اضى شده و قلبش شاد مى شد، رهبر و زمامدار مسلمين بدون اينكه با مردم مشورت كند و نظر آنها را بخواهد در صورتى كه مصلحت ببيند مى تواند چنين كارى را انجام دهد.

از كلام قاضى القضات و ابن ابى الحديد نتيجه مى گيريم كه فاطمه- سلام الله عليها- تا زمان شهادت از سران حكومت ناراضى و خشمگين بود، و همان طورى كه بيان شد اگر فدك را هم به زهرا- سلام الله عليها- پس مى دادند، موجب رضايت بانوى دو عالم نمى شد.

بد نيست دليل اين سخن را از كلام اهل سنت بياورم، ابن ابى الحديد مى گويد: «و سالت على بن الفارقى مدرس المدرسه الغربيه فقلت له: اكانت فاطمه صاقده؟ قال: نعم، قلت: فلم لم يدفع اليها ابوبكر فدك و هى عنده صادقه؟ فتبسم، ثم قال كلاما لطيفا مستحسنا مع ناموسه و حرمته وقله دعا بته، قال: لو اعطاها اليوم فدك بمجرد دعواها لجاءت اليه غدا و ادعت لزوجها الخلافه، و زحزحته عن مقامه، و لم يكن يمكنه الاعتذار والموافقه بشى ء، لانه يكون قد اسجل على نفسه انها صادقه فيما تدعى كائنا ما كان من غير حاجه الى بينه و لا شهود، و هذا كلام صحيح، و ان كان اخرجه مخرج الدعابه والهزل» [ شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 284.] از على بن قاروقى مدرس مدرسه ى غربى بغداد پرسيدم: آيا فاطمه- سلام الله عليها- در ادعايش صادق بود؟ پاسخ داد: بله، سوال كردم: پس چرا ابوبكر فدك را به او واگذار نكرد، با اينكه مى دانست فاطمه- سلام الله عليها- راست مى گويد؟ استاد تبسم كرد، و بعد جمله ى لطيف و زيبا و طنز گونه اى را با اين كه چندان اهل شوخى و مزاح نبود، گفت: اگر ابوبكر روز اول به مجرد ادعاى فاطمه- سلام الله عليها- فدك را باز مى گرداند، فردا نيز او مى آمد ادعاى خلافت همسرش را مطرح مى ساخت و آن وقت ابوبكر بايد از مقام خلافت كناره گيرى مى كرد، و در اين مورد عذرش پذيرفته نمى شد، و امكان اعتذار برايش نبود، چرا كه با عمل برگرداندن فدك اقرار و اعتراف به صداقت و راستگويى دختر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- كرده بود و موافقت به چيزى كرده بود كه بر ضرر خود بود، و سرانجام بايد هرطور شده بدون بينه و شهود از خلافت مى گذشت، و از آن به بعد هر ادعايى كه فاطمه- سلام الله عليها- مى كرد بايد قبول مى كرد.

بعد ابن ابى الحديد مى گويد: اين سخن استاد اگر چه آن را به صورتى شوخى و مزاح بيان نمود ولى سخنى بسيار درستى است.

شايد در بعضى از اذهان تصور شود، مسئله ى منازعه ى فاطمه- سلام الله عليها- و ابوبكر راجع به پس گرفتن فدك بود كه او اين همه تلاش كرد و شاهد و بينه اقامه نمود، و استدلال به آيات قرآن فرمود، و به هيچ وجه سخنان ابوبكر و عمر را قبول نكرد و تا آخر عمر از آن دو نفر خشمگين بود و تنها خشنودى وى رد فدك بود، پس معلوم مى شود كه وى يك فرد ماده پرست و دنيا دوست بوده، و خشم و غضب او فقط براى فدك بوده و ارضا و خشنودى او هم واگذارى فدك بوده است؟ در جواب اين پرسش بايد گفت: خير، چنين نيست.

اولا حق است و از آن بايد دفاع كرد و دستور خداوند و فرموده اسلام و دين است كه در موقع پامال شدن حق از آن بايد دفاع كرد و انسان مدافع حق در هر سطح كه باشد بايد از حقش دفاع كند و ساكت ننشيند. ثانيا بر فرض اگر ابوبكر و عمر چندين برابر فدك را هم به فاطمه- سلام الله عليها- مى دادند باز وى ساكت نمى شد، و از اين انقلاب و حركتى كه عليه حكومت شروع كرده بود دست برنمى داشت، و البته هدف بى بى دوعالم فقط رسيدن به مقام و رياست و ثروت دنيا نبود، بلكه انگيزه ى فاطمه- سلام الله عليها- اين بود كه از تصرف و تحريف و انحرافى كه در احكام خدا بوجود آمده چنانچه در در خطبه آتشين خود اشاره فرمود) جلوگيرى كند، و مى خواست به جهانيان و مردم آن روز و نسل هاى بعد بفهماند كه اين حكومت با تحريف و جعل احاديث نسبت به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- كارش را شروع كرده است. بنابراين رضايت فاطمه فقط به برگرداندن فدك حاصل نمى شد، بلكه خشنودى وى در گرو اين بود كه ابوبكر و عمر در صراط مستقيم و مسير توحيدى كه خدا و رسول او در 18 ذيحجه الحرام در غدير خم تعيين فرمودند قرار بگيرند و آن دست بيعتى كه در آن روز در دست ولايت عظماى على- عليه السلام- گذاشتند به آن پشت نكنند، و چنانچه از حسن على بن فاروقى پيداست با برگرداندن چند نخل و سرزمينى فاطمه- سلام الله عليها- راضى نمى شد.

ابن ابى الحديد مى گويد: «قرات على النقيب ابى جعفر يحيى بن ابى زيد البصرى العلوى رحمه هذا الخبر، فقال: ترى ابوبكر و عمر لم يشهد هذا المشهد! اما كان يقتضى التكريم و الاحسان ان يطيب قلب فاطمه بفدك، و يستوهب لها من المسلمين، اتقصر منزلتها عند رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- عن منزله زينب اختها و هى سيده نساء العالمين!

هذا اذا لم يثبت لها حق، لا بالنحله و لا بالارث، فقلت له: فدك بموجب الخبر الذى رواه ابوبكر قد صار حقا من حقوق المسلمين، و قد اخذه رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- منهم، فقلت: رسول الله- صلى الله عليه و آله و سلم- صاحب الشريعه، والحكم حكمه، و ليس ابوبكر كذالك، فقال: ما قلت هلا اخذه ابوبكر من المسلمين قهرا فدفعه الى فاطمه، و انما قلت: هلا استنزل المسلمين عنه و استوهبه منهم لها- كما استوهب رسول الله - صلى الله عليه و آله و سلم- المسلمين فداء ابى العاص! اتراه لو قال: هذه بنت نبيكم قد حضرت تطلب هذه النخلات، افتطيبون عنها نفسا، اكانو- منعوها ذلك! فقلت له: قد قال قاضى القضاه ابوالحسن عبد الجبار بن احمد نحو هذا، قال: انها لم ياتيا بحسن فى شرع التكرم، و ان كان ما اتياه حسنا فى الدين» [ شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 191.] جريان جنگ بدر و داستان ابى العاص و فديه او را براى ابى جعفر نقيب يحيى بن ابى زيد بصرى خواندم، نقيب ناگهان آهى كشيد و گفت: آيا تو مى پندارى كه ابوبكر و عمر در آنجا حاضر نبودند و جريان را نديدند؟! آيا بهتر نبود كه آنها هم به مقتضاى اكرام و احسان به پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- از فدك دست بردارند و آن را به فاطمه- سلام الله عليها- واگذار نمايند؟ بر فرض كه فاطمه- سلام الله عليها- از نظر ارث و يا نحله بودن فدك حقى نداشته است.

بعد ابن ابى الحديد مى گويد: من در جواب نقيب گفتم كه: ابوبكر برحسب روايتى كه از پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نقل كرد، فدك حقى از حقوق مسلمين بوده و لذا جايز نبود كه ابوبكر مسلمانان را از اين حق محروم كند و آن را به زهرا- سلام الله عليها- پس دهد! نقيب گفت: آيا فديه ابى العاص حق عموم مسلمين نبود كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- آن را به دخترش زينب بخشيد؟ ابن ابى الحديد مى گويد: من گفتم كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- صاحب شريعت بود و مى توانست هرگونه حكمى را تشريع و اجرا كند ولى ابوبكر مثل پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نبود؟!

نقيب گفت: من نمى گويم كه چرا ابوبكر حق مسلمانان را با زور و اجبار از آنها نگرفت و به فاطمه- سلام الله عليها- نداد؟ بلكه مى گويم: ابوبكر در اين مورد كه خشم و غضب فاطمه- سلام الله عليها- تحريك شده بود، چرا از