 و 1761 و باب الفى ء ج 12، ص 77 و نسائى، باب الفيى ء، ج 7، ص 132.] همانا فاطمه- سلام الله عليها- بعد از رحلت پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم- از ابوبكر خواست كه ميراث پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را كه باقى گذاشته است و آنچه را كه خداوند به پيامبرش اختصاص داده است به او دهد، ابوبكر در جواب خواسته ى فاطمه- سلام الله عليها- عرض كرد: رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- فرمود: ما ارث نمى گذايم و آنچه كه از ما باقى بماند صدقه است، فاطمه- سلام الله عليها- غضب ناك و خشمگين شد و از او كناره گرفت و ديگر با او صحبت نكرد تا اينكه از دنيا رفت.

خشم و غضب فاطمه- سلام الله عليها- را بخارى در صحيح خود در كتابهاى «خمس» و «وصايا» و «مواريث» و «مغازى» و «جهاد و سير»، و مسلم هم در صحيح خود كتاب «جهاد و سير» و احمد بن حنبل در جلد يك و شش و ده مسند خود بيان كرده اند.

بخارى در صحيح خود به نقل از پيامبر اكرم مى گويد: «فاطمه بضعه منى فمن اغضبها فقد اغضبنى» [ صحيح بخارى، كتاب بدء الخلق، ج 14، ص 2 و فيض القدير، ج 4، ص 421 و ذخاير العقبى، ص 37 و كنزالعمال، ج 12، ص 112، حديث 34243 و خصايص، ص 35.] فاطمه- سلام الله عليها- هستى و روح من است، كسى كه او را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است.

جالب اينجاست كه مناوى بعد از نقل اين حديث در فيض القدير گفته است: به همين حديث مى شود استدلال كرد بر كفر كسى كه به فاطمه- سلام الله عليها- دشنام دهد، براى اينكه با اين كار او را به غضب آورده است. و نيز مى گويد: همين حديث دلالت مى كند كه فاطمه ى زهرا- سلام الله عليها-از شيخين برتر بوده است.

ابن حجر مكى كه يكى از متعصبين است و نسبت به شيعه هم ميانه خوبى ندارد، در كتاب خود از ابن زبير و او هم از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نقل كرده و مى گويد: «انما فاطمه بعضه منى يوذينى ما آذاها و ينصبنى ما انصبها» [ الصواعق المحرقه، ص 289، و صحيح ترمذى، ج 2، ص 319 و مستدرك الصحيحين، ج 2، ص 319 و مستدرك الصحيحين، ج 3، ص 590 و مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 5 و كنزالعمال، ج 12، ص 112، و صحيح مسلم، باب مناقب الصحابه، ج 16، ص 140 و براى اطلاع بيشتر به جلد اول همين كتاب «فاطمه زهرا «س» در كلام اهل سنت» مراجعه شود.] همانا فاطمه- سلام الله عليها- پاره ى تن و هستى من است هر كه او را آزار مى دهد مرا آزرده است، و هر كه او را دشنام دهد، مرا دشنام داده است.

مسلم نيز در صحيح خود مى گويد: «انما فاطمه بضعه منى يوذينى ما آذاها، و يسرنى ما اسرها» [ صحيح مسلم، ج 15، باب فضائل فاطمه «س».] همانا فاطمه- سلام الله عليها- پاره ى تن من است آنچه كه او را آزار مى دهد مرا مى آزارد و هر چه او را مسرور و خوشحال گرداند مرا مسرور و شادمان مى نمايد.

خواننده ى گرامى با توجه به اين روايات و بيش از چهل روايتى كه در اين رابطه از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نقل شده است، آيا از جنبه ى عاطفى بر فرض كه ابوبكر از باب اينكه ولايت عامه داشته است (چنانچه بعضى از اهل سنت اين مساله را گفته اند) اگر فدك را پس مى داد كفايت مى كرد؟ در حالى كه آنها با اعمال و رفتارى كه نسبت به ام ابيهاى پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- انجام دادند و موجب خشم وى كه همان خشم خدا و رسول است شدند، و خشم عظيمى كه نسبت به ابوبكر و عمر تا دم شهادت ادامه داشت و به حدى كه وصيت فرمود كه آنها در تشييع جنازه وى شركت نكنند و بر وى نماز نگزارند و با توجه به اين خشم آيا فقط پس دادن فدك موجب رضايت فاطمه- سلام الله عليها- مى شد؟ در همين رابطه قاضى القضات مى گويد: «اما كان يقتض التكريم والاحسان ان يطيب قلب فاطمه بفدك كما تطيب النبى- صلى الله عليه و آله و سلم- لزينب، لما سارت قريش الى بدر سار ابوالعاص معهم فاصيب فى الاسرى يوم بدر، فاتى به النى «ص» فكان عنده مع الاسارى، فلما بعث اهل مكه فى فداء اساراهم، بعثت زينب فى فداء ابى العاص بعلها بمال، و كان فيما بعثت به قلاده كانت خديجه امها ادخلتها بها على ابى العاص ليله زفافها عليه، فلما رآها رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- رق لها رقه شديده و قال للمسلمين: ان رايتم ان تطلقوا لها اسيرها، و تردوا عليها ما بعثت به من الفداء فافعلوا، فقالوا: نعم يا رسول الله، نفديك بانفسنا و اموالنا فردوا عليها ما بعثت به و اطلقوا له ابالعاص بغير فداء» [ مجله الرساله المصريه، شماره ى 518 و علامه محمود ابو ريه در كتاب ابوهريره، ص 169 و شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 190، و سيره ابن هشام، ج 2، ص 296.] سزاوار بود كه ابوبكر همان احسانى را كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- در مورد دخترش زينب مبذول داشت، وى هم در استرداد فدك به فاطمه- سلام الله عليها- مبذول مى داشت، وقتى كه شوهر زينب (ابى العاص) در جنگ بدر به دست سربازان اسلام اسير شد، اهل مكه فديه هايى جهت آزادى اسيرانشان خدمت رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- فرستادند و زينب هم گردنبند خود را كه يادگارى مادرش خديجه بود، به عنوان فديه ى شوهرش نزد پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- فرستاد، وقتى كه چشم رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- به گردنبند، كه يادگار همسر محبوبش خديجه بود، افتاد، خاطرات فداكارى هاى آن بزرگ بانوى قهرمان در نظر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- تجديد شد، اشك از ديدگان رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- جارى شد، پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- مردم فرمود: اگر صلاح مى دانيد اسير زينب را آزاد كنيد و فديه او را هم برگردانيد، مسلمين همين كار را كردند و گفتند ما جان و مال خودمان را فداى تو مى كنيم و ابى العاص را از قيد اسارت آزاد كردند و فديه او را هم به زينب باز گرداندند.

همين قاضى القضات نيز گفته است: «قد كان الاجمل ان يمنعهم التكرم مما ارتكبا منها فضلا عن الدين، و قال ابن ابى الحديد: «و هذا الكلام لا جواب عنه، و لقد كان التكرم و رعايه حق رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- و حفظ عهده يقتض ان تعوض ابنته بشى ء يرضيها ان لم يستنزل المسلمون عن فدك، و تسلم اليها تطبيقا لقلبها. وقد يسوغ للامام ان يفعل ذلك من غير مشاوره المسلمين اذا راى المصلحه فيه» [ شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 286.] ابن ابى الحديد از قول قاضى نقل كرده كه وى گفته است: اين گفتار شيعه كه از دستورات دين اسلام است جاى خود، بلكه از جهت حفظ كرامت انسانى و عطوفت و احسان و اكرام سزاوار بود كه ابوبكر فدك را به فاطمه- سلام الله عليها- برمى گرداند و آنچه كه ابوبكر و عمر در مورد زهرا- سلام الله عليها- مرتكب شده اند با آن كرامت و عطوفت انسانى منافات داشت.

بعد ابن ابى الحديد مى گويد: اين سخن قاضى القضات بى جواب است، براى اين كه مقتضاى كرامت انسان و رعايت حق رسول خدا- صلى الله عليه و آله و سلم- و حفظ حرمت و پيمان با وى اين را اقتضا مى كرد كه اگر مسلمانان از حق خود در فدك (با فرض ثبوت حق) نمى گذاشتند، و حاضر نبودند آن را به دختر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- ببخشند، بايد در عوض فدك، معادل آن به زهرا- سلام الله عليها- واگذار مى شد تا او ر