ن ها به همانگونه كه خاشاك را پراكنده مى سازد، گام هاى انسان را نيز از زمين برمى كند و درخت ها را از ريشه برمى آورد...

به همانگونه كه گياهان خشك، برگ هاى كاه، پوشال و توده هاى شن را به هوا مى برد، خانه ها و سنگ هاى گران را نيز از زمين برمى دارد...

بلكه خاك زمين و خرسنگ هاى كوهستان ها را نيز درهم مى كوبد و هموار مى سازد... هر آنچه را كه راست ايستاده است خم مى كند و هر آنچه را كه خم است فرومى خواباند و هر آنچه را كه فروخوابيده است- اگر نشانه هايى فرسوده و پابرجا نباشد- به سان ته مانده ى خال ها بر پشت دست و پا و ردپاها بر روى تخته سنگهاى خاك گرفته، پراكنده مى كند...

پيش آمدها نيز همانند طوفان و به سان اسبان غارتيان بر گستره ى زمان شتابان مى تازند...

تپش آنها پر شتاب است...

جنب و جوششان به سان انقلاب است...

گام هايشان پرش هاست... را ه رفتنشان به تندى چشم بر هم زدن است...

پياپى فرامى رسند كه گويى نفس هاى بريده ى غمگينى هستند از نفس افتاده...

بر فراز روزگار پرواز مى كنند...

از بسيارى و انبوهيشان، صندوق روزگار بر آنها تنگ مى آيد تا بدانجا كه نزديك است منفجر شود و به صورت دقيقه ها و لحظه ها پراكنده گردد...

روز خروج محاصره شدگان از شعب ابوطالب يادآور روز خروج بنى اسرائيل از مصر است...

يادآور داستان پيروزى موساى كليم بر فرعون ذوالاوتاد است...

آن داستان چنين است كه: .

.. موسى رمه ى يثرون- پدر زن خود و كاهن مدين را- مى چرانيد...

«رمه را تا فراسوى بيابان راند و به كوه خدا- حوريب- آمد...

«نيروى پروردگار براى او به سان زبانه ى آتشى از ميان درختچه اى پديدار شد...

«موسى به ان درختچه نگريست كه از آتش شعله ور بود اما نمى سوخت...» (به كسانش گفت:

درنگ كنيد...

به راستى كه من آتشى ديدم، شايد شما را پاره اى از آتش بياورم يا به روشنايى آن راه يابم- پس چون به آتش رسيد، ندايى شنيد كه مى گفت: اى موسى- من خداى توام، نعلين را از پاى بيرون آر كه تو در وادى پاكيزه ى طوائى- من تو را برگزيدم، گوش كن به سخنى كه به تو وحى مى شود...) (طه، آيه هاى 10- 13).

تورات گويد:

«... آنگاه خدا گفت:

«من خداى پدر توام. خداى ابراهيم، خداى اسحاق و خداى يعقوب...

«موسى چهره ى خود را پوشانيد زيرا ترس داشت به خدا نگاه كند...

«خدا گفت:

«آرى من خوارى ملت خويش را كه در مصر به سر مى برند ديدم...

«و فرياد آنان را از دست استثمارگران بيگارى گيرنده شنيدم...

«من دردهاى آنان را دانستم...

«از همين روى فرود آمدم تا آنان را از دست مصريان رهايى بخشم، و از آن سرزمين به سرزمينى زيبا و فراخ بالا برم...

«به سوى سرزمينى كه از آن شير و عسل برآيد... ... ...» موسى و قومش به آماده كردن خود پرداختند تا از جايگاهشان كه منزلگاه پستى بود و خوارى بيرون روند...

تورات گويد:

«خدا با موسى و هارون در سرزمين مصر سخن گفت، فرمود:

«اين ماه براى شما سرآغاز ماه هاست...

«آن براى شما آغاز ماه هاى سال است... ...» و تورات در جاى ديگر گويد:

«... ... امروز براى شما روز يادبود است، آن را براى پروردگار عيد بگيريد...

«آن را در نسل هاى خود تا روز رستاخيز جشن بگيريد جشنى واجب...» از آن روز آن آيين بشرى راه خود را براى آيين آسمانى تهى كرد...

نشانه هاى پروردگارى پياپى فرارسيد...

سحر فرعون تباه شد...

نگون بختى ها پياپى بر آن ستمگر، پيش آمد، نگون بختى هايى كه به گرداگرد جهان حقيقت و واقع در عالم خواب و خيال ره نيافته بود...

دريا به دو بخش بزرگ شكافته شد، و قوم موسى كه از ستم فرعون مى گريختند از كف آن گذشتند...

آنگاه هر دو بخش دريا به هم پيوست و فرعون و سربازانش در آن غرقه شدند... سپس آن مستضعفان به سرزمينى ديگر رسيدند... سرزمينى كه در آن برايشان تا روزگارى فراوانى بود و آسايش و آزادى...

اگر مسلمانان هوشيار بودند و مرحله هاى جهادشان را در راه خدا بررسى و بازنگرى مى كردند، هم داستان مى شدند كه از اين پس روز خروجشان را از شعب ابوطالب روز عيد به شمار آورند...

درست همانند كارى كه بنى اسرائيل انجام دادند و روز خروجشان را از مصر به سرزمين كنعان عيد گرفتند...

درست همانند كارى كه پيامبر خدا انجام داد و چون ديد يهوديان در مدينه روز عاشورا را روزه مى گيرند، گفت:

«ما از اينان به موسى نزديكتريم...» و روز عاشورا روزه گرفت...

با اين همه، ماه هايى كه پس از گشوده شدن حلقه ى محاصره فرارسيد، تهى از رنج نبود...

با آسايش سپرى نشد...

پيروزى را فراهم نياورد...

رنگى از اميد در آنها نمايان نشد تا آن اميد به مسلمانان فرصت آرامش دهد...

بلكه دردهاى آنها انبوه تر بود... و اندوه هايشان گرانبارتر... و بار رنج آنها از كوه ابوقبيس و ثبير كمرشكن تر... و انگيزه ى آنها براى گستردن غم ها افزون تر...

گويى اگر نسيمى در آنها مى وزيد، به ريزش اشكها مى افزود... و در اين سخن جاى هيچ ترديدى نيست...

زيرا چيزها نيز- همانند مردم- لبخندها دارند و بدحالى ها...

شاد مى شوند و اندوهگين...

مى خندند و مى گريند، اگر چه ما نمى توانيم به آنچه پروردگارشان از دو واژه ى خنده و گريه ياد داده، ره بيابيم...

چه بسا خداپرستان، بندگى ها كردند تا آنجا كه موجودات جهان هستى از شادى بندگيشان تهليل گفتند... و چه بسا كافران، سركشى ها كردند و از نعمتهاى خدا ناسپاسى نمودند تا آنجا كه هستان جهان آنان را به شكنجه اى خواركننده شتابانيدند...

(پس آسمان و زمين بر ايشان نگريست، و آنان را مهلت ندادند...) (دخان، آيه ى 29).مرگ خديجه و ابوطالب

زهرا در آن روزها سخت ترين رنج ها را كشيد...

در آن هنگام هيچ پرتوى از لبخند بر چهره ى او نتابيد...

چشمانش هرگز چيزى نديد مگر آنكه با گريه بدان نگريست...

جز ناله ى رنج ديدگان بر گوش او نگذشت...

هرجا لبخندى تابناك، نگاهى روشن و آوازى خوش نوا از او ديده مى شد با اندوهى پوشيده از غم ها و تيرگى ها آميخته بود. اندوهى كه همانند نداشت...

زيرا خديجه درگذشته بود...

سختى شعب ابوطالب پس مانده ى روزهاى زندگيش را خورد...

خرسند و پسنديده به سوى پروردگارش رفت...

دنيا را رها كرد و به جايى روى آورد كه بازگشتى در آن نبود...

آيا مرگ، اندك زمانى به او مهلت داد تا از تنگناى محاصره و تبعيد، و بيابان اسارت و شكنجه بيرون آيد؟...

آيا مقدر بود در بستر گرسنگى و بيابان تهيدستى و ويرانى جان ندهد؟...

آيا مشيت الهى در اين بود كه بر بستر خود و در كنار حرم پروردگار چشم از جهان فروبندد تا ديدگانش از جمال دوستان و عزيزان محبوب پر شود، و در خانه اى جان سپارد كه براى او پر از خاطره بود و شيرين ترين روزهاى عمرش را در آن با همسر گرامى خود زندگى كرد و همدوش با او در بزرگترين ميدان هاى مبارزه درآمد؟...

هان اين فاطمه است كه هنوز بويى از عطر آزادى نيافته، مادر را از دست مى دهد، مادرى كه براى هر انسانى در اين جهان والاترين و عزيزترين كسان است...

مادرى را از دست مى دهد كه در همه ى نژادها و تبارها با گذشت روزگاران در ميان مادران همانند ندارد...

آن خانه كه سرچشمه ى جوشان عشق، سبزه زار آرزوهاى دلنشين و خاستگاه پرتوهاى گرم مهر