ن رو به سنگينى نهاده است...

فاطمه با نگرشى از روى باور، فرجام نيك را از آن مؤمنان مى ديد...

با نيروى دريافت روشن خود، مردمانى را نزديك دامنه هاى كوه احد و بر سر راهى نزديك به آب بدر به چشم مى ديد كه خدا آنان را بسيج مى كرد تا از اين پس براى او حرب خدا را تشكيل دهند و براى پيامبرش يار و ياور و براى دينش بهترين پشتيبان باشند...

آرى گاه گاه احساس تابناك، بر هنگام پيش آمدها، پيشى مى جويد و از آنها آگاهى مى يابد...

شايد فاطمه- با پرتويى از بخشش پاك خداوندگارى- بر پنهانى ها آگاهى يافته بود و مى دانست اين احساسات و دريافت هاى وى از هوا به خيرگى فرانمى رسد؟...

شايد آن مردم را- با بينش روشن خويش- مى ديد كه چگونه براى او و همسرش پس از رحلت پيامبر، خواهان يارى و پيروزى شده اند؟...

شايد آنان را- بر گستره ى روان تابناكش- مى ديد كه بر در ولايت خاندان نبوى و فرزندانى كه خود به جهان آورده است، از روى مهر و جان نثارى ايستاده اند، اگر چه در آن روزگار او ديگر در اين جهان نيست و به سوى پدرش در بهشت برين برگشته است؟...

شايد اين چنين باشد...

آن گروه مؤمن خزرجى اينك به شهر خود برگشته اند و گام هاى آنان بر راه دعوت مردم به اسلام آوازى بلند دارد كه پژواكش گوش جهان هستى را پر مى كند...

اين پژواك در شهر مكه دو آواز دارد:

نخست آوازى كوبنده و نگران كننده، با نعره هايى آميخته به گريه، با فريادهايى از سر آشفتگى بر در خانه هاى ياران شيطان، به سان كوبش كلنگ گوركن بر تخته سنگ هاى سخت...

هيچ خانه اى از مشركان در مكه نيست كه اندوه در آن لانه نكرده باشد زيرا اسلام از دست بزرگانشان پنهانى به روستاهاى هم مرز آنان كه زير چشم و گوششان قرار داشت- به سان فرورفتن آب در شن زار- بيرون رفته بود...

هيچ خانه اى در يثرب نبود كه- پس از ديدار آن گروه كوچك با پيامبر بزرگ- شب را به روز آورد و مسلمانى در آن پيدا نشود... و آنگاه هيچ مسلمانى در آنجا نبود كه دوست داشته باشد به همه ى جانش اسلام را به ماننده ى شربتى فرح بخش اگر بتواند به يكبارگى سر كشد...

زيرا زندگى كوتاه است... و اين جهان گذرگاهى است به سوى آن جهان... و بهشت خرسندى خداوند كه بدان دل بسته اند همچنان از فراسوى جهان پنهانى ها آنان را اميدوار مى كند... و خدا نيز آنان را سرافراز كرده، اسلام آنان را پذيرفته و اجابت فرموده است...
 در اين هنگام در سينه ى زهرا راه يافت كه ماندنش در مكه موقتى است...

زيرا آنچه ميان پيامبر و نمايندگان يثرب گذشت گوياى اين بود كه كوچ كردن به شهر يثرب حتمى است. شهرى كه ياران پيامبر هر دو لنگه ى در آن را گشوده اند تا پذيراى او شوند...

آنچه از ذوق پاك و سليقه ى آن نمايندگان پديدار شد گواهى مى داد كه آنان براى پرورش و پرستارى دين بهترين كسانند...

آيا سرنوشت اين است كه فاطمه از جايگاه كعبه كوچ كند؟...

از منزلگاه خاطره هاى خود جدا شود؟...

از خاك پاكى كه خديجه ى عزيز در آن آرميده دور افتد؟...

در اين صورت فاطمه به زودى دردمند خواهد شد و در بيابانى بى پايان از آرزومندى خواهد زيست...

ليكن فاطمه، اگر از اين دورى به نگون بختى مى رسيد، اما از اينكه پدر محبوبش در يثرب در پناهگاهى آسوده و دژى استوار جاى خواهد گرفت خوشبخت مى شد...

زيرا نيك بختى و بدبختى در اين زندگى همسايه اند...

بدبختى در كنار خوشبختى است... و خوشبختى در كنار بدبختى...

درست به سان تاريكى و روشنايى...

به ماننده ى شب و روز...

پيامبر نزديك بود در راه مبارزه ى خود به دورترين جايگاه سختى و تنگى برسد، آيا اينك هنگام آن فرانرسيده است كه به آسانى و آسايش راه يابد؟...

آرى هنگام آن فرارسيده است!...

نهضت پيامبر در آن شهر از محاصره ى ستم و شكنجه آزادى مى يافت... و بر او گران نمى آمد كه روز و شب مردم را هر آنگونه كه بخواهد به اسلام فراخواند...

بر او دشوار نمى آمد كه يار و پشتيبان به سوى خود بكشاند...

براى او سخت نبود كه آفرينش پاك خداوندى را در دل مردم برانگيزد، آفرينشى پاك از آلودگى هاى گمراهى، دور از تيرگى هاى خرافه، دست نخورده بدانگونه كه خدايش آفريده است...

زيرا ايمان به آفريدگار، بذرى است نورانى كه خداى پاك آن را در روان همه ى آدميزادگان افشانده است پيش از آنكه جامه ى جسم بپوشند و به صورت انسان هايى يكسان و برابر آفريده شوند. ليكن گروهى از اين آدميان با زنگار هوى و هوس آن بذر نورانى را تيره و آلوده كردند...

اين سخن حقيقتى است به روشنى روز كه هيچ اختلافى در آن نيست...

اين حقيقت را از جهت علمى، همه ى پژوهش هايى كه انسان در زمينه ى جامعه شناسى و بررسى در نماد يك اجتماع پديدار داشته است تأكيد مى كند. مى گويد مردم جامعه هاى اوليه كه از مدنيت به دور بودند- به خودى خود- به سوى خداپرستى گرايش مى يافتند...

اين حقيقت را از جهت روحانى، اصل فطرى بودن دين تأكيد مى كند. مى گويد مردم جامعه هاى اوليه از روى سرشت پاك خود به نيروى آفريننده اى والا ايمان داشتند. نيرويى كه براى آنان در نشانه هاى هستى و در نهادهايشان آشكار مى شود و آن نيرو است كه به تنهايى بر آنان و بر همه ى نيروهاى طبيعت چيرگى دارد، و هر سود و زيانى از او فرامى رسد. اگر چه آنان با هم در تعبير خويش از اين ايمان اختلاف پيدا كردند...

زيرا همچنان كه پيامبر فرمود: هر نوزادى بر سرشت خود آفريده مى شود... و سرشت همان شناخت انسان است به اينكه خدا آفريدگار اوست. و تنها اوست كه بر انسان حق مالك بر بنده و يابنده بر يافته را دارد...

اين حقيقت را از جهت دينى نيز آن آيه هايى تأكيد مى كند كه براى ما تصويرى زنده از پيوند ميان پروردگار و بنده ترسيم مى سازد...

خداى بلند مرتبه مى فرمايد:

(هنگامى كه پروردگارت از فرزندان آدم از نسلهاى آينده و پشتهايشان پيمان گرفت... و ايشان را بر خودشان گواه قرار داد و فرمود:

آيا من پروردگار شما نيستم؟...

گفتند:

آرى ما گواهى داديم...) (اعراف، آيه ى 172) و اين چنين ثابت مى شود كه شناخت آن نيروى آفريدگارى و خدايى- كه حقيقتى روشن است- در نهاد بشر جاى دارد.... شناختى است كه هستيش بى نياز و برتر از هرگونه بحث و جدل ماهرانه و تفسير و تأويل آگاهانه است و بالاتر از آن است كه بتوان آن را ناديده گرفت و نپذيرفت...

بلكه شناختى است كه- به حكم عرف و آيين و قوانين موضوع- داراى نهاد توانمندى است بى چون و چرا، زيرا اين شناخت از روى دلخواه و اختيار و نه از روى بيزارى و اجبار برخاسته و بر پايه ى پيمانى تام و تمام استوار شده است. پيمانى كه از همه ى شرايط درست خود برخوردار است. هم مفاد آن بر طرف پيمان پيشنهاد شده. هم طرف پيمان آن را پذيرفته و هم گواهان بر درستى آن گواهى داده اند...

خدا اين پيمان را بر آدميان پيشنهاد فرمود...

آدميان پيشنهاد را پذيرفتند...

آنگاه در پذيرش آن بر خود گواهى دادند... و گواهى آنان به صورت حجتى موثق اين چنين نگاشته شد كه:

(مبادا روز رستاخيز بگوييد:

ما از اين گواهى و پيمان ناآگاه بوديم) يا بگوييد:

(پدرانمان پيش از ما شرك آوردند و ما نسل پس از آنان هستيم...

آيا اكنون 