ان رهايى يابند...

پس از انديشه ى بسيار به اينجا رسيدند كه:

اگر ابوطالب و گروه يارانش همان خطرى باشند كه هستى قريشيان مشرك را تهديد مى كند و شكوهشان را پايمال مى سازد و آنان را ميان قبيله ها در خفت و خوارى زبان زد مى كند، بايد آنان را همانند بنى اسرائيل آواره ى بيابان ها كنند...

بايد آنان را از خانه هاى خود به سوى كويرها و دره ها بيرون كنند...

بايد ميان خود و آنان سدى ببندند همانند سد رويين ذوالقرنين كه بر روى يأجوج و مأجوج بست...

بايد آنان را به سان خوراكى گوارا به درندگان گوشه گيرى و محاصره، و كفتاران برهنگى و گرسنگى پيش كش كنند...

آرى چنين كردند...

همگى هم دست شدند تا با خاندان هاشم و عبدالمطلب قطع رابطه كنند. با هيچ يك از آنان سخن نگويند و همنشينى و زناشويى و خريد و فروش نكنند تا آنگاه كه مرگ نابودشان كند يا محمد را از خوار شمردن خدايانشان بازدارند و يا او را به دست آنان بسپارند...

آنان پيمان خود را بر پيمان نامه اى نوشتند و از ديوار كعبه فروآويختند...

اوضاع و احوال آن روز در جامعه ى مكه چگونه پيش مى رفت؟...

از اين سو قريشيان هم داستان شده بودند تا پيمان وحشيانه ى خود را به انجام رسانند، به گونه اى كه تا آن روز هرگز براى انجام هيچ پيمانى تا اين اندازه هم داستانى نكرده بودند...

همه ى مردم را به پستى و فرومايگى ورزيدن درباره ى ابوطالب و يارانش سفارش دادند...

عشيره ها و قبيله ها را...

روستاها و آبادى ها را...

سروران و بردگان را...

گروه ها و افراد را...

آنان سخت كوشيدند تا دشمن را از خود به دوردست ها روانه كنند...

از آن سوى خاندان هاشم و عبدالمطلب مبارزه ى آنان را با مبارزه، پذيره شدند...

كافر و مؤمنشان همچون بنيادى استوار با پيامبر در يك صف ايستادند، صفى كه آهنگ بود و ايستادگى...

به سوى رنجى كه پيرامونشان را فراگرفته بود بى باكانه پيش رفتند...

جان بر كف نهاده بودند...

هنگام كه بر ننگ ناپذيرى و بزرگ منشى خود بودند، اگر جان مى باختند براى آنان چه زيانى داشت؟...

از سوى ديگر ابولهب، خود را از آنان جدا كرده بود...

او از خاندان هاشم و عبدالمطلب تنها كسى بود كه گروه آشوبگر مشرك را يارى مى داد...

بر برادران خود خروج كرد...

به سان ستورى رام از همسرش دنبال روى كرد...

او به ماننده ى سايه ى همسر خود بود، آنگاه كه همسرش مى ايستاد او نيز مى ايستاد و آنگاه كه راه مى رفت او نيز روان مى شد...

سخن او، حرف به حرف، واژه به واژه، پژواكى از ياوه هاى همسرش بود چنانكه گويى قارقار كلاغى است در بنايى فروريخته يا بانگ شوم جغدى است در ويرانه ها...

مكه- پس از گذشت هفت سال از بعثت محمد- گواه وى و همراهانش بود كه جلاى وطن مى كردند، يا بهتر بگوييم ستمگران آنان را از شهر حرام به شعب ابوطالب كوچ مى دادند، آنجا كه خشكسالى بود و بينوايى، تا سه سال پياپى از عمر خود را سپرى كنند. خانه ى آنان در آنجا گوشه گيرى بود و تنهايى، نگهبان آنان محاصره بود و توقيف...

اينك آنان با ناكامى زندگى مى كنند...

خوان آنان گرسنگى است...

سفره ى آنان شكم هاى تهى...

نان آنان مغز و برگ و ريشه ى درخت...

نان خورش آنان پوست جانوران كه در آب خيسانيده مى شود تا نرم گردد...

چه بسيار رنج خواهند كشيد!...

ليكن بردبارى همواره با آنان است...

بهترين همدم و همنشين آنان است...

كردار زشت قريشيان آهنگ آهنين آنان را سست نكرد...

بر جان آنان خدشه وارد نياورد اگر چه بر تن آنان زخم ها نهاد...

مزه ى پشيمانى را به آنان نچشانيد و شربت شكست را ننوشانيد...

دورشان باد كه گوشه گيرى آنان را به دست خوارى سپرد...

دورشان باد كه گرسنگى انان را به فرومايگى وادارد...

دورشان باد كه ناكامى آنان را به پستى كشاند...سال هاى گرسنگى

از گرسنگى بر خود پيچيدند و به زندگى ادامه دادند...

سال هاى گرسنگى در شعب ابوطالب گوشت تن آنان را خورد، استخوانشان را تراشيد و پوستشان را شكافت...

بسيارى به مرگ نزديك شدند بيمارى ها بر بيشتر آنان فشار آورد...

گرسنگى همه ى آنان را سخت سست كرد، به گونه اى كه پس از شكست محاصره از اثرات آن، سال ها و يا تا پايان عمر رنج بردند...

كلانسالان نيمه جان شدند، به نفس تنگى افتادند، كالبدشان از بى خوراكى كاواك شد تا آنجا كه از فرسودگى و لاغرى، استخوان مهره ها و دنده ها و شكم اندرونه ى آنان از زير پوست پيدا شد...

نوجوانان كه هنوز چند گامى از عمر خود را سپرى نكرده بودند، همچون جوانه هايى شدند بر روى ساقه هايى كه نزديك بود از سستى شكسته شوند، گويى كه از بى آبى، تروتازگى نداشتند و از بى بارانى شاداب نبودند... با برگ هايى خشك و چوب هايى باريك...

بهترين نمونه ى اين رنج ديدگان ابوطالب- پير خاندان هاشم- بود كه در آن هنگام به سده ى دوم زندگى خود پا نهاده بود...

پويه بر پلكان عمر، گام هايش را خون آلود كرده بود...

اين سال هاى گرسنگى- در پايان عمر و در آن تبعيدگاه- چندان پيكرش را فشرد كه جز اندك آبى در ته بركه ى وجودش باقى نماند...

اين سال ها او را به سان شاخه اى شكسته رها ساخت...

به ماننده ى ويرانه اى با نشانه هايى فرسوده، تهى گذاشت...

به گونه ى فتيله اى كه واپسين شعله هايش را مى افشاند، بر جاى نهاد...

ليكن او در چيزى كه خود را نذر آن كرده بود، استوار ماند...

همواره در راه خود ايستادگى كرد...

ايمانش گرسنگى نمى شناخت...

بردباريش، بردبارى را از پا درآورد...

بار مبارزه اى كه بر روى بار ساليان زندگيش بر پشتى خميده مى كشيد او را به مانند كمانى گردانيده بود كه تيرانداز تير در آن آماده ساخته و سخت كشيده بود...

خديجه نيز آنچنان بود كه ابوطالب، بلكه نستوه تر...

آن مادر مهربانى كه- براى نيكى كردن به همسر درستكار و فرزندان خوارى ناپذير و دلاورش- سيم و زر و مال و منال خود را با بخشندگى و خشنودى هر چه تمامتر ارزانى داشت و با شادمانى و عشقى هرچه افزونتر، مهرورزى و پرستارى خود را نثار كرد...

بدان سان كه خوراك را ميان آنان بخش مى كرد، غم آنان را نيز با خود قسمت مى كرد...

اشك را از گونه هايشان مى سترد...

انگيزه هاى درد و ناآرامى را از آنان دور مى راند...

در جان آنان بردبارى و شكيبايى مى دميد...

از ايمان خود آسايش و آرامش مى بخشيد...

از اندوه آنان بارى بر دوش داشت كه كشيدن آن فوجى از مردان آهنين اراده را گرانبار مى كرد...

نيروهاى بدنيش با هر تاريكى شب و روشنى روز قطره قطره مى چكيد...

سستى و ناتوانيى در آن سه سال بر او هجوم آورد كه براى سى سال بسنده بود...

آسياب سختى ها او را خرد كرد آنچنانكه دستخوش بيمارى ها شد و رنج ها پيرش كرد، خديجه اى كه پيش از بعثت همسرش، هرگز در سختى نبود بلكه در رفاه و توانگرى و تندرستى و شادكامى مى زيست...

ليكن اكنون زندگى براى او روى ترش كرده، دندان نموده بود. دندانى كه از نوك آن مرگ مى باريد...

اگر مرگ و جان ها به دست خداوند نبود، ناگزير آن بارهاى گران و كشنده او را در خود غرقه ساخته، و به دور از مردم به مرگى چاره ناپذير كشانيده بود، بى آنكه بر بستر خود جان دهد يا ميان خانه ى خود در كنار