د به نفسى هرچه استوارتر و با بهره اى كلان از پايدارى و ايستادگى به پيشواز آزادى رفتند... و آزادى، پيروزى است...

در فرهنگ آبرو و حيثيت بشر هيچ چيزى به ارزش آزادى يافت نمى شود...

آنان كه مسلمان بودند و به شعب ابوطالب رفتند سرسخت تر، پايدارتر و شادمان تر از آغاز محاصره و تبعيد خود، آنجا را پشت سر گذاشتند...

بيرون آمدند سخت تر از سختى سنگ...

پاكتر از زرناب...

زورآورتر از زور شكنجه...

ناگوارى ها، آنان را با آتش خود گداخت. نهاد آنان را از پس مانده هاى پليدى جاهليت و ترفند شيطان كه به گوهر سرشتشان درآويخته بود، پاك ساخت...

بردبارى، زنگار از آنان زدود... و ايمان بر ايمان خود افزودند...

آنان كه مسلمان نبودند و بر راه هدايت نمى رفتند، در آن كوچ تبعيد با مؤمنان همراهى كردند تا به نداى همخونى خود با آنان، پاسخ دهند و به همبستگى خويشاوندى دل بگمارند و به تعصب قوم دوستى گرايش نشان دهند. آنان هنگامى زندگى تنگ خود را در شعب پشت سر گذاشتند كه احساس مى كردند بر بسترى از شك غلت مى زنند و درست به ماننده ى شب زنده دارى هستند كه بر بسترى غلت مى زند كه نيمى از لايه ى آن خار و نيمى ديگرش پرنيان است...

شك- بنابر دعوت- راه شناخت است... و گاه گاه گامى است به سوى يقين...

آنان كه محمد را از كناره يارى دادند، اينك طبيعى بود كه همه يا بيشترشان دريابند به او نزديكتر، و چه بسا آشناتر، و براى او فرمانبردارتر از روزهايى شده اند كه هنوز با او به تبعيد و محاصره نيفتاده بودند...

چه بسا اين دريافت براى آن بود كه با محمد همزيستى پيدا كرده بودند...

يا پرتوهايى از نور وى براى آنان خودنمايى كرده بود...

يا بوى اميدى از فرداهاى آينده دريافته بودند...

يا از روى تجربه نگرشى يافته بودند كه حق را از باطل و پاك را از پليد جدا مى ساخت...

به راستى و به يقين...

زندگى آنان پيش از همنشينى با محمد در آن تبعيدگاه، بيابان هولناكى بود از هيچى و پوچى...

جان هاى آنان گرسنه بود و دل هايشان تشنه...

به ماننده ى خاك دست نخورده اى بودند كه در آرزوى باران و در انتظار گاوآهنى بود تا كشته ى آن جوانه هاى خود را بيرون آورد و خرمى بخشد و حاصل خيزى بار آورد...

ناگزير آنان را از محمد اثر پذيرفته بودند...

ناگزير همراه با دعوت اسلامى او گرداگرد برخى از كرانه هاى حكمت پروردگارى طواف كرده بودند بدانگونه كه با فروتنى پيرامون مسجد حرام طواف مى كردند...

ناگزير آنگاه كه محمد قرآن مى خواند و آيه هاى آن را تفسير مى كرد و معانى آن را شرح مى داد، هوش آنان را ربوده بود بدان سان كه شهد گل ها از زنبوران، و روشنايى از پروانگان، و سبزه زارها از گنجشكان هوش مى ربايد...

دل و جان آنان همراه با انديشه هاى محمد پيرامون ستايش و ياد خدا پر و بال مى زد بدانگونه كه پرندگان پيرامون جاهاى پر آب و دانه پر و بال مى زنند تا چيزى جستجو كنند كه جانشان را از رفتن نگاه دارد و سرگيجش آنان را فرونشاند، از همين روى بامدادان تشنه و تهى شكم از آشيانه بيرون مى روند و شامگاهان سيراب و پرشكم به آشيانه برمى گردند... و چرا كه چنين نباشد؟...

زيرا شايد خدا خود در بندگى را به روى آن ناگروندگان بگشايد...

شايد خدا خود رهنمونى خود را روزى آنان گرداند...

(و چه بسا جانورى كه روزى خود را برنمى دارد و روزى او را خداوند مى دهد...) (عنكبوت، آيه ى 60). و يا شايد آنان همانند زنبوران عسلى باشند كه خدا به آنان وحى فرمود:

(از كوه ها و از درخت و از آنچه از چوب بسازند خانه بگيريد. آنگاه از همه ى ميوه ها بخوريد. پس در راه هاى پروردگارتان برويد، رام شدگان...) (نحل، آيه هاى 68- 69). و آمرزش خدا نزديك است...

روزى كه موريانه پيمان نامه را خورد براى مستضعفان زمين نمايش و بالش شگفتى بود كه از چشم هيچ بيننده اى پنهان نماند... در آن روز، پنهانى به هم لبخند مى زدند و دل هايشان را از اينكه خدا ستمگران سركش را خوار ساخت، شاد شد...

اما نادانى، سران شرك را همچنان از ديدن نور نابينا ساخت... شب را به روز مى آوردند و روز را به شب و همچنان از خشم خود در گمراهى و سرگردانى به سر مى بردند...

نشانه هاى پروردگار آنان را راهنمايى نكرد و بيم ها و زنگ خطرها آنان را از گمراهى خود بازنداشت...

آنان به ماننده ى قوم نوح بودند كه بر او سخت گرفتند، و نوح از آنان نزد خدا به شكوه و گلايه پرداخت كه:

(پروردگارا! من شب و روز كسان خود را فراخواندم. و خواندن من آنان را جز فرار و گريختن نيفزود.

من هرگاه ايشان را دعوت كردم تا آنها را بيامرزى، انگشت هايشان را در گوش كردند، و جامه ها بر سر كشيدند، و پافشارى كردند و سركشى كردند سركشى كردنى...) (نوح، آيه هاى 5- 7). و آنگاه كه قوم نوح در سرپيچى خود از حق زياده روى كردند، نوح آنان را نفرين كرد و گفت:

(پروردگارا! هيچ يك از كافران را بر روى زمين وامگذار...) (نوح، آيه ى 26).خروج

آنگاه كه مشيت الهى اراده فرمايد ناممكن، ممكن مى شود...

نهادها واژگونه مى شود...

معيارها دگرگونه مى شود...

آيين هاى بشرى از كار مى ماند و آيين هاى پروردگارى به كار مى افتد تا آنچه را در باور خود انسانى حتمى و لازم است باطل كند و خود در برابر آن به گونه ى معجزه اى غير معقول و مخالف با آيين طبيعت و روند معمول كارها نمايان شود...

آن روز كه موريانه پيمان نامه را خورد از اينگونه معجزه ها بود...

آن معجزه حد فاصلى بود ميان دو روش جدا از هم كه مسلمانان داشتند...

روش نخست آن بود كه مسلمانان در آغاز و پيش از تبعيد- تا آنجا كه مى توانستند- براى دورى جستن از دست ستم كسان خويش، نزد مهتران و بزرگان با نفوذ پناه مى بردند...

روش دوم آن بود كه مسلمانان پس از تبعيد، برنامه اى در پيش گرفتند كه با كوشش هاى ويژه ى خود رسالت اسلامى را در بسترى تازه روان سازند بى آنكه بخواهند با رنج بكوشند تا از خويشاوندى بلندپايه يارى جويند يا براى پناه گرفتن زير سايه ى حمايت پناه دهنده اى، به قوم خود روى آورند...

هركس از محاصره ى شعب ابوطالب برگشته بود احساس مى كرد كه بايد با همه ى نيروهاى معنوى و مادى خود روانه شود و براى دعوت به دين خدا اقدام كند، و اگر نتواند بر زمين اين مبارزه ى تازه آغاز شده بتازد، لااقل با گام هاى تند و بلند پيش روى كند...

زمين مبارزه اى كه اگر چه يكسره پوشيده از خار درخت است، اما پهناور است...

اگر چه خطر، پيرامون آن را فراگرفته، اما گذرگاه هايش نرمتر و هموارتر است... اگر چه پرتگاه ها و لغزشگاه ها گرداگرد آن را گرفته، اما پله هاى آن فراختر، دره هاى آن گشاده تر و مرزهاى آن گسترده تر است...

به همان اندازه كه موريانه طى سه سال به كندى و آهستگى در پيمان نامه ى تبعيد، نقش بازى كرد تا براى جهانيان دهان بند از راز آن باز كرد- رازى كه برخلاف انتظار همگان بود و خردها را سراسيمه ساخت- به همان اندازه نيز پيش آمدها- پس از آشكار شدن راز پيمان نامه- با سپرى شدن شب ها و روزها نقش بازى كرد، نقشى درهم شكننده تر از طوفانى كه با هرچه از نشانه هاى زندگى در راه خود برخورد كند، نابود سازد...

زيرا طوف