اد نگاه تيز خود را در آنان به گردش درآورد...

آنگاه آن خبر يقينى را به آنان رسانيد. خبرى كه هيچ كس گمان نمى كرد شايسته تر از آن خبرى باشد كه پرده ى گوش ها را پاره كند و خردها را به لرزه درآورد و انكار هر انكاركننده و شك هر شك ورزنده را نابود كند...

ابوطالب با آوازى به برندگى شمشير به آنان گفت:

«اى قوم... برادرزاده ام به من آگاهى داد كه خدا موريانه را بر پيمان نامه ى شما چيره گردانيده است. موريانه همه ى سخنان ستم آميز و حكم بيدادگرانه ى تبعيد و قطع رابطه ى خويشاوندى را از آن خورده است و جز نام خدا چيزى بر جاى ننهاده است...» آيا سخنان ابوطالب آنان را به تنديس هايى آويخته درنياورد؟...

سراسيمگى، آنان را به نگاه فراگرفت...

نفس ها در بينيشان يخ زد...

چشمان خود را به لبان او دوختند، آن چنانكه مردمك چشمانشان تكان نمى خورد. مژگانشان نمى جنبيد. پلكهايشان ثابت مانده بود بدانسان كه گويى فلج شده است...

رنگ از رخسارشان رفت و برق خطوط چهره ى آنان را برد. نشانه هاى چهره ى آنان از خشم درهم شد. رنگ پريدگى، چهره ى آنان را پوشانيد چنانكه گويى صفحه هايى هستند سفيد كه هيچ قلمى بر آنها خط نكشيده است...

آن پير سخنان خود را به پايان برد و گفت:

«... اگر برادرزاده ام راست گفته باشد، شما از بدانديشى خود دست برداريد و اگر دروغ گفته باشد او را به شما مى سپارم خواه بكشيدش و خواه زنده نگاه داريدش...» آيا مبارزه اى همانند اين مبارزه طلبى مى توان يافت كه درب زورگويى و ستيزه جويى را بر روى همه بند آورده باشد؟...

آيا پيشنهادى دادگرانه تر از پيشنهاد ابوطالب مى توان يافت كه شايان تأمل و پذيرش باشد؟...

زمان كوتاهى با ترس و اخم خاموش ماندند...

امكان داشت چه چيزى بگويند؟...

يا چگونه با هم به گفتگو پردازند؟...

ليكن آواز يكى از آن پنج تن برخاست كه گوياى خرسندى وى از سخن ابوطالب بود و پا از پذيرفتن پيشنهاد ابوطالب آگهى مى داد...

او در پاسخ به ابوطالب گفت:

«با ما به دادگرى سخن گفتى...» و بسيارى از كسانى كه آنجا بودند با گفته ى وى هم داستان شدند...

آيا مى پندارى خبر موريانه به دل هشام پسر مغيره و يارانش ره يافته بود كه چون ابوطالب به انجمن آنان رسيد در پذيرفتن پيشنهاد وى براى برداشتن حلقه محاصره، با حرص پيشى جستند؟...

شايد...

يا چه بسا مى خواستند از ديگر بزرگان قوم خود در خوش خدمتى و نيكوكارى پيشى جويند تا منتى بر هاشميان، و مطلبيان داشته باشند، منتى كه با افتخار براى آنان نگاشته شود و در روزگار بر سر زبان ها بماند...

يا چه بسا مى انديشيدند كه آبروى قريش را نگاه دارند، تا مردم عرب به گوش هم نرسانند كه پروردگار محمد قريشيان را وادار ساخت تا با خفت و خوارى از پيمان نامه ى خود دست بردارند. بلكه دوست داشتند، مردم- با ارجمندى و شكوه- بگويند، اين قريش بود كه به تنهايى و يك سويه از پيمان نامه چشم پوشى كرد و از روى ميل و اختيار محاصره را درهم شكست...

اما اگر هيچ يك از اين گمان ها درست نباشد، پس به راستى بايد گفت كه رسيدن ابوطالب در آن هنگام حساس نزد سران قريش تصادفى بود كه هيچ برنامه اى از پيش آماده شده به پاى آن نمى رسد و هيچ رويدادى برتر از آن يافت نمى شود.

گروه هاى مردم به گونه ى سيلى جوشان و خروشان به سوى كعبه راهى شدند...

به آنجا كه پيمان نامه بر روى پرده ى كعبه آويخته بود روى آوردند، تا درستى سخن پير بنى هاشم را آشكار كنند...

آنان در دل خود سخن ابوطالب را خرافه و صرف لاف و گزافه مى انگاشتند...

بنابراين گشودن پيمان نامه براى آنان چه زيانى داشت؟...

به زودى آن را به همانگونه مى يافتند كه اندى سال پيش بود...

به زودى آن پيمان نامه براى آنان دليلى بود بر اينكه هيچ يك از آن محاصره شدگان يا از ديگر مردمان توان باطل كردن آن را ندارند و نمى توانند درباره ى آن به كشمكش پردازند...

به زودى برايشان آشكار مى كرد كه بايد محمد به آنان واگذار شود تا او را بكشند و از اين درگيرى دست بشويند. درگيريى كه برخى را با برخى دشمن و برخى را با برخى يار و پشتيبان ساخته است...

آن پنج تن پيشاپيش سيل مردمان راه مى رفتند...

مطعم پسر عدى از ميان آنان پيشى جست و پيمان نامه را از روى ديوار كعبه برچيد بدان سان كه گويى ميوه از شاخه ى درخت مى چيند...

پيمان نامه را پيش چشم حاضران بالا برد...

آنگاه آن را ميان دو دست خود باز كرد...

مردم با شانه هايشان يكديگر را كنار مى زدند تا با چشمان خود ببينند آن پيمان نامه ى سرگشاده، حاكى چه رويدادى است...

در يك چشم بر هم زدن پيمان نامه را تهى يافتند. نه كاملاً تهى. پوستش فرسوده و پاره پاره، و نوشته هايش ناپديد شده بود، مگر آن جاهايى كه نام خدا بر روى آنها نگاشته شده بود...

دهان همه باز ماند...

كفرپيشگان حيرت زده شدند...

ابوجهل بهت زده شد...

همچون سنگ، سرد و بى حركت بر جاى ماند...

از آن رويداد ناگهانى، در ميان ياران خود به ماننده ى تنديسى نمايان شد كه بانگ برآورد. به سان گوساله ى سامرى بود كه بنى اسرائيل آن را پرستش مى كردند...

آنگاه او و ديگر كافرانى كه همه هيزم دوزخ خواهند شد گفتند:

«سحر!... سحر!...» آرى سحرى بود اثربخش...

اگر آنان آنچه از محمد مى بينند و مى شنوند سحر باشد، پس براى چه او را سرزنش مى كنند و چگونه او را نمى پذيرند در حالى كه مردم عرب سحر را باور دارند و در برابر اصول و قوانين سحر سر تعظيم فرود مى آورند و با آن زندگى مى كنند؟...

گوئيا سحر در برآوردشان دو گونه است؟...

اگر آن را زنان جادوگرى بياورند كه در گره ها افسون مى دمند، سحرى است راستين و پابرجاى...

اگر آن را محمد بياورد، سحرى است دروغ و زشت!...

بلكه سخن راست آن است كه كافران و رئيسشان مردمى هستند تبهكار و پيمان شكن...

چيزى مى گويند غير از آنچه مى دانند...

حق را با همه ى آشكاراييش ناديده مى گيرند...

كشته شوند دروغ گويان...

كشته شوند دروغ گويان...

كشته شوند كه چگونه ارزيابى كردند...

كشته باد كه چگونه ارزيابى كرد...

ليكن گروه كافران توانستند آن سيل مردمى را برگردانند...

بلكه خواسته ى آنان ناخواسته ماند...

زيرا فرياد گروه مخالف، چشم و گوش آنان را زير طنين خود لگدكوب كرد. آنان گفتند:

«چرا نيك كه كار آشكار شده آن گروه بايد در محاصره و تبعيد بمانند؟...» ابوجهل نادان در اينجا هيچ دم برنياورد و پاسخى نداد...

آنان سلاح بر كف پشت سر مطعم پسر عدى و يارانش نرم نرمك به سوى شعب ابوطالب رهسپار شدند. تبعيد شدگان را از محاصره بيرون آوردند و راه برگشت آنان را به سوى شهر و خانه هايشان امن كردند...

بستر جريان، دگرگونه شد...

كارها به كارهاى ديگر بدل شد...

هر گروهى از مردم با آنچه برايشان فراهم آمده بود از آن جايگاه- كه چيزى از آنان گرفته و چيزى به آنان بخشيده بود- پيدا آمدند...

زيرا گويى در آن هنگام كه پيمان نامه گشوده شد، راز آن به سان چشمه اى از دل تخته سنگى بيرون توفيد، تخته سنگى كه با آب رودى برخورد كرد و بستر آن را دگرگونه ساخت...

همه ى تبعيدشدگان به شعب ابوطالب، سربلند و راست اندام با اعتم