زيزش، و با آن همه سرزنش و آزار كه از قريشيان ديد، در حالتى معنوى فرورفته و سخت فرسوده شده است، به سان جامه اى كه كهنگى در آن چنگ و دندان فروبرده و پارگى ها، بيشتر آن را فراگرفته و اندكى از آن را نگاه داشته است...

زيرا محمد گرفته خاطر بود تا آنجا كه بى حال و درمانده مى نمود...

اندوه در او چندان هويدا بود كه به بى تابى رسيده بود...

درد و رنج آنچنان به او دست رسانيده بود كه بناى وجودش رو به فروريختگى و ويرانى رفته بود...

آرى قريشيان محمد را اين چنين مى پنداشتند... و هيچ هدف آماده اى براى نشانه گيرى و تيراندازى آسان تر از انديشه اى ناآرام- كه گمان ها پياپى در آن وارد شود- و قلبى اندوهگين- كه غم ها آن را گرانبار كند- يافت نمى شود...

زيرا جو تيره ى روحى در سست كردن توانايى و تهى كردن نيروى پايدارى انسان رساترين اثر را دارد...
 از همين روى ابليسان كفر به سوى پيامبر- كه در آغاز اين آشفتگى روانى و افسردگى روحى به سر مى برد- با شتاب روى آوردند و كوشيدند تا به او نيرنگ زنند، و هم داستان شدند تا انواع سرشكستگى و رسوايى را براى او فراهم آورند، بدانگونه كه تاريكى پس از شامگاهان و فرونشستن خورشيد بر روشنايى به يكبارگى يورش مى آورد...

در دل قريشيان افتاده بود كه ناگزير آرامش محمد را سست و اطمينانش را نابود خواهند كرد، جامه ى سربلندى و شكوهى را كه بر تن داشت خواهند دريد و او را در دل ياران و همراهانش خوار خواهند كرد، تا وى در انديشه ها و چشم ها رسوا و برهنه از رداى سرفرازى نمايان شود و جز سرشكستگى و زبونى جامه اى بر تن نداشته باشد...

اما ترفند آنان ره به جايى نبرد!...

بلكه آنان در خيالات خود سر درگم شدند!...

نيرنگ زشت آنان به ماننده ى خاشاكى بود بر روى سيل...

به سان چراغى بود كه روغنش ته كشيده و شعله اش به لرزش افتاده بود تا خاموش شود...

به ماننده ى ماه گرفتگى يا خورشيد گرفتگى بود كه هيچ يك از آنها هرگز نمى تواند نشان نور را ناپديد سازد، بلكه تنها نور را در پاره اى از شب يا ساعتى از روز فرومى پوشاند...

اما اگر آنان از ترفند و نيرنگ خود بازمى ايستادند و بس مى كردند برايشان شايسته تر بود!...

روزى عتبه پسر ربيعه آنان را براى دست برداشتن از اينگونه تبهكارى هايشان پند داد، اما آنان از پند او خشنود نشدند و به سرزنشش پرداختند...

قريشيان اين پير را نزد محمد فرستادند تا به او پيشنهاد مال و رياست و فرمانروايى دهد به شرط آنكه محمد دست از دعوت آسمانى خود بردارد.

چون نزد پيامبر آمد و سخنان خود را گفت، پيامبر در پى سخنان وى فرمود:

«اى ابووليد سخنت پايان يافت؟...» «آرى» «اينك سخنى از من بشنو...» پيامبر آيه هايى از قرآن براى او خواند. سپس گفت:

«اى ابووليد شنيدى آنچه شنيدى، اكنون تو دانى و آنچه شنيدى!...» عتبه كه سخن خدا او را گرفته بود بود از نزد پيامبر برخاست و پيش قوم خود آمد...

از او پرسيدند:

«اى ابووليد چه پيام آوردى؟...» گفت:

«... ... ... اى مردم قريش از سخن من فرمانبردارى كنيد... اين مرد را با باور خود رها كنيد و از سر راه او دور شويد... سوگند به خدا در سخنى كه از او شنيدم پيامى نهفته است. اگر عرب بر او چيره آيد، او با وجود ديگران از شما بى نياز مى شود، و اگر بر عرب چيره آيد، فرمانروايى او فرمانروايى شما و ارجمندى او ارجمندى شماست، و شما با وجود او نيكبخت ترين مردمان خواهيد بود...» ليكن قريشيان از پيشنهاد او سر باززدند و در سرسختى خود پافشارى كردند...

چشم قريشيان كور نبود، ليكن دل هايشان در سينه كور بود...

آرى قريشيان اكنون اين چنين بودند...

كوريشان- با همه ى سرشت هاى پليد و فطرت هاى پست و خوى هاى تباهى كه در نهادشان بود- آنان را به نيرنگ زدن و يورش بردن و دست يافتن بر پيامبر خدا كشانيد...

خوارى ها به او رسانيدند...

شب و روز، هر كجا مى آمد و مى ماند، يا مى رفت و مى گذشت، در كعبه، انجمن ها، بازارها، و گذرگاه ها، او را دنبال كردند...

هيچ رنگى از نادانى و تهى مغزى نماند كه او را با آن لكه دار نكرده باشند...

هيچ بى خرديى نماند كه مرتكب آن نشده باشند...

هيچ گفتار يا كردار ناروايى نبود كه براى او روا نداشته باشند. نه خوددارى مى كردند و نه بازمى ماندند. گويى كه هرزگى براى آنان عبادت واجب يا نافله بود كه آن را به پيروى از دينى انجام مى دادند، يا قربانى هايى بود كه آن را براى چاپلوسى از شيطان پيش كشى مى كردند...

هم ما و هم آنان مى دانيم كه مردم از دورترين روزگاران، در برابر آيين هاى همگانى و آداب پسنديده ى عمومى سر كرنش فروآورده اند. آيين و آدابى كه حتى دشمنى هاى درنده خويانه بر آنها نمى تازد و كينه توزى هاى ستمگرانه آنها را تباه نمى كند...

زيرا دشمنى مرزهايى دارد كه با پديدار شدن انسانيت انسان ها، پايان مى يابد.

جنگها، آيين هايى دارد كه زير پا نهاده نمى شود، اگر چه در ميدان جنگ خون ها بى ارزش و جان ها ناچيز و خوار شمرده مى شود...

براى نمونه، از آيين هاى جوانمردانه جنگ به دور است كه كشته را مثله كنند...

اسير را بكشند...

به زخمى نيمه جان ضربه ى خلاص بزنند...

كودكان و خردسالان را نابود كنند...

زنان را بى حرمت كنند...

چهارپايان را بكشند...

درختان را از جاى برآورند و ميوه ها را تباه سازند...

اگر اين آيين ها برخى از مبادى اخلاقيى باشد كه پيروى كردن از آنها در ميدان هاى جنگ مسلحانه واجب است، تا با آنها بشريت گرامى داشته شود و آن را از فرود آمدن تا مرزهاى غريزه ى جانورى، نگاه دارد، پس به راستى كه در كشمكش هاى صلح جويانه، در ميدان هاى گفتگو و بحث، شايسته تر است كه آيين هايى براى بزرگداشت پايگاه انسانيت، نهاده شود...

اين ها آداب و آيين هايى هستند كه براى هركس كه حق آدميت خود را مى شناسد دشوار نمى آيند، خواه آن كس از بزرگان و خواص مردم باشد، خواه از مردم عوام...

از اينگونه آيين هاى پسنديده است: خوب گوش دادن...

درستى راه و روش...

سنجش انديشه ها با يكديگر...

نگهداشت زبان از هرزه گويى و غيبت، و عيب جويى و دشنام...

خوددارى از تحميل انديشه ى خود بر ديگران... و دورى جستن از خواندن يكديگر با نام هاى زشت...

ليكن مردم قريش- با همه ى آوازه اى كه در جوانمردى داشتند و از خوى هاى بزرگوارانه پيروى مى كردند- به يكبارگى همه را از ياد بردند و با شكستن اين آيين ها بر محمد يورش آوردند...

با خوارسازى و سرزنش بر او تاختند...

اگر قريشيان كار محمد را به دست مشتى پسر بچگان نابالغ مى سپردند- كه هنوز دچار كم خردى و در پى سبكسرى خود هستند- خفت و خواريى كه آن پسر بچگان به محمد مى رسانيدند هرگز بدتر و زشت تر از خفت و خواريى نبود كه اين سران پير و كلانسال بدور رسانيدند، پيرانى كه همه در سلك انديشمندان برگزيده و سرآمدن بزرگوار و نژاده ى قوم خويش به شمار مى آمدند...

اگر چه دل هاى سران قريش بارها كشتن محمد را آرزو داشت، اما آنان تا روزگارى از اين كار دست برداشته بودند، زيرا مى خواستند كشتنش را به گاهى موكول كنند كه نقشه ى آنان براى نكوهيده كردن محمد و پايگاهش نزد ياران وى