاهبانى از محمد او را يارى دهند... تا آنجا كه روزى خودپرستى و بزرگ منشى، ابولهب را نيز بر خود لرزانيد و به يارى برادرش- ابوطالب- واداشت...

روزى ابولهب ديد قريشيان به روش هميشگى خود بر ابوطالب- كه پيامبر را پناه داده بود- به گونه اى كينه توزانه و ناجوانمردانه سختگيرى مى كنند، تا شايد سخت گيريشان بر او گران آيد و پيمان خود را بشكند و از پناه دادن برادرزاده اش دست بردارد و آنان را از رسيدن به او بازندارد...

در اين هنگام بينى ابولهب از غيرت گرم شد...

خون خويشاوندى در رگهاى او چنان به جوش آمد كه نزديك بود منفجر شود...

برآشفت و فرياد برآورد:

«اى مردم قريش... به خدا سوگند در آزار اين پير زياده روى كرده ايد... همواره بر او يورش مى بريد كه چرا كسى از قوم خود را پناه داده است؟...

به خدا سوگند اگر از او دست برنداريد به يارى او بى مى خيزم تا به آنچه مى خواهد برسد...» قريشيان از روى ناخرسندى و بى ميلى از او فرمانبردارى كردند...

چرا آنان به آزار دادن ابوطالب ادامه ندادند و فرمانبردارى از ابولهب را در آن جاى شايسته تر دانستند... آيا براى اين نبود كه ترسيدند تعصب بر ابولهب چيره آيد و به برادر خود بپيوندد، تا كار محمد بن مايه گيرد و دعوت اسلام استوار و نيرومند شود؟ بارى آنان به ابولهب گفتند:

«اى ابوعتيبه! از كارى كه تو ناخوش دارى، دست برنمى داريم...» و به گمان خود او را فريفته بودند...

اگر آگاهى داشتند، درمى يافتند كه او و آنان نيازى به فريبى از اين دست ندارند، فريبى كه گويى كفى است بر روى سيلاب...

زيرا پشت سر ابولهب همسرش ايستاده بود كه او را همچون ستورى به سوى دشمنى با محمد پيش مى راند... و روبروى او سخن قاطع و والاى خدا قرار داشت كه درباره ى او فرود آمده بود و در ميان مردم پخش شده بود و مى گفت كه او به زودى در آتش دوزخ افكنده خواهد شد...

اگر غيرت، ابولهب را واداشت تا قوم خود را تهديد كند و بگويد از برادرم در نگهدارى برادرزاده اش جانبدارى خواهم كرد، آن غيرت از سر رغبت، تراوش نكرد، از روى نيت و اراده، صادر نشد، بلكه حركتى غير ارادى بود درست به ماننده ى واكنش سرانگشتى كه ناآگاهانه نوك سوزن بر آن نيش زند!...

آهنگ ابوطالب سست نشد... اگر چه قريشيان گاهى با مژدگانى و نويد و گاهى با بيم و تهديد گرد او را مى گرفتند. آن پير همچنان بر پيمان خود بود، نه لرزيد و نه سست شد. كوشش آنان را در راه دشمنى با محمد ناچيز مى ساخت، ترفندهاى آنان را تباه مى كرد، تا گزندى از آنان به او نرسد... طرفدارى ابوطالب از پيامبر، به او امكان مى داد تا هر جا شنونده اى بيابد دعوت اسلام را گسترش دهد...

پايدارى ابوطالب نبرد آشكارى بود كه به قريش مى گفت: بيار آنچه دارى زمردى و زور...

رفتار او به جنگى روانى نزديك بود كه معنويات قريشيان را سست كرد، شكوه آنان را كاست و قدر و منزلت آنان را در چشم مردم و در چشم خويش پايين آورد. در اين هنگام مردان قريش شگفت زدگانى گمراه بودند كه نمى دانستند چگونه خطرهاى زيانبارى را كه محمد بر سر آنان برمى انگيزد، دور كنند، با اينكه او در جنگ سرنوشت تنها بود ، جنگ افزارش، سخن بود و يارانش اندك، اما آنان يك ملت بودند و جنگ افزارشان نيرنگ و ترفند بود و ساز و برگ و سپاهشان بسيار...

پافشارى و ايستادگى ابوطالب از پيش و سرسختى مؤمنان از پس، همان چيزى را بار آورد كه مشركان از آن مى ترسيدند...

اسلام آهسته آهسته در سرزمين هاى عربى رو به آشكار شدن نهاد و به سان درخشش ستارگانى نمايان شد كه گويى روزنه هايى هستند بر گستره ى ابر...

ديباچه ى شرك با گذشت روزها پاره و پوشيده شد...

يك پارچگى قريش پس از همبستگى از هم گسست و دو پاره شد:

يك پاره از روى نادانى و خودپرستى با مشركان ماندند. پاره ى ديگر از روى هم خونى و تعصب خويشاوندى به آن پير گرامى پيوستند...

در اينجا مشركان دريافتند كه ناگزير بايد ضربه اى كارى وارد آورند تا ميان آنان و دشمن كار يكسره گردد و پس از آن براى هميشه از دست آن