جوش افتاد تا آنجا كه رداى خود را گرفت و دور گردن پيامبر سخت پيچيد و بسيار فشرد، و آن پاسداران شرك كه پيرامون او را گرفته بودند، پيامبر را با موى سر و ريش بر روى زمين كشيدند و افسوس كه ميان آنان يك مرد بيدار نبود تا جرقه اى از انسانيت در او پيدا شود و ميانجى گرى كند و آنان را از كشتن محمد بازدارد... و از اين دست رويدادها چه بسيار پيش آمد...

اگر مردى با عتبه و يار تبهكارش ابوجهل، در فرومايگى همانند مى شد، عتبه آن دو را در يك ريسمان درمى آورد، همانند دو ستور كه در يك ريسمان بسته مى شوند تا گارى زباله ها و پليدى ها را بكشند. گارى زباله اى كه گله ى بزرگى از خران و استران توان كشيدن آن را ندارند!...

هيچ كس در آزردن پيامبر سرسخت تر از ابوالحكم پسر هشام نبود مگر عقبه پسر ابومعيط... و هيچ كس از عقبه پسر ابومعيط سرسخت تر نبود مگر ابوالحكم پسر هشام...

اگر چه بى خردى و دريدگى و نافرمانى در نهاد آن دو ناكس سرشته شده بود و آنان در پستى و فرومايگى سرآمد ياران خود شدند، اما پستى ابوجهل او را وادار كرد كه در اين ميدان تاخت و تاز از ميان آن تهى مغزان دون مايه نخستين اسب مسابقه باشد...

ابوجهل همه ى آيين ها و سنت هاى متداول جامعه ى خود را شكست. آيين هايى كه آزادگان و بردگان، گزيدگان و تبهكاران، بلندپايگان و فرومايگان، همه و همه آنها را رعايت مى كردند...

از آدميت خود بيرون رفته بود...

جامه ى مردانگى را از تن بيرون كرده بود...

آيا دليلى بر پست نهادى او از اين بهتر كه از سرسختى و كينه توزى زهرا را سيلى زد. زهرايى كه در آن روزگار دختر بچه اى بود كه هنوز نمى توانست از گردنبند خود نگاهدارى كند و سرش تا به زانوى ابوجهل نمى رسيد...

گويى ابوجهل زهرا را به گناه پدرش گرفته بود، اگر راهنمايى كردن به سوى نور را بتوان گناه و جرم به شمار آورد...

روزى زهراى كم سال از كنار ابوجهل گذشت. ابوجهل پيش او به ناسزا گفتن محمد پرداخت و كينه توزانه به فاطمه نگريست، آنگاه به سوى فاطمه شتافت و سيلى سختى به او زد كه نزديك بود فاطمه از شدت آن بر زمين افتد و خاك در دهانش فرورود...

فاطمه از درد و از آن همه ستم گريست...

همانند ديگر دختران هم سال خود در اين چنين موقعيتى با چشمى اشك بار، بى درنگ نزد حَكَم قريش شتافت تا حق او را از آن بيدادگر كينه توز بگيرد...

گويند:

ابوسفيان در آن روز حَكَم قريش بود...

زهرا شكايت نزد او برد...

ابوسفيان از دوست گول و درشت خوى خود كه با اين كار زشت همه ى ناموس هاى مردانگى و آيين هاى جوانمردى را درهم شكسته بود، احساس خشم كرد. دست آن دختر كم سال و گريان را گرفت و به آنجا برد كه ابوجهل نشسته بود. دختر را پيش ابوجهل راند و گفت:

«او را سيلى بزن... كه خدايش خير ندهاد!...» فاطمه ابوجهل را كه خاموش و رسوا مانده بود سيلى زد...

گويند:

فاطمه اين پيش آمد را براى پدر بازگفت. پدر فرمود:

«خدايا اين كار نيك ابوسفيان را از ياد مبر...» شايد خدا دعاى پيامبر گراميش را چنين مستجاب فرمود كه در پايان، رئيس امويان اسلام آورد اگر چه اندى سال بر كفر خود باقى ماند...
آيا تخته سنگ سبز مى شود

فاطمه دوست داشت قريشيان پس از آشكار شدن نشانه هاى روشن و درخشان حق در پيش چشمانشان،- و افزون بر آن- با يارى گرفتن از خردها و انديشه هاى خود به سوى حق راهنمايى شوند...

بيشترين آرزوى فاطمه اين بود كه نزديكان خانواده ى پدرى و مادريش ايمان بياورند، نه از آن روى كه به آنان ميل و مهر خويشاوندى داشت بلكه از آن روى كه باور داشت همگى آنان از دريافتى بلند و نيروى بينش و سنجشى ژرف برخوردارند...

زيرا در ميان آنان بلند پايگان و توانگران بودند...

در ميان آنان سرآمدان خرد بودند...

در ميان آنان شاعران و آگاهان به گوشه هاى ژرف بيان و بلاغت بودند كه شايسته بود دانش هايشان آنان را به پژوهش در حكمت هاى قرآن و چشيدن شهد آن راهنمايى كند و ارزيابى درست را از آنان بازنگيرد...

اين آرزوى فاطمه تنها از آنجا برنخاسته بود كه به پدرش عشق مى ورزيد و خيرخواه او بود، يا مى ترسيد كه آزارى از قريشيان به او برسد و بر رنج و عذاب او بيفزايد...

بلكه آرزوى فاطمه زاييده ى افسوسى بود كه بر قريشيان و پيروانشان مى خورد. افسوس از اينكه خدا آنان را براى ناسپاسى و كفرانشان جزا خواهد داد...

اينك فاطمه درباره ى مردم و كارها از روى عاطفه و دلسوزى به همان اندازه حكم صادر مى كند كه از روى خرد و انديشه...

آن دختر كم سال شب در بستر خود خوابيد و بامدادان دخترى جوان برخاست...

در دهه ى دوم زندگى شكوفاى خود گام هايى بلند برداشت...

به پختگى انديشه رسيد و پروردگارش افزون بر گستردگى انديشه دريافتى تابناك و اشراقى درونى ويژه ى او ساخت كه به الهام نزديك بود...

ليكن آنچه فاطمه براى قريشيان و پيروانشان دوست داشت، آرزوهايى بود دلنشين به سان ابرهايى بى باران كه زمين تشنه از دور بدان ها اميد باران مى بندند اما آن ابرها مى گذرند و تنها سايه ى خود را بر روى زمين مى افكندند و ديرى نمى پايد كه پراكنده مى شوند و تشنگى همچنان تشنگى است و گستره ى برتافته ى زمين همان گستره ى برتافته...

يا آن آرزوها گورابى بود در بيابانى خشك كه تشنه آن را آب مى پندارد و حال آنكه آبى در آن نيست؟...

يا پرده اى بود از بخار و دمه كه با نخستين پرتوهاى آفتاب بامدادى پراكنده يا ذوب مى شد؟...

به راستى كه قريشيان گروهى بى خير و تباه شونده اند...

آيا سايه و چوب كج، راست مى شود؟...

آيا تخته سنگ سبز مى شود؟...

آيا استخوان هاى پوسيده در گورها مى شنود؟...

با اين همه زهرا همواره آرزو مى كرد آنچه براى آنان امكان ناپذير است، ممكن شود... و چرا كه آرزو نكند در حالى كه مى ديد برخى از عرب هاى قبيله هاى دور، گاهى يكى يكى و گاهى گروه گروه شتابان به اسلام روى مى آورند، هدايت مى يابند و رستگار مى شوند، حق را از باطل و نيك را از بد جدا مى سازد؟...

جزر جاى خود را به مد داد... و آن عرب هاى دور، گمراهى و ناباورى خود را به باور برگردانيدند...

اما آيا براى خويشاوندان نزديك شايسته تر نيست كه نور را ببينند؟...

قريش چنين وانمود مى كرد كه از پذيرش دين خدا سر باززده است و به تنهايى مى خواهد زمامدار و قيم همه ى مردمان جزيرةالعرب باشد، تا هر آنگونه كه بخواهد آنان را به شورش درآورد و هر كجا بخواهد آرام گرداند...

اى كاش قريش از سر باززدن خود دست برمى داشت و آن را براى مردم ديگر قبيله ها رها مى كرد...

اى كاش درباره ى پيامبر خاموش مى ماند، آيين خود را براى خويش نگاه مى داشت و پيامبر را نيز با دين خود رها مى كرد- همچنان كه پيرشان عتبه پسر ربيعه آنان را نصيحت كرد- تا هم آنان از پيامبر بى نياز مى شدند و هم پيامبر از آنان. زيرا اگر پيامبر پيروز مى شد، آن پيروزى و افتخار از قريشيان بود، و اگر قبيله هاى ديگر او را تنها مى گذاشتند، شكست و زيان از پيامبر بود و بس...

اى كاش قريش از مخالفت ورزيدن با دعوت پيامبر كناره گيرى مى كرد و آرام در پوست كناره گيرى خود مى خزيد و همانند افعى پوست نمى كند، 