اى عايشه در عشق محمد مزاحم بود؟...

آيا هر بار كه ياد او در خاطر محمد مى درخشيد و پرتوى از سرشت او براى محمد برق مى زد، بار ديگر آن بانو در هستى و خاطر محمد زنده مى شد؟...

آيا عايشه مى پنداشت محمد خديجه را در قلب خود مدفون كرده نه در خاك حجون؟...

عايشه- آن همسر زيبا و كم سال- به سبب اين يادآورى هاى پياپى، از دست همسر خويش به تنگ مى آمد و غيرت خون او را مى خورد...

يك بار گفت:

«بر هيچ زنى آنچنان حسد نورزيده ام كه بر خديجه...» بارى ديگر گفت:

«هيچ زنى از زنان پيامبر مرا به غيرت نيفكند مرگ خديجه، آنگاه كه ياد او را مى شنوم...» بارى ديگر گفت:

«گويى كه جز خديجه كسى در دنيا نبوده است!...» شايد زيبايى و جوانى و محبوبيت بيشتر عايشه در دل محمد از ديگر زنانش، او را به آن احساس سركش وامى داشت كه آرزو كند خديجه ى گرامى باشد...

زيرا جوانى تر و تازه و پرجوش و خروش كجا و پيرى خشك و شكننده كجا؟... و از همين روى عايشه تنها با مزاياى زنانه ى خود مى توانست بر آن بانوى خفته در خاك حجون خودنمايى كند، و او در اين خودنمايى جز خديجه براى خود همانند و همتا نمى يافت... و ى نمى توانست انديشه ى خود را رام كند تا از ياد ببرد كه خديجه ديگر هووى او نيست...

نمى توانست ناديده بگيرد كه ديگر خديجه در همسر با او شريك نيست...

نمى توانست خود را قانع كند كه هرگز با آن بانوى والامقام با داشتن همسر مشرك نزيسته است، و روزگارى كه خديجه زندگى مى كرده وى هنوز كودكى بوده است شيرخواره يا جنينى بوده در شكم امّ رومان...

ليكن غيرت...

ليكن غريزه ى زنانگى او را به سركشى وامى داشت، خرد و ذهن و چشم او را مى بست تا آنجا كه با زبان خود خديجه را به آتش مى كشيد و بى پروا در پوستين او مى افتاد، خديجه اى كه اينك استخوان هايى است پوسيده و از هم پاشيده...

روزى عايشه شنيد كه پيامبر خدا- به روش هميشگى- از مادر زهرا به نيكى ياد مى كند، آن يادكرد عايشه را برانگيخت...

رنگش پريد، گونه هايش چين خورد، در چهره ى گشاده اش از خشم و اخم گره افتاد...

چشمانش با ابرى از خشم بسيار، ابرى شد...

آنگاه آواز خود را به سان نوك نيزه اى تيز و جان خراش سر داد...

پرخاش جويانه گفت:

«اين قدر از پيره زنى از پيره زنان قريش ياد مكن كه گوشه هاى دهانش از سالخوردگى زخم و سرخ شده بود و روزگارش به دست هلاكت سپرد و خدا بهتر از او را به تو داد!...» اى كاش عايشه هوا و هوس خود را رام مى كرد و بر آنچه ناپسند مى شمرد شكيبا مى شد، اگر بتوان ياد كرد خديجه را كارى ناپسند شمرد!...

اى كاش واژه هاى آشفته و خيره ى خود را در گلو حبس مى كرد!...

زيرا خاموشى براى او بهتر بود...

آيا عايشه زشت مى دانست كه محمد با سخنى پسنديده شبنمى را از رحمت بر آرامگاه آن مهتر زنان بفرستد؟...

آيا مى خواست از محمد براى وفاداريش به خديجه انتقام جويى كند؟...

به هر حال سخن عايشه پيامبر را دردمند كرد...

بلكه او را به سختى رنجانيد و آزار داد...

بلكه قلبش را با زخمى ژرف شكافت، پيامبر كه همواره مى كوشيد تا با مهربانى عايشه را ديدار كند و از روى خلوص و دل پاكى او را نوازش دهد...

اگر بردبارى خدادادى پيامبر نبود- بردباريى كه سخاوتمندانه گذشت مى كرد و براى زشت رفتارهاى همه ى بشر گنجايش مى يافت- پيامبر با خشمى سخت- به ماننده خشم شيرى زخمى- بر عايشه يورش مى برد...

ليكن پيامبر او را تنها سرزنش كرد، سرزنشى كه اگر چه با نكوهشى تلخ همراه بود، از ادب كردن و آموزشى زيبا نيز موج مى زد...

در پاسخ به عايشه فرمود...

«به خدا سوگند كه خدا بهتر از او را به من نداد...

«هنگامى خديجه به من ايمان آورد كه مردم همه كافر بودند...

«هنگامى رسالت مرا باور كرد كه مردم همه مرا تكذيب كردند...

«هنگامى مرا با دارايى خود يارى داد كه مردم همه مرا تحريم اقتصادى كرده بودند...» «خدا تنها از او فرزندانى روزى من گردانيد و از ديگر زنان به من فرزند نداد...» عايشه هيچ يك از اين موقعيت ها را كه پيامبر براى خديجه برشمرد، نداشت!...

اندوه او را فراگرفت...

بهت زده شد...

از گفته ى خود پشيمان شد، اما چه جاى پشيمانى بود!...

آيا راهى بود كه سخن ياوه ى خود را به گلو برگرداند؟...

دشوارترين پاره از سخن هيبت انگيز پيامبر كه عايشه را دردمند كرد و بر دلش زخم زد نكته ى پنهانى بود كه در جمله ى اخير نهفته بود...

چه بسيار اين جمله روان عايشه را خراش داد!...

چه بسيار خودستايى زنانه ى او را جريحه دار كرد. زيرا- با كنايه و اشاره- او را به درختى زينتى همانند ساخت كه بزرگ مى شود و شاخ و برگ برمى آورد و در چشم خوش آيند مى نمايد، وليكن عقيم است و ميوه نمى دهد. و در عين حال هوويش خديجه را به درختى همانند ساخت كه داراى ميوه هاى پاك و نيكوست...

با اين همه پيامبر سخنى حق گفته بود... و عايشه با خود پيمان بست كه از آن پس بر هواى غريزه ى خود چيره آيد و بار ديگر چنين لغزشى را تكرار نكند، لغزشى ناگوار كه گويى خار گون به او خورانيد...

اما پيامبر در سرتاسر زندگى خود به همان روشى كه در يادكرد آن عزيز از دست رفته داشت، ادامه داد...

اگر تصويرى گواه بر عشقى جاودانه در دست باشد كه سستى و دگرگونى در آن راه نيابد، به راستى آن تصوير همانى است كه بعدها روزگار آن را براى ما آشكار ساخت، تصويرى كه با قلم وفا كشيده شده بود...

در روز فتح مكه...

در روز بزرگترين پيروزى كه اسلام را تا رستاخيز گرامى ساخت...

آنگاه كه سپاهيان اسلام پيش روى كردند و يورش بردند و در حمله به مكه آشوب برپا كردند، و ترس را بر همه جا چيره ساختند... و لشكر در شهر پراكنده شد... و دسته ها و گروه هاى سپاه شهر حرام را فروپوشانيد...

پيامبر لازم ديد براى او چادرى برپا كنند تا از آنجا ميدان جنگ را زير نظر داشته باشد و جنگ را اداره كند...

تو گويى براى برپا كردن چادر كجا را برگزيد؟...

با دست اشاره فرمود:

«آنجا!...» چادر را آن چنانكه دستور داد براى او كنار آرامگاه خديجه در حجون برپا ساختند...

آيا محمد خواست از اين راه خديجه را با خود در آن پيروزى شريك گرداند، پيروزيى كه خديجه در به ثمر رسيدن آن بهره ى بسيارى داشت؟...

آرى محمد اين چنين خواسته بود...

آفرين بر اين همه وفادارى!... و فا، چه وفايى!...دختركم گريه مكن

اگر چه پيش از اين راهى فراخ و تهى از مانع پيش روى قريشيان براى آزردن مسلمانان در مكه گشوده نشده بود، اما پس از درگذشت خديجه- همسر پيامبر- و ابوطالب- پير بنى هاشم- و رفتنشان از اين جهان ناپايدار، آن راه تهى از مانع باز شد...

قريشيان سخت ترين ستم و بيداد را از خود نشان دادند...

در شكنجه و آزار مسلمانان نهايت زياده روى را روا داشتند...

در رنج دادن به حزب خدا رفتارى در پيش گرفتند كه اگر چه جنون نبود، اما در سخت گيرى و ستمگرى از جنون نيز افزونتر بود... آنان به مسلمانان هرگونه بدى و زيانى مى رسانيدند، پياپى به انواع شكنجه دست مى زدند، ترحم نمى شناختند، به پيوند خويشاوندى هيچ توجهى نداشتند...

هرچه خواستند مى كردند، پوست گروهى را با تازيانه كبود مى كردند... گروهى را با آتش، داغ مى نهادند...

گرو