ا معنى اسلام را دريابد...

از آن پس با همه ى هستيش به او روى آورد تا آيات قرآن را كه بر او تلاوت مى فرمود احساس كند...

چون محمد خاموش شد، طفيل احساس بى وزنى كرد، گويى كه به نور تبديل شده است...

چشمانش درخشيد...

اشكش روان شد، شهادت بر زبان راند...

سپس گفت:

«اى پيامبر خدا... فرمان من در ميان قومم رواست... به سوى آنان برمى گردم و آنان را به اسلام دعوت مى كنم...» و بدين گونه ترفند ناسپاسان ناكام ماند...

مشركان قريش بدان سان كه از طفيل استقبال كردند، از هر كسى كه به شهر مكه مى آمد استقبال مى كردند...

ضماد ازدى از ازد شنوه ى به مكه آمد. تهى مغزان قريش به سوى او شتافتند تا با زبانى گشاده نزد او به عيب جويى و بدگويى و خوارسازى محمد پردازند، باشد كه او را از محمد بر مانند و از دعوت اسلامى دور كنند تا مبادا اسلام در چشم او خوش آيند نمايد و آن را به قوم خود برساند و رستاخيزى در ميان آنان برپا شود...

ضماد در ازد از جايگاه روحانى والايى برخوردار بود كه او را در چشم بزرگ و كوچكشان برتر نشان مى داد...

مشهور است كه او در برخى دانش هاى غيبى دستى توانا داشت. دانش هاى پنهانى كه مردم آنها را معجزه آسا و سحر و جادوگونه به شمار مى آورند، در خردها تأثيرى كوبنده دارند، بيننده را چندان به شگفتى درمى آورند كه به دل تپش و سراسيمگى مى افتد...

ضماد از جهان جنيان نيز آگاهى داشت...

او مى توانست. افسون هايى بسازد كه جن زدگى را درمان كند و شيطان ها را از تن جن زدگان بيرون گرداند...

قريشيان به ضماد گفتند:

«محمد جن زده است...» سخن قريشيان ضماد را از محمد روى گردان نكرد بلكه به ميل او در ديدار با محمد افزود. ضماد با خود گفت:

«اگر اين مرد را ببينم شايد خدا او را بر دست من شفا دهد!...» ضماد گويد:

«نزد محمد آمدم و به او گفتم: اى محمد... من جن زدگى را بهبود مى دهم، خدا هركس را كه بخواهد بر دست من بهبود مى بخشد، آيا تو چنين بيماريى دارى؟...» پيامبر خدا فرمود: «سپاس خدايى را كه ستايشش مى كنيم و از او يارى مى جوييم. كسى را كه خدا راهنمايى فرمايد هيچ كس نمى تواند گمراه كند و كسى را كه خدا گمراه كند هيچ كس نمى تواند راهنمايى كند... ...» پيامبر راه مى رفت و با او سخن مى گفت، و آن مرد سخت گرفتار زيبايى سخن پيامبر شده بود. هر آنگاه كه پيامبر خاموش مى شد ضماد از او مى خواست كه سخنش را بار ديگر بازگو كند، مى گفت:

«اى پيامبر اين سخن را برايم دوباره بگو...» تا آنگاه كه پيامبر به سخنى رسيد كه مفهوم آن براى ضماد سخت پسنديده آمد، دلش به نور ايمان آرامش يافت و گفت:

«سخن كاهنان، ساحران و شاعران را گوش دادم وليكن به مانند اين سخنان تو هيچ گاه نشنيدم. دست خود را پيش آور تا با تو براى پذيرفتن اسلام بيعت كنم...» پيامبر با او بيعت كرد و گفت:

«آيا براى قومت نيز بيعت مى كنى؟...» ضماد گفت:

«آرى اى پيامبر خدا از سوى قومم نيز بيعت مى كنم...» ضماد به قبيله ى خود برگشت و آنان را به دين نوين دعوت كرد...

روش قريشيان با فرستادگان مردم نجران نيز به همين گونه بود...

نجرانيان از آن پيامبر كه در مكه برگزيده شده بود تا پيام خدا را به همه ى جهانيان برساند، از يكديگر سخنانى شنيده بودند. گروهى از آنان به سوى پيامبر عنان گردانيدند تا شايد با او همايش كنند و از كار او چيزهايى دريابند. چيزهايى كه ناقلان اخبار به گوش آنان نرسانيده اند و يا بازرگان و عامه ى مردم گردشگر و كوچنده- در ميان شمال تا جنوب عربستان- درست و نادرست آن چيزها را برايشان از هم جدا نساخته گزارش كرده اند...

آنان گروهى بودند اهل معنا از كشيشان، ناسكان و ترسايان...

همه از پژوهندگان دين نصرانى و پيروان انجيل كتاب نازل بر مسيح...

به شهر محمد آمدند تا از درستى پيامبريش آگاهى يابند. پيامبريى كه در باور گروهى از مردم از آسمان به او واگذار شده است...

پيش از آنكه به محمد برسند قريشيان خود را به آنان رسانيدند، بهتان ها و دروغ هاى بسيار از خود ساختند و قطار قطار پيش آنان كشانيدند. تو گويى كه ابليس آنان را واداشته بود تا قطارهايى از شتران قربانى را براى بت ها پيش كشند...

محمد را براى آنان در زشت ترين هيأت ترسيم كردند و در بدنماترين چارچوب نهادند... آنان را از برخورد با وى ترسانيدند...

از سخن گفتن با وى پرهيز دادند... آيا سخن او سحرى مؤثر نيست كه برخى مردم را از برخى جدا مى كند و از آنان انسان هايى ديگر مى سازد؟...

ابوجهل پسر هشام سركرده ى آن گروه بهتان ساز و ستم پيشه بود...

ليكن آن نمايندگان نجرانى براى آنچه به مكه آمده بودند پافشارى كردند...

رفتند و با پيامبر انجمن كردند...

شيفته وار به او گوش فرادادند بى آنكه دلتنگى و خستگى به آنان راه يابد... و اى بر نادانان چرا دروغ مى گويند!...

اين سخن بشر نيست... و رد جادوگر نيست...

شعر شاعر نيست...

سجع سجع پرداز نيست...

ياوه گويى جن زده نيست...

محمد آيه هايى آشكار براى آنان تلاوت مى كرد كه در آنان بهبود سينه ها بود و شادابى جان ها. آياتى كه از همان منبع بيرون مى آمد كه سخنان عيسى بيرون آمده بود. آياتى كه در آنها روشنى چشم ها بود و نور دل ها. نورى كه از همان چراغ پرتوافشانى مى كرد كه انجيل از آن پرتوافشان شده بود...

آن گروه پيامبر را باور كردند...

به آنچه از پروردگارش بر او فرود آمده بود ايمان آوردند... و آيا كارى جز اين بايد انجام مى دادند در حالى كه محمد براى آنان همان چيزى را آورده بود كه پيش از اين نوح، ابراهيم، موساى كليم، عيسى پسر مريم و ديگر پيامبران براى آنان آورده بودند. پيامبرانى كه روى به سوى خداى زنده ى پاينده گردانيدند و در برابر او به كرنش افتادند؟...

بارى آنان مسلمان از نزد پيامبر بازگشتند...

قريشيان از اين رويداد به هراس افتادند...

از خشم و كينه و اندوه برافروختند...

همه ى كوشش هاى آنان به بن بست رسيده بود...

رسوايى و احساس شكست آنان را به ستوه آورده بود...

در اين هنگام ابوجهل و برخى از همپالگيان كافرش شتافتند و راه بازگشت به نجران را بر آن سفر كردگان بارها و بارها بستند. گاهى نويدشان مى دادند و گاهى بيم، شايد آنان را از هدايتى كه خدا روزيشان ساخته، برگردانند...

چون هر ترفند و نيرنگى كه در چنته داشتند پايان يافت زبان به دشنام گشودند. گروهى از ايشان به آنان گفتند:

«خدا اميد شما كاروانيان را نااميد كناد!...» گروهى ديگر گفتند:

«مردم نجران شما را فرستادند تا پژوهش و بررسى كنيد و اخبارى از محمد براى آنان ببريد، اما شما از انجمن كردن با وى آرام نگرفتيد تا آنگاه كه دين خود را رها ساختيد و به گفته هاى او ايمان آورديد!...» گروهى ديگر گفتند:

«كاروانى نادانتر از شما نمى شناسيم!...» پيوسته و به آنان زخم زبان هاى تند مى زدند...

با زشت ترين خداحافظى به مشايعت آنان رفتند...

ديرى نمانده بود كه كار را با آنان به تير و شمشير بكشانند...

ليكن آن همه نادانى و وعد وعيد، آهنگ آهنين آن گروه را به لرزه درنياورد و به اندازه ى يك دانه ى اسفند از ايمان درونى هيچ كدامشان نكاست...

آن گروه نجرانى در برا