ى را بر روى شن هاى داغ زير آفتاب سوزان نيمروزى مى افكندند و بر روى آنان تخته سنگ هاى سنگين و بارهاى گران مى گذاشتند...

بر دست و پاى آنان قيد و بندى مى بستند و بر گردن هايشان غل و زنجير مى افكندند...

قريشيان اين روش هاى شكنجه را از آغاز دعوت اسلامى در پيش گرفتند...

مى خواستند با اين شكنجه ها بر دشمنان چيرگى يابند تا شايد آنان را از دين خدا برگردانند و به آيين خود درآورند، بدان سان كه فرمانروايان روم دوست داشتند از اندى سده سال آن جوانان- آن اصحاب كهف- را به آيين خويش برگردانند...

آيا قريشيان فراموش كردند كه مسلمانان بر آن همه رنجى كه در گذشته ها بر آنان روا داشتند، شكيبايى ورزيدند و در راه ايمان و يقين خود دشوارترين آزمايش ها را پشت سر گذاشتند؟...

آيا از ياد بردند كه آنان همواره در ايمان خود به سان ميخ هايى استوارند؟...

ليكن اكنون قريشيان مى خواستند حمله را بر آنان به گونه اى ديگر از سر گيرند. حمله اى به ماننده ى آزورزى هاى تشنه و گرسنه اى كه از تشنگى ديوانه و از گرسنگى وحشى و درنده شده است. ميلى جنون انگيز به خوردن و آشاميدن، وجدان او را كور و انديشه ى او را بيمار كرده است... در چنين هنگامى سنگدلى تنها شرابى است كه تشنگى او را سيراب مى كند، و سرش را با سختى مستى به چرخش درمى آورد... در چنين هنگامى شكنجه تنها خوراكى است كه نيمه جان او را نگاه مى دارد، و زهرى را كه تندى ديوانگى ريخته، در درون او ناگوار مى سازد!...

همه ى اين بلاها و گرفتارى ها كه قريشيان بر مسلمانان وارد آوردند، آرزويشان را آنچنان كه مى خواستند برآورده نساخت...

در ميان قريشيان و آن گروه كوچك مسلمان كه از آيين بت پرستى بيرون رفته بودند، محمد پسر عبداللَّه ايستاده بود. محمدى كه قريشيان ساليان سال او را آزمايش كرده بودند و دريافته بودند كه نه عقب نشينى مى كند و نه آتش بس مى دهد و نه از خود نرمى و سستى آشكار مى سازد...

به سان كوه استوار است...

به سان الماس در راه حق سخت است، الماسى كه آهن را مى برد و آهن بر آن خدشه وارد نمى آورد...

به سان شير ميان قريشيان و پيروان خود ايستاده است...

همواره پيشِ روى قريشيان استوار و پابرجاست آنچنان كه در نماز استوار و پابرجاى است، همواره راست قامت ايستاده است همچنان كه در بلندپايگى و بزرگ منشى ايستاده است، و قريشيان هيچ راهى براى شكستن دعوت او و پراكندن ياران وى نمى شناسند...

قريشيان تركش دشمنى خود را از تيرهاى بيداد و شكنجه تهى كردند تا در آن، جنگ افزار پليد ديگرى بنهند. اگر چه آنان اين جنگ افزار را پيش از اين گاهى به كار گرفتند، اما جنگيدن با آن را در هر جنگى كه بتوان نام جنگ بر آن نهاد، درست نمى دانستند... و به آن فرصت بريدن و دريدن نداده بودند تا كار خود را انجام دهد و اثر قطعى خود را بار آورد، زيرا آن نبردافزار را براى امروزشان لازم مى ديدند، گويى كه آن نبردافزار در ميان چندين پيكار و كشتار، نماز نافله اى است در ميان چندين نماز...

نيروى مادى به تنهايى براى رهايى از محمد و پيروانش بسنده نيست...

هجوم آوردن با درشتى و زور، به تنهايى و بدون كاربرد ابزارى براى يكسره كردن كار، توانمند نيست...

زيرا نيروى مادى، پايدارى است و ايستادگى و شايسته است كه پايداريى مقابل يا ايستادگيى مخالف با آن پديدار شود...

بيدادى كه قريشيان بر محمد هموار مى كنند، شايسته است كه او را به سخت رويى برانگيزد و به سرسختى و ايستادگى بيشتر وادار كند...

حمله و سخت گيرى گاهى به تن زيان مى رساند وليكن انديشه را نابود نمى كند و چه بسا رويش و افزايش آن را نيز به دنبال بياورد...

شكنجه و پرخاش جويى انديشه را شكست نمى دهد، بلكه انديشه انديشه را شكست مى دهد...

بنابراين ايستادگى قريشيان در برابر مسلمانان بيهوده است...

سخت گيرى آنان ناسودمند است...

اگر در مثل گويند: آهن آهن را مى برد، پس قريشيان در آن سوى، آهن بودند و ياران محمد نيز در اين سو آهن، اما آهن اينان از مواد كانى زيرزمينى نبود، بلكه از گدازه ى نفس هايى بود كه آتش ايمان، خاشاك آن ها را برده و به سان فولاد آبديده و سخت كرده بود!...

هرچند زمان براى آن دو گروه به درازا كشد، ناگزير درگيرى ميان آنان براى زمانى باقى مى ماند كه اكنون شايسته است تا روزگارى نامعلوم ادامه يابد، شايد در خلال آن روزگار، موقعيت ها دگرگون شود و كفه ى ترازو به سود آنان برگردد!...

پس جنگ با محمد در كدام آوردگاه براى قريشيان لازم است تا به پيروزى قطعى دسترسى پيدا كنند؟...

نه در يك آوردگاه بلكه اين جنگ در چندين آوردگاه بايد انجام پذيرد...

زيرا خردهاى قبيله هاى پيرامون مكه يك آوردگاه بود...

چشم هاى مكيان، آوردگاهى ديگر...

دل هاى ياران پيامبر نيز آوردگاه سوم...

كسى كه ژرفاى نفس هاى سروران قريش را سنجيده باشد، برترى جويى آنان را بر ديگر اقوام مى شناسد و مى داند كه تا چه اندازه خودبينى، آنان را شيفته و خودستايى، فريفته كرده است. چنين كسى به آسانى درمى يابد آن جنگ افزارى كه قريشيان براى پيكار آينده ى خود تيز كرده اند، همان خوار ساختن پايگاه، درهم شكستن شكوه و سبك شمردن بزرگ منشى كسى است كه در برابر آنان به مخالفت ايستادگى كند، تا از اين راه فخرفروشى و گردن افرازى خود را ادامه دهند، و خودستايى ويژه ى آنان باشد و بس...

اجراى اين سياست براى قريشيان در آن آوردگاه ها دشوار نبود...

زيرا كار مردم مكه براى قريشيان آسان بود. آنان را به ماننده ى چارپايانى رام به دنبال خود مى كشانيدند. مردم مكه پيرو و فرمانبردار قريشيان بودند، در پى آنان وارد مى شدند و در پى آنان بيرون مى آمدند...

بلكه براى آنان به ماننده ى تيرهاى كمان و پيكان هاى نيزه بودند...

آنان كه پيرامون شهر پاك مكه- در آبادى ها يا بيابان ها- به سر مى بردند، نيازى نبود كه قريشيان نزد آنان بروند و آنان را در زيستگاهشان برانگيزند و بسيج كنند، زيرا خود براى زيارت خدا در موسم حج، يا براى خريد و فروش نزد قريشيان مى آمدند...

اما آن جوانان مسلمان بيم آورترين آوردگاه بودند، اگر چه براى قريش گريزى از درآمدن در آن آوردگاه نبود، زيرا آن آوردگاه براى جنگيدن، از همه ى آوردگاه هاى ديگر شايسته تر بود... و اينك زمان آن نبرد فرارسيده بود... و هيچ وقتى مناسب تر از اين وقت نبود كه به محمد از ميان يارانش راه پيدا كنند و نور شكوهمندش را با ضربه ى رسواسازى و خوارشمارى در دل يارانش خاموش سازند، محمدى كه پس از درگذشت همسر و عمويش سخت آسيب ديده بود، همسرى كه در سختى و تيره روزى، توان او را نيرو مى بخشيد. و عمويى كه براى او پشتيبانى بى همانند بود...

زيرا پايمال كردن شكوه، كاستى و سقوط است... و سقوء پرت شدن است و فروافتادن... و آنگاه كه گام بر لبه ى چاهى بلغزد، هيچ چيزى آن را از فروافتادن نگاه نمى دارد مگر كف چاه!... و آنگاه كه انسان نزد ياران و ارادتمندان خود خوار شود، ناگزير نزد دشمنان و مخالفانش خوارتر خواهد شد...

دشمنان محمد مى پنداشتند، وى پس از فاجعه ى درگذشت همسر 