ه گاه باشد و گام هايش را در برابر ابليسان شرك- كه سنگ و سوخت آتش جهنم مى باشند- استوار سازد...

افسوسى بود كه چهره ى او را پوشانيده بود و او بارها و بارها با همان افسوس، چشم خود را به چهره ى سه دخترش برمى گردانيد. گويى در آنان به بازنگرى مى پرداخت و دختر چهارم خود را در ميان آنان جستجو مى كرد- آن دخترى كه اندى سال پيش به سرزمين حبشيان در آن سوى دريا كوچ كرد- و چون او را در ميان آنان نمى يافت چشمش را با نوميدى و خستگى از آنان برمى گرفت...

لرزشى بود در لبهايش كه به ناله نزديك بود. با لرزش لبانش سخنى برمى آمد كه ناشنيدنى بود و در ميان جهانيان هيچ شنونده اى يافت نمى شد كه بتواند آن را بشنود، بلكه تعبير خاموشى بود از سوز جداييش از عزيزان و نور چشمان و بريدن ديدارش از آنان تا آنگاه كه در بهشت برين بار ديگر به هم رسند...

اگر زهرا در آن مدت از پدر خود نگاهى مى ديد و يا آوازى مى شنيد، اشك هايى بود كه از اندوه بر گونه هايش روان مى شد، زيرا هنگام وداع فرارسيده بود، و به زودى اين پاره ى گرانبها و گرامى از زندگى او جدا مى شد. پاره اى كه نزد او از همه ى آفريدگان جهان هستى دوست داشتنى تر است...

سخنى بود كه بر قلبش روان مى شد پيش از آنكه بر زبانش روان شود، و خديجه احساس مى كرد محمد با آن سخن براى او دعا مى كند تا خدا از او خرسند باشد، يا آياتى از قرآن تلاوت مى كند تا دل او را آرامش بخشد اگر چه دل او خود از بسيارى ايمان در اوج آرامش به سر مى برد...

نجوايى بود كه محمد با آن براى غمگسارى و شوخى در گوش خديجه زمزمه مى كرد، و در اين هنگام چهره ى خديجه از شادمانى تابناك مى شد و لبخندى پرتوآسا بر دندان هاى او پديدار مى آمد...

شايد محمد يك بار مى خواست از خديجه غم زدايى كند و ذهن او را از اندوهى كه با آن درگير بود، دور سازد و دل او را از رنج جدايى و هجرانى كه در آن غرقه بود، رهايى بخشد، با او به شوخى پرداخت و گفت:

«اى خديجه... آيا اين حالتى را كه از تو مى بينم ناپسند مى شمرى و حال آنكه خدا گاهى نيكويى را در ناپسندى نهاده است؟... آيا هيچ مى دانى كه خدا به من آگاهى داده است كه به زودى به جاى تو همسرى به من خواهد داد؟...» آيا با اين سخن نشانى از غيرت و حسادت در چهره ى خديجه پيدا شد، غيرت و حسادتى كه در چنين جايگاهى دل ديگر زنان را مى فشرد؟...

خير!...

بلكه خديجه، با خرسندى و گذشت و مهرورزى هرچه تمامتر گفت:

«با آرزوى خوشبختى و شادكامى و پيدا كردن پسران نيكبخت...» عايشه نيز بعدها همين موقعيت را با پيامبر پيدا كرد. آيا رفتار او در مقايسه با اين رفتار خديجه چگونه بود؟... آيا آن دو رفتار با هم متفاوت بود يا يكسان؟... داستان چنين است كه پيامبر خدا در بيمارى پايان زندگيش افتاده بود. عايشه گرفتار سردرد شد و از درد بسيار گفت: و اى سرم...

چون عايشه چندين بار از سردرد خود شكوه كرد، پيامبر خدا به شوخى با او گفت:

«چه زيان تو را اگر پيش از من بميرى تا بر سر جنازه ات بايستم و تو را كفن كنم و بر تو نماز بخوانم و تو را به خاك بسپرم؟...» غيرت، عايشه را به جوش آورد و گفت:

«خدا نصيبت نكند!... به خدا سوگند يقين دارم اگر آنچه را كه گفتى روزى انجام دهى، با خيال آسوده به خانه ى من برمى گردى و با يكى از زنانت عروسى مى گيرى!...» هرگز! هرگز جهان زنى نشناخت كه همسرش را بدان اندازه دوست داشته باشد كه خديجه پيامبر خدا را دوست داشت...

هرگز جهان زنى نشناخت كه در همسرش فنا شود بدان سان كه خديجه در پيامبر فنا شد...

هرگز جهان زنى نشناخت كه همسرش را بر خود و بر هر نور چشم گرانقدر و عزيزى برترى نهد بدان سان كه خديجه پيامبر را برترى نهاد...

همچنين جهان هيچ مردى همانند محمد نشناخت كه قلب وى بر همسرش مهربان تر و خوش رفتارتر از وى باشد... و نه در عشق افزونتر... و نه در مهرورزى راستين تر... و نه نام و ياد او را در زندگى و مرگ- به طور يكسان- زنده نگاهدارنده تر...

بلكه پيامبر با همه ى احساسات پاك و بى آلايش خود همواره با خديجه پس از مرگ و دور شدن وى از اين جهان خاكى، زيست كرد...

خديجه براى او به ماننده ى خورشيد بود. خورشيدى كه چشم اندازش هر بامداد و هر شامگاه چشم را به سوى خود مى ربايد...

اگر همه ى درختان زمين قلم شود و دريا مركب و هفت درياى ديگر نيز به يارى آن درآيد و همه ى گستره ى زمين كاغذ شود، گنجاى آن ندارد كه احساسات محمد را به خديجه در بر گيرد، زيرا آن احساسات زاييده ى عاطفه اى بود سخاوتمند و بى كران، با معانى آسمانى و ويژگى هاى قدسى. در آن گرماى عشق بود، و نرمى دلدادگى، و دلسوزى مهرورزى، و شكوه بزرگ منشى، و گران سنگى ايمان، و راستى انديشه و ارزيابى، و هر آنچه خديجه را به فراز پاكى و روشنى و اوج برترى و زيبايى برساند...

با اينكه پيامبر پس از خديجه همسران متعدد گرفت اما خديجه سرتاسر زندگى پيامبر در دل و انديشه ى وى نمونه ى والاى يك همسر بود...

با اينكه برخى از زنان پيامبر از زيبايى هاى زنانگى بسيارى برخوردار بودند اما از ديد دل و انديشه پيامبر، خديجه- اگر چه در سن و سال پا به آن سوى شادابى جوانى نهاده بود- همواره شيرين تر، نمكين تر و زيباتر نمايان مى شد...

با اينكه خديجه از چشم پيامبر در جهان دوردست خود پنهان شده بود ليكن همواره وى به پيامبر و پيامبر به وى پيوسته و دل بسته بود، و در عشق و آرزوى پيامبر نسبت به او هيچ سستى راه نيافت...

پيامبر هميشه با دلى پاك و روشن به او اشتياق داشت...

آرزومندانه به او عشق مى ورزيد...

همواره بامدادان و شامگاهان- با هر خاطره اى يا بى هيچ خاطره اى- به خودى خود از او ياد مى كرد، به ماننده ى قلب كه مى تپد و در بيدارى و خواب از تپش بازنمى ماند...

در همه ى احوال از او ياد مى كرد خواه آن احوال موقعيت هاى يكسان داشته باشند و خواه ضد و نقيض هم باشند...

هميشه به ياد او بود، در سختى و آسانى...

به هنگام ناآرامى و آرامش...

به هنگام نااميدى و اميد...

به هنگام تنگى و فراخى...

به هنگام اندوه و شادى...

پيامبر از آنچه پيرامونش را فراگرفته بود مى خواست تا در بستان زندگيش براى او خديجه بروياند، تا آنجا كه براى كسانى كه نمى توانستند حقيقت عشق و مهر او را دريابند چنين وانمود مى شد كه پيامبر براى يادآورى خديجه در خاطر خويش، به دست آويزهاى گوناگون و ابزار فراوان ملتمسانه چنگ مى افكند...

چه بسا از واژه اى كه آواز آن همانند تن صداى خديجه بود، خديجه را به ياد مى آورد...

چه بسا در كارهاى آينده مى انديشيد، خديجه را به ياد مى آورد...

بلكه ديدن هريك از دخترانش كه در چشم رس او بودند، خديجه را به ياد او مى آورد...

شهر پاك مكه خديجه را به ياد او مى آورد... و مسجد حرام... و خانه... و همچنين آسمان و زمين. آسمانى كه بر سر آن بانو سايه افكند و زمينى كه بر روى آن راه رفت تا آنگاه كه در دل آن پنهان و مدفون شد...

چنين مى نمود كه عايشه نمى توانست از همسر خود، اين يادكردهاى پيوسته را بپذيرد، يادكردهايى كه همانند رودى در بسترى هموار با موج هاى اندوه خود پيش مى تاخت...

آيا آن بانوى در خاك خفته بر