رزى بود، اينك براى فاطمه به سان گورى تنگ درآمده است، همانند گورى كه خاك آن مادر محبوبش را در آغوش كشيده است...

هان اين فاطمه است كه همانند شمعى از هر دو سوى خود مى سوزد. آتش هاى شعله ور اندوه از اين سو و آن سو در او افتاده تا او را هرچه زودتر گداخته كند... فاطمه آنجا در خانه افتاده و سوزش جدايى از مادر گرانقدر سرتاسر جان او را فراگرفته است. مادرى كه پرستار و پرورنده ى اسلام بود...

فاطمه آنجا در شهر مانده و نسيم هاى گرمى كه بر درها، انجمن ها، پيرامون حرم كعبه و در رؤياها مى وزد، اگر چه از باران نرم اشك هاى وى تر و تازگى مى گيرد، اما فاطمه- از سوزش بسيار درونى خود- احساس مى كند چهره ها را بريان مى سازد...

شايسته بود كه فاطمه چنين احساسى داشته باشد...

زيرا پير بنى هاشم- ابوطالب- آن نگاهبان اسلام و پشتيبان فرستاده ى خدا نيز درگذشته بود...

از هنگام بيرون آمدن ابوطالب از شعب تا روز درگذشت وى چندان مهلت نبود كه براى پايان يافتن دوران گمراهى و جهالت بسنده باشد...

ميان رحلت او و خديجه سه روز بيش نگذشت...

هيچ اندوهى بر هر سرشتى بيدار و هر دلى پاك از اين دو رويداد كمرشكن تأثيرگذارتر نبود، تا آنجا كه آن سال در روند روزگار بر سر زبان ها و در خاطرها با نام عام الحزن شناخته شد... و تا آنجا كه گويند پيامبر گفت از مرگ آن دو يار گرامى دو رنج بر او همزمان وارد آمد كه نمى دانست كدام يك اندوهبارتر و دردآورتر يا گرانبارتر و كمرشكن تر است... و در اين سخن جاى هيچ شگفتى نيست...

بلكه مى توان گفت چه بسيار زهرا احساس كرد در ميانه ى شمع وجودش فتيله ى ديگرى نيز هست كه سوزشى بر سوزش و نيرويى بر نيروى گدازش وى مى افزايد و او را با شتاب پيش مى راند تا آنگاه كه بر آخرين كنگره هاى زندگى خويش برجهد...
آيا فاطمه درك نمى كرد كه پدرش با اين دو اندوه، به ماننده ى كسى است كه خوراكش حنظل و شرابش شيرابه ى سيماهنگ و هوايى كه شش هايش را پر مى كند، هرم شعله ى آتش است؟...

آيا فاطمه نمى ديد پس از آنكه سرچشمه ى عشق و مهربانى از درختستان زندگى پدرش در زمين فرورفت و سايه هاى دلنشين آن درختستان برچيده شد چگونه رنج هاى او چند برابر شد و چگونه پيش آمدهاى ناگوار روزگارش دست در دست هم داد؟...

بلكه وى مى دانست اين رنج ها و ناگوارى ها براى پدر حتمى است و گمان و وهم نيست... زيرا خاك، همنشين جانش را از او پنهان كرد...

يار لحظه هاى انس او را...

شريك شادى و غمش را...

پناهگاه پنهان و آشكارش را...

بانويى را كه به هنگام نوميدى، شيرين ترين اميدها و نويدها را به او مى داد...

در نبرد زندگى گران ترين خونبها را براى او فديه مى داد...

آيا زهرا نمى دانست چگونه پدرش پس از درگذشت ابوطالب، در انديشه ى سران مشرك قوم خود خوار شد؟ ابوطالبى كه تا زنده بود براى پدر ياور بود و پشتيبان... آيا زهرا نمى ديد قريشيان چگونه همه همدست شده اند تا از روى حسد نيرنگ ها سازند و كينه توزى ها كنند، تا آنجا كه پدرش براى بى خردى هاى ناكسان به آسانى مورد طمع باشد و براى نادانان ستورآسا چراگاهى مجاز گردد تا ته مانده ى گياه آن را بچرند، و آنچنان شود كه گويى نشانه اى است كه تيراندازان به هنگام مسابقه ى تيراندازى به سوى آن نشانه گيرى و تيراندازى مى كنند؟...

آرى!...

فاطمه اينها را همه احساس مى كرد...

با حسى لطيف درك مى كرد، با چشمى روشن مى ديد، و با گوشى تيز اين همه رنج ها را كه بر سر پدرش فرومى باريد، درمى يافت، آنگاه جز با سكوتى اندوهبار نمى توانست از آمدن آن ها پيش گيرى كند!...

جز اينكه فاطمه گاه گاه چشم بر در و ديوار مى گردانيد تا شايد بتواند با آنها از ناكامى هاى ساليان زندگى خود سخن گويد...

آنچه در انديشه ى فاطمه پر مى كشيد سخنانى نبود كه بر لب روان شود... بلكه همه خاطره ها بود... و خاطره ها، خيالاتى بيش نيستند...

عبارت ها و واژه هايى نيستند تا از تارهاى صوتى به عصب هاى شنوايى راه يابند، خواه فصيح باشند و روشن، و خواه پوشيده و دشوار، و خواه در روند خود- چه آنجا كه بايد از هم قطع شوند و چه آنجا كه بايد با حروف به هم وصل شوند- بسامان باشند و خواه نابسامان...

بلكه خاطره ها به گونه ى تصويرهايى هستند كه گويى با قلم مه و بخار كشيده شده اند...

نمادهايى هستند از چيزهايى و آدم هايى كه از ديروزها فرامى رسند، پيش از آنكه غارهاى فراموشى آنها را در كام خود فروبرد...

برانگيخته مى شوند به سان مردگان كفن پوشيده از ميان گورها در روز رستاخيز...

پياپى بر لوحه اى ناديدنى روان مى شوند و بيننده آنها را با نگاه چشم نمى بينند بلكه با چشم دل آنها را درمى يابد...

فاطمه همواره حرص مى ورزيد تا از اين چشم اندازها آنچه را كه دوست دارد فراچيند، درست بدان سان كه گويى حرص مى ورزد از ميان چراگاهى انبوه و پرگياه، دانه هاى مرواريد برچيند... و ى براى دست يافتن به آن خاطره ها شوق داشت و آرزو... و ى با آنها آرامش مى يافت، و دلگرمى... و در اين هنگام با هر چشم اندازى از آن خاطره ها، اندوه وى از سر گرفته مى شد. آرى يادآورى اندوه، مزه اى دارد كه آن را كسى مى شناسد كه خود محبوبى را از دست داده باشد...

آيا فاطمه نبايد لحظه هايى از عمر خود را بربايد تا در آنها با مادر گرانقدر و محبوبش زندگى كند، مادى كه با برق خاطره از جايگاه دوردست خود به سوى او برمى گردد؟...

گويى فاطمه به ياد مى آورد كه خود را براى لحظه ى رفتن مادر آماده كرده است...

هستى وى به ماننده ى پاره هايى از اندوه پراكنده مى شود...

خون در رگ هاى او اشك مى شود...

با پرش هاى خاطر، ناله و آه او همراه مى شود...

قلب وى همانند پرنده اى زخمى پر و بال مى زند...

نفس هاى او به سان خرخر جانورى سر بريده، ميان گلو و شش هايش در آمد و شد مى افتد... و آنگاه كه خيال مى كند مرگ در هواى اطاق پرواز را آغاز كرده است، چشم دل وى بر مادرش مى افتد كه بر بستر خود آرام افتاده و از بسيارى لاغرى و باريكى به ماننده ى خيالى شده است و از تكيدگى و نزارى همچون پرتوى لرزان خودنمايى مى كند...

خود و دو خواهرش- زينب و ام كلثوم- را پيش چشمش نمايان مى كند كه پيرامون بستر مادر حلقه زده اند تا از روى وفادارى جان فداى آن عزيز افتاده در بستر كنند و هجوم مرگ را از او دور سازند...

پدرش را مى بيند كه همواره بر بالين همسر گراميش با عشق و شيدايى ايستاده است و هر از چندى، آنان را با گفتن سخنى، اندوهگين مى كند. سخنى كه فاطمه- به سبب درگيرى با اندوه بزرگ خود- آغاز آن را درنمى يابد و نمى تواند بفهمد آن سخن- پچ پچى رازگونه و نجواست يا زمزمه اى ستايش گونه و دعايى است بر درگاه پروردگار مرگ و زندگى...

اكنون سه شب و سه روز گذشته كه محمد خانه را رها نكرده و از كنار بستر همسر جدا نشده است...

اگر زهرا در اين مدت از مادر خود نگاهى مى ديد يا آوازى مى شنيد، نگرانيى بود كه به سان اشك در چشمان وى پديدار مى آمد. نگرانى از اين كه هنگام رحلت و هجران از همسر محبوبش نزديك شده و همسرش به ماندن او در كنار خود از هميشه نيازمندتر است، تا وى براى او پشتيبان و تكي