ر فرومايگى هاى آن ناكسان بردبارى كردند و خدا را براى خود بسنده دانستند و در پاسخ آن زشت كردارها تنها سخن پاك زير را بر زبان راندند...

«درود بر شما... ما به شما ناسزا نمى گوييم، اعتقاد ما براى ما و اعتقاد شما براى شما...» قريشيان گمراه، به نادانى خود برگشتند... و آن جانشينان حواريون عيسى بر راه خود به سوى نجران روانه شدند... و از آنجا كه حق را شناخته و هدايت را بهره ى خود ساخته بودند اشك از چشمانشان روان بود...

مثل آنان و مشركان قريش مثل كسانى است كه قرآن درباره ى آنان فرمود:

(كسى را كه خدا راهنمايى كند، اوست راه يافته... و آنان را كه گمراه كند جز او براى ايشان دوستانى نيابى... و ما آنان را روز رستاخيز بر چهره هاى خود كوران و گنگان و كران گرد مى آوريم...

جايگاهشان دوزخ است...

هرگاه كه آتش آن فرونشيند ما آتش آن را افزايش مى دهيم...) (اسرا، آيه ى 97) ديدگاه ها و تصويرها بسيار است، ديدگاهى اينجا و ديدگاهى آنجا، تصويرى اينجا و تصويرى آنجا. اين ديدگاه ها و تصويرها همه روزه براى زهرا آشكار مى شد، زهرايى كه بيشتر اوقات در اطاق كوچك خود و در پشت ديوارهاى خانه به سر مى برد...

گوش هايش سخنان را دريافت مى كرد... و چشمانش آنها را در جامه اى از پيش آمدها مجسم مى ساخت...

زيرا خبرها بى امان در خانه ى او را مى كوبيد و با اجازه يا بدون اجازه داخل مى شد... و پيش آمدها چندان اثربخش بود كه از هر جسم سختى نفوذ مى كرد...

هيچ كارى در شهر مكه به گردش درنمى آمد كه راز آن از فاطمه پنهان ماند. فاطمه اى كه با برخوردارى از حواس كامل العيار يك انسان تندرست، در جو مبارزه ى پيامبر با كافران، مى زيست...

ديدنى ها و شنيدنى هايى كه از حواس ظاهرى فاطمه پنهان بود هرگز از حواس باطنى و سرشت هاى نفسانى او پنهان نمى ماند و همواره بر دريافت هوشمندانه و درون روشن وى ضربه مى نواخت...

اگر فاطمه از سرشتى زنانه و مهرورزانه برخوردار نبود كه بتواند با آن به پدر استوارى و ايستايى دهد و از او به نيكى نگاهدارى كند و او را با همه ى عشقى كه در دل اندوخته، بر همه چيز برترى نهد، ناگزير بامداد هر روز از خانه بيرون مى رفت، با پدر در بازارها روانه مى شد، دعوت او را به هر جايى گسترش مى داد، به سان ماده شيرى كه از بچه هاى خردسالش دفاع مى كند با زبان و چنگ و دندان از پدر خود دفاع مى كرد و او را از زخم زبان ها و ستم دستان دشمنان دون مايه دور مى ساخت...

ليكن فاطمه با آنچه براى آن ساخته و پرداخته شده بود به سر مى برد...

با بيم و اميد و كوششى هرچه تمامتر پيش آمدها را دنبال مى كرد. پيش آمدهايى كه با گذشت روزها، پياپى و شتابان بر ميدان كارزار روى مى آوردند. وى در ميان آن پيش آمدها دست آورد و درآمد اسلام را بر روى فهرست ها و جدولهاى سود و زيان مى نگريست و نوسان هاى پياپى آن را بررسى مى كرد و پيشرفت و باز ايستايى آن را مى نگاشت...

براى وى آشكار بود كه در آن فهرست ها هيچ زيانى براى اسلام به شمار نيامده است...

بلكه دعوت اسلامى استوارتر، پايدارتر و در برابر بادها و طوفان هاى سركش قدرتمندتر پديدار شده است...

اگر پيش آمدها نشان داده بود كه پيامبر- با شكيبايى و استوارى و كوششى كه كمر مردان آهنين آهنگ و كوه هاى گران سنگ را خرد مى كند- توانسته است روز به روز و ساعت به ساعت انسانى را كه در اينجا تا گوش در ميان لجن زار گمراهى فرورفته، بيرون كشد و انسانى ديگر را در آنجا از ميان خاك خشك و درشت شرك برآورد، پس فاطمه حق دارد كه اميدش بيشتر از نااميدى باشد. به فرداى آينده از ديروز گذشته خويش بين تر باشد. اطمينانش براى نزديك شدن پيروزى اسلام، امروز از روزهاى گذشته استوارتر گردد...

اين نگرش فاطمه- از ديد ما- بر پايه ى پژوهش و بررسى كنجكاوانه اى بود كه در پيش آمدها به كار مى گرفت و حقيقت كارها را موشكافانه از صافى چشم مى گذرانيد، و تنها با تكيه بر آرزو و گمان براى او دست نمى داد... و نگرش فاطمه درست بود...

زيرا دعوت اسلام در اين هنگام از مرحله ى پنهان كارى و پرده پوشى در گذشته بود...

از مرزهاى مرحله ى مقاومت منفى نيز پا فراتر نهاده بود. آن مقاومتى منفى كه بسيارى از مسلمانان را وادار كرده بود در زمين خدا- همچون شهرهاى حبشيان- پراكنده شوند تا هم خود را از جايگاه هاى شكنجه و رنج دور كنند و هم دين خود را در پناهگاهى آسوده از چشم ستمكاران پنهان نگاهدارند...

اينك دعوت اسلامى در آمدن به مرحله اى ديگر- مرحله ى مقاومت مثبت و علنى- و عملكردى پويا و جدى را آغاز كرده است. آماده مى شود تا ضربه اى را با ضربه اى پاسخ دهد و با دشمنان رفتارى همانند خودشان داشته باشد، اگر چه هنوز به كشيدن شمشير فرمان نيافته است...

اين مرحله از مقاومت آنگاه رخ داد كه شش تن از مردم خزرج در مكه نزديك عقبه فرود آمدند. محمد نزد آنان رفت و آنان را به دين اسلام دعوت كرد...

نشست و با آنان سخن گفت و اسلام را براى آنان آشكار ساخت...

آن شش تن نيز نشستند و به سخنان او گوش فرادادند...

محمد را شناختند...

با يكديگر به نجوا پرداختند و گفتند:

«به راستى اين همان پيامبرى است كه يهود به شما وعده داده اند. مبادا آنان در ايمان آوردن به او بر شما پيشى جويند...» روى به محمد كردند و گفتند:

«تو را شناختيم، به تو ايمان آورديم، سخنانت را باور كرديم... اينك فرمانت را بر ما عرضه كن...» آنان بر دست پيامبر اسلام آوردند...

سپس پيامبر را دعوت كردند تا همراه آنان به شهرشان كوچ كند، شايد خدا به دست او دشمنى را از ميان قومشان بردارد تا در جامعه ى آنان وحدت كلمه پيدا آيد، و پيامبر نيز به يارى آنان حمايت و پشتيبانى شود...

ليكن پيامبر فرمود:

«تا آنگاه كه پروردگارم اجازه فرمايد...» آنان با پيامبر تا هنگام مراسم حج آينده وداع كردند... و با او پيمان بستند كه تا آن ديدار، به گسترش دعوت اسلامى بپردازند...

بنابراين خانه اى در يثرب نماند كه در آن نام پيامبر بر سر زبان ها نباشد...پيمان با خدا

آنان راه راست را يافتند...

فرداى روشن براى سر بر زدن، بر كرانه ى افق پرتوافشان شد...

هيچ مسلمانى نبود كه براى او از فراسوى پرده ى نازك روزها، مژده هاى پيروزى نزديك، به ماننده ى كوه هاى برافراشته نمايان نباشد...

اكنون چهره اى تابناكتر و درخشان تر از چهره ى زهرا نبود...

اميد از دل او لبريز مى شد. خشنودى با لبخند بر روى دندان هايش مى درخشيد...

آرامش يقين و آسودگى خاطر سرتاسر هستى او را در خود غرقه ساخته بود آنچنان كه گويى خود را در ميان نور شستشو مى دهد...

بلكه گويى نورى است در ميان نورى!... و چرا كه آسوده دل و شادمان و تن خوش نباشد در حالى كه مى بيند اكنون دعوت اسلام از پشت درهاى بسته بيرون رفته و سفر را در سرزمين هايى آغاز كرده كه مردمانش با آغوش باز پذيراى آن شده اند. از درون ديوارهاى محاصره ى شرك در مكه، آرام آرام و گام به گام فراتر رفته است. بر سرزمينى نوپا نهاده است. بازوهايى تازه پيدا كرده است؟...

فاطمه با برآورد خود دريافته بود كه كفه ى ترازوى كفر رو به كاهش و كفه ى ترازوى د