 خانه ى پروردگارش چشم از جهان فروبندد...

اما آن شكوفه هاى خردسال در برابر سختى محاصره كمتر خويشتن دار بودند...

آنان در آغاز دوران رشد و نمو خود بودند... و دوران رشد، دوران برپاسازى زيربناى تن است... و زيربناى تن را خوراك نيرومند مى سازد...

پس اگر كالبدى ترد و شكننده، كمبود مواد غذايى پيدا كند، همچون گياهى خشك، خرد مى شود و درهم مى شكند...

نيروى خود را از دست مى دهد و توان ايستايى و پابرجايى ندارد...

به دوره ى جوانى مى رسد بى آنكه جوان شود، به روزگار رشد مى رسد بى آنكه بزرگ شود... و هنگام كه راه آسايش از جان بريده شود و نوميدى آن را از هر سوى فراگيرد، آن جان با افسردگى زندگى مى كند و با اندوه به سر مى برد...

از پس آن رنج هاى روانى و ناتوانى هاى جسمانى، زهرا در آغاز راه نوجوانى زودرس خود نمايان شد، با پيكرى معتدل وليكن نزديك به تكيدگى، با چهره اى زيبا وليكن نزديك به پژمردگى، و با نفسى شاداب وليكن نزديك به سنگينى تا به سبك روحى دختران نوجوان، و نزديك به جدى بودن تا به شوخى و بازى...

زهرا به حساب زمان دخترى بود ده ساله اما به حساب موقعيتى كه داشت بانويى چهل ساله به چشم مى آمد...

آيا زهرا از سرنوشت از پيش ساخته ى خود گريزى دارد؟...

قلب زهرا هيچ گل تازه اى شكوفا نساخت كه دنياى وى با غرش طوفان ها و زوزه ى گردبادها از آن استقبال نكند...

زندگى براى او با چهره اى گشاده، روى ننمود...

روشنايى، همچون دمه و بخار بود...

رنگها، زشت و تيره بود به سان توده هايى از تاريكى شب يا غمگينى غروب...

نيكى، روى برتافت...

ارزش ها درهم شكست...

پيوندهاى خويشاوندى از هم گسست...

زهرا در اوج تازگى و شادابى زندگى خود با اندوه ها و رنج هاى پدر هم زيست شد...

آزار و ستمى را كه پدرش از قوم خود مى ديد، لقمه لقمه و پاره پاره ميان خود و او تقسيم كرد...

درازى مبارزه ى جانكاه پدر، افشره ى حنظل به او مى نوشانيد...

چكيده ى غم هاى پدر را مى مكيد تا آنجا كه قلبش از آن پير شد و جايى براى شادمانى نماند... و آنگاه كه براى محاصره شدگان در شعب ابوطالب آشكار شد كه رنج آنان رو به پايان است، باز زهرا گمان نمى كرد فردا براى او به سان عروسى زيبا و آراسته جلوه گر شود...

زيرا گذشته از آينده آگهى مى دهد... و گاهى از رنج، رنج مى زايد...

ليكن زهرا بر رنج روزگار بردبارى مى كرد... و چرا كه بردبارى نكند در حالى كه مى داند در پس سختى، آسانى و در پى شب، روز فرامى رسد... و چرا كه ريختن اشك ها را شتاب نبخشد در حالى كه هنوز ته مانده اى از اشك در رگهاى چشم يافت مى شود...

زهرا از ميان سخنان مردم درباره ى قطع نامه ى قريشيان، كه اينجا در شعب ابوطالب، و آنجا در مكه پخش مى شد به آهستگى انتظار مى كشيد تا از چيزى آگاهى يافت كه هرگز به ذهن مشركان درنمى آمد...

چيزى شنيد كه گويى در نظر آن گروه، رؤيايى است كه در خواب ديده اند يا تصورى است كه در خيال آنان راه يافته است...

در شعب... روزى محمد به ابوطالب روى آورد و گفت:

«اى عمو... خدا موريانه را بر آن پيمان نامه چيره ساخته است، موريانه از آن جز نام خدا چيزى برجاى نگذاشته، نشان ستم و حكم قطع رابطه و بهتان را از آن نابود ساخته است...» ابوطالب كه شادمانى در چهره اش بر هراس چيره آمده بود گفت:

«آيا پروردگارت تو را از اين خبر آگاهى داد؟...» «آرى...» و در مكه نيز... هشام پسر ربيعه به سوى زهير پسر اميه پسر مغيره رفت تا با او درباره ى پيمان قطع رابطه و آن تبعيدشدگان سخن گويد...

پس از سه سال استبداد و ستم، دل گروهى از سران مشرك قريش به درد آمد و از بيرون راندن خاندان ابوطالب و هاشم به شكاف كوه ها پشيمان شدند...

در پايان، خويشاوندى، آنان را بر سر مهر آورد...

خون، حق قوم پرستى را در رگها به جوش آورد...

مى رفتند و همديگر را سرزنش مى كردند...

هشام گفت:

«اى زهير... آيا خشنود مى شوى از اينكه ما خوراك بخوريم و جامه بپوشيم و زناشويى كنيم در حالى كه داييانت آنجا به سر برند كه مى دانى؟... به خدا سوگند مى خورم اگر آنان داييان ابوالحكم پسر هشام بودند و تو از او مى خواستى تا آنان را همانند داييانت به آنجا بفرستد، هرگز نمى پذيرفت...» زهير كه سخن دوستش در كمينگاه مردانگى او ره يافته و آن را برانگيخته بود، پاسخ داد:

«چه كنم؟... من مردى هستم تنها... به خدا اگر يك مرد ديگر با من همراه مى شد در شكستن مفاد پيمان نامه ايستادگى مى كردم تا آن را باطل كنم...» هشام گفت:

«يك مرد پيدا كردى...» «او كيست؟...» «من...» چهره ى زهير درخشيد و گفت:

«به مرد سومى نياز داريم...» پس سه تن شدند...

آنگاه چهار تن... و آنگاه پنج تن...

زهير با گروه خود به انجمن قريش روانه شد. به طواف كعبه پرداخت. چون طواف را به پايان برد در ميان مردم بانگ برآورد:

«اى مردم مكه...» مردم گوش و چشم و دل به او سپردند...

زهير گفت:

«اى مردم مكه... آيا ما خوراك بخوريم و جامه بپوشيم، اما خاندان هاشم در دست مرگ گرفتار باشند، نه چيزى به آنان فروخته و نه چيزى از آنان خريدارى شود؟... به خدا من از پاى نمى نشينم تا آنگاه كه اين پيمان نامه ى بيدادگرانه كه موجب قطع روابط ما و آنان شده، پاره شود...» به دنبال سخنان زهير، موى بر اندام ابوجهل از خشم برخاست و فرياد زد:

«دروغ گفتى... به خدا سوگند پيمان نامه پاره نخواهد شد...»

يكى از آن پنج تن گفت:

«به خدا كه تو دروغگوتر هستى. آنگاه كه تو پيمان نامه را مى نوشتى ما از آن خرسند نبوديم...» ياران زهير از او پشتيبانى كردند و در پى آنان گروهى ديگر از كسانى كه در آنجا حاضر بودند سخن او را دنبال گرفتند. فريادها بالا گرفت و غوغا برخاست تا آنجا كه آواز ابوجهل- ستمگر مخزوميان- در ميان آن همه هياهو غرق شد...

آن مرد نادان بيدادگر درمانده شد...

از زبان و شورش افتاد، دست بر دست مى زد، در آنان مى نگريست، همچون ديوانه اى سراسيمه آمد و شد مى كرد، و با خشم كه گلوى او را سخت مى فشرد گفت:

«اين كارى است كه شبانه انجام گرفته... اين كارى است كه شبانه انجام گرفته و درباره ى آن، جايى غير از اينجا راى زنى شده است!...» گروه ها به جنب و جوش افتادند...

آوازها درهم شد...

پيشنهادهاى گوناگون پيدا آمد...

مردم به دو گروه بزرگ بخش شدند بدان سان كه آب درياى فرعون آنگاه كه موسى با عصاى خود بر آن زد، شكاف برداشت...

هياهوى آن دو گروه همه جا را فراگرفته بود. درهم پيچيده مى شد و ناآشكار بود. هيچ كس نمى دانست سخن آنان فرياد است يا فريادشان سخن...
بارى هر داستانى ناگزير پايانى دارد...

طومار ناچار درنورديده و قلم از نگارش برگرفته مى شود...

در اين هنگام ابوطالب پيدا آمد. ابوطالب كه برگزيده شده بود تا به آن جار و جنجال پايان دهد و از سرگردانى آن گروه جلوگيرى كند...

ابوطالب از شعب خود- آنجا كه خودكامگان قريش او را تبعيد كرده بودند- به سوى مكه شتافته بود تا سخن برادرزاده ى خود را به مهتران قريش برساند، باشد از بيدادى كه در آن سرگردان بودند خوددارى كنند...

ابوطالب با گام هايى استوار و چهره اى مصمم در ميانه ى انجمن آنان درآمد...

چون بر سر بزرگانشان ايس