سپس آشكارا و پنهان سر از سوراخ بيرون نمى آورد و سر زهرآگين و كشنده ى خود را به راست و چپ نمى جنبانيد، زيرا زهر در نيش است و نه در پوست!...

اگر قريش با محمد به مخالفت پرداخت، بايد در اين كشاكش پيروزى از آن انديشه ى برتر مى بود...

بايد عرب در نزاع خود با محمد دليل در برابر دليل و برهان در برابر برهان مى آورد...

بايد آنگاه كه براى آنان روشن مى شد كه در گمراهى به سر مى برند، همگى يا بيشترشان از راه كج برمى گشتند و در پرتو يقين بر راه راست روان مى شدند...

ليكن قريشيان كه گناه را سرافرازى مى دانستند خودكامگى را برگزيدند... را ه سركوب انديشه را در پيش گرفتند تا از پيامبر به آنچه بخواهند دسترسى پيدا كنند...

موقعيت اجتماعى و اهميت سياسى قريشيان ميان قبيله ها، و منزلگاهشان نزد خانه ى خدا، براى آنان در اين راه نيرومندترين تكيه گاه ها بود...

قريشيان دهانه ى سرنشينان جزيرةالعرب را ميان انگشتان خود مى گرفتند، گاهى تنگ مى كشيدند و گاهى رها مى كردند...

هرگاه كه مى خواستند بر گوش ها و خردها مهر مى زدند و خاكستر دودلى در چشم ها مى افشاندند...

هرگاه كه مى خواستند براى خردها روش انديشيدن مى نگاشتند...

هرگاه كه مى خواستند بر دل هاى مردم بند مى زدند تا چيزى درنيابند، و سخنى را كه خود دوست داشتند بر سر زبان هاى مردم عرب مى نهادند...

آنگاه انديشه ى خود را در آن زبان ها به افسار مى بستند و با مهار بند مى كردند تا آن افسار را از روى حساب رها كنند يا از روى حساب بكشند...

ادعاى قريشيان- كه آن را به اينجا و آنجا و در هر انجمن و همايشى و در هر گروه و توده اى پراكنده مى ساختند- اين بود كه مى خواهند عرب را از واژگون شدن بركنار دارند. از بدفرجامى نگاهدارى كنند- با حكمت رسا و بينش درست خود در كارها!...- از درهم ريختن نظام اجتماعى دور سازند. از نابود كردن ميراث گذشتگان بازدارند. نگذارند- از روى گمراهى و نادانى!- از آيين نياكان خود برگردند.

اما نيت قريشيان- كه آن را در سينه هاى از كينه زخم شده ى خود پنهان كرده بودند- اين بود كه ديوارهايى از كرى بر در گوش ها بكشند و گوش هاى مردم را از شنيدن سخنان پيامبر بازدارند تا ندانند اسلام چيست...

چه بسيار از چرك درون خود پرده پوشى كردند!...

چه بسيار دريچه هاى دل خود را بر روى كينه ى نهفته ى آن بربستند!...

قريشيان با همه ى بهانه تراشى ها و دست آويزهايى كه داشتند- دست آويزهايى كه در حقيقت سخنان دروغ و ياوه هايى بر بافته بيش نبود- باز موقعيت فريبنده ى آنان در آينه ى واقعيت هاى حقيقت نما به سان عنكبوت خانه اى پديدار مى آمد كه هر آنچه در پس آن است نمايان مى شود و پنهان نمى ماند، خواه آن عنكبوت خانه انبوه باشد و خواه تنك. خواه همچون پرده اى دراز و فروهشته باشد و خواه همچون ژنده جامه اى پاره پاره و شكاف شكاف...

آيا سرشت و گرهر كان پست را مى توان پوشانيد؟ آيا زراندود كردن و برق انداختن، بر ارزش و بهاى آن خواهد افزود؟...

هرگز...

بلكه قريشيان ديدند هرچه مردم را بيشتر از محمد مى رمانيدند، مردم بيشتر به او روى مى آوردند و نزديك مى شدند... و بلكه از ته دل احساس مى كردند كه خود دروغ مى گويند و همه ى آنچه به آن اميد بسته اند چيزى نيست مگر ترفندى بى ارزش...

چيزى نيست مگر فريب دادن كودكى كه به جاى شير، گول زنگ در دهانش بگذارند!

چيزى نيست مگر درى كه بيرونش مهرورزى است و نوازش و درونش شكنجه است و رنج...

(و خداوند از پشتشان احاطه كننده است) (بروج، آيه ى 20) به همان اندازه كه سران شرك در خودستايى پافشارى داشتند و به گمراهى خود ادامه مى دادند و سخت مى كوشيدند تا اسلام را در نطفه خفه كنند، سخنان خدا نيز بيشتر در دل ها راه مى جست...

پخش مى شد و بازنمى ماند...

آن سركوب تفكر، آن تحمل انديشه اى كه قريشيان با همه ى كوشش مى خواستند بر مردمى كه از قبيله هاى ديگر آمده بودند بقبولانند، به ماننده ى پرويزنى درآمد با چشمه هايى درشت!...

يا به گونه ى دام ماهى گيريى درآمد كه يكى از رشته هاى آن بريده باشد و نتواند همه ى ماهيان را در خود نگهدارد، اگر چه بتواند برخى از ماهيان ريز و درشتى را كه در آن درآمده اند از جستن بازدارد...

محمد را چه به آن بزرگان كه از همه گمراهتر بودند و سبك مغزتر، ناسزاگوتر و به نادانى هاى پيشينيان فريب خورده ى خود وابسته تر؟...

خدا نور آنان را برد و در تاريكى ها بى آنكه ببينند رهايشان كرد...

آنان كور و كر و لالند كه از كفر بازنمى مانند...

هان اين روزها گواه گروهى از مهتران عرب و دانشمندانى است كه راه راست را به سوى خدا شناخته بودند و آن همه بدگويى ها و وسوسه هاى ابليسان قريش براى برگردانيدن آنان از راه روشن، به بن بست نااميدى رسيده بود...

طفيل پسر عمرو اوسى از يمن به مكه آمد. پيران شرك- به روش هميشگى خويش- به سوى او شتافتند تا او را از ديدار كردن با پيامبر بازدارند و از رفتن نزد وى برگردانند...

طفيل مردى بود شاعر و خردمند...

نزد قوم خود بزرگوار بود و فرمانش روا... و ى اگر از محمد سخنى مى شنيد، كافى بود آن سخن همه ى كوشش قريشيان را تباه سازد و رشته هايشان را پنبه كند و كار به آنجا انجامد كه ناخوش دارند...

از همين روى به طفيل گفتند:

«اى طفيل... هنگامى به شهر ما آمدى كه اين مرد زندگى را بر ما تنگ گردانيده، همبستگى ما را پراكنده كرده، كار ما را پريشان ساخته است... سخن او سحر را ماند كه ميان انسان با پدر و مادر و همسرش جدايى مى افكند... ...» آنگاه به اندرز دادن او پرداخته، گفتند:

«... ... ما مى ترسيم محمد همان كارى را كه با ما كرده با تو و قومت نيز انجام دهد... پس هرگز با او سخن مگو و به سخن او نيز گوش مده...» مهتران قريش همواره در دل طفيل از اينگونه ياوه ها دميدند تا پذيرفت و با آنان پيمان بست كه همان كند كه آنان مى خواهند...

ليكن ديرى نپاييد كه به خود آمد...

آيا آن همه هوشيارى را به دست تباهى خواهد داد؟...

آيا آن همه دانش هاى ادبى را در خود ناديده خواهد گرفت؟...

آيا همانند ستورى رام خواهد شد تا به هر جا كه بخواهند بكشندش نه به هر جا كه خود بخواهد؟... و ى از اينكه خرد خود را هيچ انگارد، و اين پستى را بر خود هموار سازد، سر باززد...

در فرصتى نزديك به خانه ى محمد رفت و به سخنان او گوش داد تا بداند سران قريش با او دروغ گفته اند يا راست...

طفيل به محمد گفت:

«اى محمد... قومت پيوسته مرا از كار تو مى ترسانيدند تا آنجا كه پنبه در گوشم كردم كه به سخنانت، گوش ندهم، اما خدا خواست سخنت را به گوش من برساند و من از تو سخنى نيكو شنيدم... اينك فرمان خود را بر من عرضه كن...» داستان چنين است كه دست تصادف يك بار طفيل را به مسجد كشانيد. محمد نماز مى خواند و برخى از آيه هاى قرآن را تلاوت مى كرد. طفيل با احساس شاعرانه ى خود حلاوتى از سخن خدا چشيد كه همانند آن را از سخن شاعران بزرگ و دانشمندان سرشناس بلاغت و بيان نچشيده بود...

به پيامبر روى آورد تا هر چه تمامتر به سخنان او- كه راز اختلاف وى با قريشيان بود- گوش فرادهد...

سپس با همه ى خردش به او روى آورد 