، و نابود كردن شكوهش در دل آنان، به كمال خود برسد و شأنش كاسته گردد تا مردم او را طرد كنند و خون او- به ماننده ى قطره ى بارانى نرم كه در برابر بادى گرم، خشك مى شود- به هدر رود و نه خونبها دهنده اى داشته باشد و نه خونبها گيرنده اى!...

چه دشوار بود سنگدلى ها و زشت رفتارى هايى كه بر او روا داشتند!...

چه بسيار ناپسند بود كردار پليد آنان با وى در رهگذرها و در برابر چشم ها!...

اما هر خوارى و خفتى كه به محمد رسانيدند، پليديى بود كه به دامن خودشان پيوست و به زيان آنان تمام شد، و هيچ نشانى از آن به دامن رداى محمد نپيوست و زيانى به او نرسيد...

زيرا بدسگالى ها از آن بدسگالان است... و فرومايگى ها از فرومايگان... و از كوزه همان برون تراود كه در اوست...

آيا آن گروه دون مايه مى انگاشتند كم خردترين مردم جهان گمان خواهد كرد كه آنان به راه درست مى روند و از حكمت و تصميم گيريى عاقلانه برخوردارند؟... دون مايگانى كه روش درست انديشيدن را در پيش نگرفتند. لااقل سنگينى سالخوردگى خود را نگاه نداشتند. به كارهايى دست يازيدند كه حتى كودكان ناآگاه نيز آنها را شايسته نمى دانستند. كودكانى كه بازى دلخواهشان خاك افشانى است و سنگ پرانى...

ليكن آن گروه پست همان كارهاى كودكانه و ناستوده را انجام دادند... و آنچه كردند جدى بود نه بازى!...

به اين مهتران عرب بنگر كه چگونه كلانسالى و بلند پايگاهيشان آنان را از تلاش مذبوحانه براى انجام كارهاى ناروا بازنداشت. كارهايى ناشايست كه حتى اگر از كودكان گول سر زند، سرزنش خواهند شد...

روزى محمد افسوس كنان با چهره اى گرفته به خانه آمد. زهرا و زينب و ام كلثوم به سوى او دوان شدند تا ببينند چه چيزى پدرشان را اندوهگين كرده و لبخند مهربانانه را از چهره ى وى گرفته است، لبخندى كه او با هر ديدار در هر بامداد و شامگاه، بر آنان ارزانى مى داشت...

آنگاه كه ديدند اندوهى خشم آگين چهره ى پدر را پوشانيده و رگ پيشانيش با زدن هاى پى درپى از خشمى فروخورده سخن مى گويد، سخن به هراس افتادند...

آيا قريشيان اين چنين به او آسيب رسانيدند...

آيا اين ننگ و رسوايى نزد قريشيان آسان بود كه پيامبر راه دراز خود را تا خانه درنوردد و در نگاه هاى مسخره آميز مردم خوار آيد؟...

پيامبرى كه خاك و گل به سر و رويش افشانده اند و اكنون خاك آلوده و گل ماليده شده به گونه اى كه خاك و گل از روى و ريش وى سرازير شده است. دريغا! حتى يك نفر در ميان قوم او يافت نمى شود كه بخواهد- اگر چه با يك كلمه- اين بازى ننگ آور را از او بازدارد؟...

آيا كسى ميان آنان نيست كه از سر عزت نفس و پرهيز از گناه، آنان را از اين رفتار زشت بازدارد؟...

آيا كسى ميان آنان نيست كه از روى غيرت و شرم آنان را از اين كردار ننگين بازدارد؟...

سوزش اندوه، دل آن دختران را فشرد...

گريستند...

با آواز بلند هق هق كردند...

اندوه، اشكشان را روان كرد...

سپس پيش آمدند و خاك را از روى پدر پاك كردند، در حالى كه رگ هاى اشك چشمشان به سان بارانى آرام به نرمى مى باريد و چهره هايشان را شستشو مى داد...

اما پيامبر خويشتن دارى كرد و لبخندى دلجويانه به ماننده ى آذرخشى از پس ابرهاى اندوه بر روى لبانش درخشيد... خواست تا سختى اندوه درآورى را كه دخترانش احساس كرده بودند كاهش دهد. با دست قطره هاى اشك را از روى گونه هايشان پاك مى كرد و با آوازى نرم و مهرانگيز به اين و آن و آن ديگر دخترش مى گفت:

«دختركم گريه مكن... خدا نگاهدارنده ى پدر توست...» گويى كه پيامبر در هيچ روزگارى به ماننده ى اين لحظه، عموى خود ابوطالب را به ياد نياورده بود...

گويى كه مى گفت:

«قريشيان تا آنگاه كه ابوطالب درگذشت هيچ زيانى ناپسند به من نرسانيدند...» و گويى كه مى گفت:

«اى عمو! چه زود تو را از دست دادم!...» ليكن خدا پيامبر را رها نكرد و تنها نگذاشت...

خدا به زودى از او حمايت خواهد كرد... به راستى كه حمايت او نزديك و در پيش است...

از آنجا كه پيامبر از ناسازگارى خودخواهانه و دشمنى كينه توزانه ى قريشيان به تنگ آمده و نااميد شده بود، از آنان روى گردانيد و به مردمان ديگر قبيله ها روى آورد، مردمى كه از اينجا و آنجا به مكه مى آمدند. اما در اين هنگام نيز مهتران فرومايه ى قومش- كه از گردن كشى و خودستايى ، در تباهى و سرسختى غوطه ور بودند- از او دست برنداشتند، بلكه با هرزه گويى و تبهكارى هر كجا كه وى مى آورد يا هرگاه كه مى خواست روى آورد، او را دنبال مى كردند...

اينك سبك مغزى آنان به ماننده ى گرد و غبار در هوا پراكنده شده است و زمان و مكانى نمى شناسد كه در آن درنيامده باشد...

روششان افسار گسيخته است و سركشى و هوسبازى، توان مهار كردن آن را ندارد...

در رفتارشان شايست و ناشايست يكسان است...

هيچ يك از ارزش ها و نمادها را به چشم درنمى آورند...

هيچ از گناه پرهيز نمى كنند...

هيچ پيمان و پيوند خويشاوندى را به جاى نمى آورند...

هر حرامى براى آنان حلال است... و هر ناروايى روا...

هيچ چيزى براى فاطمه دردآورتر و دل گدازتر از اين نبود كه مى ديد بزرگان قريش پدرش را با هر زشتى و عيب و كاستى متهم مى كنند در حالى كه مى دانند او از اين ياوه ها پاك و بركنار است، و اين ژاژخوايى ها تنها و تنها زاييده ى خردهاى بى مايه اى است كه از همبسترى زناكارانه ميان كينه و دروغ زاييده شده اند!...

هيچ چيز براى فاطمه شگفت انگيزتر و خشم آورتر از اين نبود كه مى ديد نزديكترين خويشان پدرش در آزار رسانيدن و گستاخى كردن به او با يكديگر هم چشمى مى كنند به گونه اى كه بيگانگان بسيار دور، او را اين چنين نمى آزارند و با او گستاخى نمى كنند...

به همان اندازه كه بيشتر به او نزديك بودند، بيشتر دشمنى ورزيدند...

به همان اندازه كه بيشتر دشمنى ورزيدند، بيشتر آزار رسانيدند...

هيچ چيز براى فاطمه حيرت انگيزتر از اين نبود كه پسر عم پدرش- ابوسفيان پسر حارث- هم سال و دوست دوران جوانى محمد، آنكه از همه در خوى و خيم به وى همانندتر، در همنشينى مأنوس تر و در دوستى راستين تر بود- و همه او را همزاد محمد مى پنداشتند- پس از نزول رسالت، گويى آدمى ديگر شده كه از جهانى ناشناخته آمده است!...

ابوسفيان از محمد برگشت چه برگشتنى!...

پيوند خويشاوندى را ناديده گرفت...

حق همنشينى با محمد را زير پا نهاد...

الفت و انس دوستى را به هدر داد...

در كنار ابليسى پناه جست تا از او براى آزردن پسر عمش يارى گيرد، زبان به دشنام و بدگويى محمد گشود اگر چه از ته دل مى دانست هر عيبى كه بر محمد مى گيرد دروغ است و بهتان...

رها كن آن مرد زيان كار را تا به انجمن ها روى آورد و در همايش ها آمد و شد كند و در بازارها پرسه زند و با شعر خود محمد را هجو گويد. شعرى به ناخوش آهنگى عوعوى سگى هار و به بدبويى تهوع مى زده اى خمارآلود!...

به ابولهب- عبدالعزى پسر عبدالمطلب، عموى پيامبر- بنگر كه چگونه به برادرزاده ى خود سخت گيرى مى كند و براى آزردنش مى كوشد و در كينه توزى با وى بى پروايى نشان مى دهد، در حالى كه شايسته است و ى- اگر چه حمايت و نگاهدارى از محمد برايش دشوار باشد 