و از دستش برنيايد- از گفتار و كردار زشت خود درباره ى او پرهيز ورزد...

آيا او از سوى زبان گزنده و مارآساى همسرش ام جميل- آن هيزم بيار معركه- وكالت يافته تا زهر كشنده ى او را بر محمد بيرون ريزد؟...

يا خود چشمانش را برگردانيده تا محمد را در پيش روى ناديده گيرد و راه راست را نبيند؟...

ابولهب همواره در كمين پيامبر مى نشست و چون مى شنيد پيامبر با گروهى از مردان قبيله هايى كه به مكه وارد شده اند، همنشين شده تا سخنان خدا را ميانشان پخش كند، به زودى- همانند باشه اى كه بر سر گنجشكى فرود مى آيد- بر سر آن انجمن يورش مى آورد و آن شنوندگان را تار و مار مى كرد...

به آنان مى گفت:

«محمد دروغ پردازى است از دين برگشته. از او پيروى مكنيد...» محمد دوست مى داشت پنهانى آهنگ آن از راه رسيدگان كند و آنان را در منزلگاه هايشان ببيند تا رسالت پروردگارش را به گوش آنان برساند. اما همواره ابولهب گژچشم در پى او روان مى شد و خود را به او مى رسانيد، گويى ردپاى او را به ماننده ى سگى درنده مى بوييد و دنبال مى كرد!...

شاهدى عينى گويد:

«من نوجوان پسرى بودم همراه پدرم در منى. پيامبر خدا را ديدم كه در منزلگاه هاى قبيله هاى عرب مى ايستاد و مى گفت:

«اى فرزندان فلانى... من فرستاده ى خدا به سوى شما هستم... به شما دستور مى دهم كه خدا را پرستش كنيد و هيچ چيزى را با او شريك مسازيد... اين بت هايى را كه همانند خدا پرستش مى كنيد كنار بگذاريد...

به من ايمان آوريد... گفتار مرا باور بداريد و از من دفاع و نگهدارى كنيد تا شما را از چيزى كه خدا مرا براى آن برگزيده آگاهى دهم...» را وى به گفته ى خود ادامه داده مى گويد:

«... ... مردى چپ چشم با دو گيسوى بافته كه جامه اى عدنى بر تن داشت پشت سر پيامبر ايستاده بود... چون سخن پيامبر پايان يافت گفت:

«اين مرد شما را فرامى خواند تا لات و عزى را از گردن خون بيرون آوريد و به آيين تازه و گمراه كننده اى كه آورده بگراييد. از او فرمانبردارى مكنيد و به او گوش فرامدهيد... ...» آن پسر جوان گفت:

«به پدرم گفتم:

«اين مرد كيست كه در پى پيامبر مى آيد و سخن او را رد مى كند؟...» «گفت:

«اين عموى او عبدالعزى پسر عبدالمطلب است...» اين موقعيت نفرت انگيز- كه ابولهب بر آن پافشارى مى كرد و ايستادگى مى نمود- آن قبيله ها را بر برادرزاده اش برمى انگيخت و مردانشان همانند آن عموى گمراه و كينه توز به محمد آزارها مى رسانيدند. همانند او خفت و خوارى ها مى دادند... آنان و اينان با دشنه ى ريشخند از او پذيرايى مى كردند و از انمجن هاى خود با زشت ترين روش و ناسزاترين سخن دور مى راندند!...

آسان ترين كردار و گفتارشان با محمد اين بود كه در برابر دعوت وى گوش هايشان را كر مى ساختند. به او پشت مى كردند. همراه با اشاره هاى چشم و ابرو به او مى گفتند:

«خانواده و خويشاوندانت به تو آگاه ترند كه از تو پيروى نمى كنند...» بلكه همسر ام جميل- آن زن هيزم بيار معركه- در بدى كردن به محمد چندان كوشيده بود كه- در جولانگاه تهى مغزى و فرومايگى- بر همه ى ناكسان چيره آمده بود...

يكى از روايان گويد:

«پيامبر خدا را در بازار ذوالمجاز ديدم كه خود را به قبيله هاى عرب مى رسانيد و مى گفت:

«اى مردم بگوييد جز خدا، خدايى نيست تا رستگار شويد...» «مردى با دو گيسوى بافته پشت سر او بود. او را با سنگ زد. قوزك پايش را خون آلود كرد. آنگاه گفت:

«اى مردم به او گوش مدهيد، او دروغگوست...» را وى گويد: «پرسيدم اين كيست كه سنگ به او خورده است؟...» گفتند:

«پسر عبدالمطلب...» «اين كيست كه سنگ مى زند؟...» گفتند:

«عمويش عبدالعزى...» سپس به نضر پسر حارث- پسر خاله ى محمد- بنگر كه چگونه دشمنى، او را از مرز خود بيرون برد. وى به دشنام و بدگويى، بسنده نكرد بلكه در سركشى و نافرمانى چندان به گزافه رفت كه قرآن را دست انداخت و خدا را به مسخرگى گرفت...

يك بار كه كم خردى بر او فشار آورد، بر آن شد تا محمد را به نامردى بكشد، هراسى سر تا پاى او را پر كرد، شمشير را در دستش بى حركت ساخت، نيروهايش را برباد داد و روبند از چهره ى توانايى تنك مايه ى او فروافكند. جان و عمر بى مايه ى خود را بر كف نهاد و پا به فرار گذاشت بدان سان كه خرگوشى وحشت زده از سايه ى پادشاه جانوران بيشه مى رمد...

سپس به حارث پسر كلده- پزشك عرب، همسر خاله ى محمد- بنگر كه چگونه در روزى كه محمد به قبيله ى ثقيف رفت نقش مردى پست و فرومايه را بازى كرد... و ى با اينكه مى دانست محمد مهمانى غريب است و از خانه و كاشانه به دور افتاده به او جاى نداد و از او پذيرايى نكرد... و آنگاه كه محمد از آن پناه دهنده پناه خواست، به او پناه نداد، در حالى كه آسايش و امنيت محمد در گرو يك كلمه بود كه اگر آن كلمه از لبان آن پزشك بيرون مى آمد به محمد پناه مى دادند... و ى محمد را از آزار فرومايگان و بردگان قوم خود حمايت نكرد، فرومايگان و بردگانى كه در تهى مغزى چندان زياده روى كردند كه آن كوچ كرده ى غريب و پناه جوى خسته جان را به سان گويى به بازى گرفتند و گاه با چوگانش مى زدند و گاه با پا به اين سو و آن سو مى افكندند...

سپس به اسود پسر عبديغوث- پسردايى پيامبر- بنگر... و به حكيم بن حزام، برادرزاده ى همسرش خديجه... و به عبداللَّه پسر اميه ى مخزومى و پسر عاتكه عمه ى پيامبر... و پيش از همه ى آنان و اينان به عقبه پسر ابومعيط- همسر اروى دختر ام حكيم بيضاء- ام حكيمى كه عمه ى محمد و همزاد پدرش عبداللَّه بود...

اين مرد سخت گير و درشت خوى، سنگ دل ترين خويشان سببى و نسبى پيامبر بود كه فشار او بر محمد از همه سنگين تر مى آمد...

او در كردار و گفتار و پيشنهاد دادن براى آزردن پيامبر از همه شتابنده تر و در زيان رسانيدن به او از همه بى پرواتر بود، بى آنكه در اين راه كوتاهى ورزد يا خود را سزاوار نكوهش بداند...

چه بسا عقبه محمد را در راهى مى ديد و به او سخنانى زشت و ناروا مى گفت كه حتى پست ترين مردمان از گفتن آنها شرم داشتند!...

يا همانند پسر بچگان فرومايه و گول با سنگ او را زخمى مى كرد...

يا به سوى او يا بر روى او آب دهان مى افكند، تا از اين راه نشان دهد كه محمد در چشم او چه بسيار خوار و سبك است... و ى يكى از مشركانى بود كه زبانش در برانگيختن مردمان بر محمد و نيرنگ زدن به او از همه درازتر بود. وى به يارى ابوجهل برخاست تا هر دوشان ابولهب را بر محمد شورانيدند. ابولهبى كه بر محمد رقت آورده، از آن پس پيمان كرده بود تا از او حمايت كند و آزار دشمنان را از او بازدارد...

فاطمه دريافته بود كه عقبه روزى از سر غيرت و مردانگى به پذيرش اسلام زبان خواهد گشود. چون برخى از ياران عقبه گمان بردند كه او از آيين نياكانش برگشته، به سرزنش وى پرداختند. عقبه براى اينكه اين بدگمانى را دور سازد و براى دوستان كفر پيشه اش ثابت كند كه همچنان هم پيمان طاغوت است، با محمد سخت به ستيزه جويى برخاست. آنگاه كه محمد در برابر پروردگارش به سجده رفته بود بر گردنش پا نهاد، آب دهان بر چهره ى او افكند...

فاطمه مى دانست كه چگونه يك بار كينه ى عقبه از پدرش به سان جوشش تنور به 