ا را به گناه تبهكاران هلاك مى كنى؟...) (اعراف 172- 173) آيا آنان خود تبهكار نبودند؟...

شكى نيست كه سران كافر قريش از فرمان پروردگار سرپيچى كردند و از گمراهان شدند...

پيمان شكنى كردند...

قراردادى را كه استوار بسته بودند پاره پاره كردند...

پيمان شكنى را برگزيدند و آن را بر ديگران نيز تحميل كردند، يا كوشيدند تا بر گردن ديگران نيز تحميل كنند...

ليكن دعوت اسلامى به پيش روى مى كوشيد و بينى آنان به خاك سوده مى شد...

دعوت اسلامى از روى ديوارهاى شرك برجست تا در منزلگاه هايى پايدار درون دل مردمانى هدايت يافته از روستاها و كناره هاى دور و نزديك شهر مكه فرود آيد...

دعوت اسلامى در آغاز راه بست و گسترش گام نهاد...

گام به گام در راه خود روانه شد...

آهسته آهسته به شهر يثرب به سان پناهگاهى آسوده چشم دوخت و آنجا را براى خود در فرداى آينده سكوى پرتاب گرفت...

فاطمه لحظه لحظه پيش روى دعوت اسلامى را به سوى فردايى كه در آن به پيروزى وعده داده شده، دنبال مى كرد... همه ى هستيش اميد بود...

دلش گواهى مى داد كه به زودى سايه هاى اندوه برچيده مى شود...

گشايش نزديك است...

پيروزى، سرنوشتى حتمى است... و فرجام نيك از آن مؤمنان است...

اينك دعوت اسلامى به پنج سال دوم خود در مكه پا نهاده است و هنوز خداوند به پيامبر دستور نداده است تا در آن روز حساب شده از مكه هجرت كند...

با اينكه در اين هنگام مژده هاى پيروزى براى فاطمه نمايان مى شد، اما انديشه ى وى احساس آرامشى تام و تمام نمى كرد...

گويى كه در دل او نگرانى سوزانى افتاده كه همواره به ماننده ى سوزنى داغ نيش مى زند...

زيرا آنچه تا به امروز مسلمانان به دست آورده بودند اندك غنيمتى بود كه تا اندازه اى به دعوت اسلامى نيرو مى بخشيد. ربايشى بود دور از ديد چشم ها... تا راج تردستانه اى بود نابسنده...

غوره ى نارسى بود از ميوه ى پيروزى... و تا رسيدن به مقصد براى مسلمانان همچنان راهى دراز بود و بر سر آن گردنه ها و پيچ و خم ها...

هوا هر چند كه صاف باشد ناگزير روزى ابرى مى شود...

بر روى شاخه هاى گل خار مى رويد...

مبارزه نيز اين چنين است!...

زندگى همواره بر زمينى نرم و هموار و پوشيده از گل ها و سبزه ها پيش نمى رود...

گاهى بر خارستان روان مى شود...

گاهى راه خود را با ناخن هايش در تخته سنگ مى تراشد...

گاهى از شعله هاى آتش مى گذرد...

گاهى براى آن لحظه اى پيش مى آيد كه گام هايش به لغزش مى افتد...

گاهى نزديك است از رفتن بازايستد...

گاهى پيش آن، پس، و پس آن، پيش مى نمايد!...

كارها برخلاف ميل و انتظار شعله كشيد...

گذرگاه پيش آمدها وارونه شد...

روزها روى درهم كشيد تا آنجا كه شايسته بود در شمار روزهاى شوم و بدشگون درآيد!...

شرك به خطر نزديكى كه مى خواست آن را ريشه كن كند پى برده بود. دريافته بود كه اگر دعوت اسلامى را رها كند تا به پيش روى خزنده ى خود، زير چشم و گوشش ادامه دهد به زودى برخواهد گشت و از همه ى اوضاع و احوال پيرامون خود به بهترين روش بهره بردارى خواهد كرد...

ميان خود را سخت بربست...

همه ى گزند خود را فراهم آورد...

با همه ى شورش و سركشى خود براى كار زارى فيصله دهنده پيش آمد تا با حزب خدا به پيكارى خونبار تن دردهد، يا مرگ يا زندگى!...

هراس ها، مؤمنان راهنما و راهنمايى شده را از هر سو فراگرفت...

قريش تا آن روز در شكنجه كردن مسلمانان بدين اندازه زياده روى نكرده بود...

زمين زير گام هاى اهل ايمان از شكنجه تا آن روز بدين اندازه به لرزش در نيامده بود، تا آنجا كه نزديك بود آن لرزش و جنبش برخى از مؤمنان را از ايمان استوارشان دور سازد و به گمراه كردنشان از دين و فريب دادنشان نزديك گرداند...

زهرا تا آن روز براى پدر خود از فشار رنج ها، بدين اندازه، دلش نسوخته بود. او پدر را- از رنج هايى كه قومش به او مى دادند- در اندوهى هميشگى و افسوسى دائمى و خفت و خواريى بى اندازه مى ديد...

از اينكه كه قريشيان دشمنى ورزيدن را با پدرش به بالاترين حد ممكن رسانيده بودند، سخت آزرده بود...

ستم قريشيان بر پيامبر براى فاطمه ستمى بود كه از مرزهاى خيال مى گذشت و به محال همانند بود...

ستمى بود كه به سان كورمال رفتن شترى نابينا، بى رويه و بى پروا بر پيامبر وارد مى آمد...

حركتى جنون آميز داشت به ماننده ى جنبش شاخك هاى كژدم بى چشم كه آنها را بى هدف، به هر كجا مى خزد، به جنبش درآورد و بر جسم هاى جاندار و بى جان چه در جاى انبوه و چه در جاى خلوت نيش مى زند. هيچ دربند آن نيست كه به چه چيزى نيش مى زند. تنها خواست او اين است كه نيش بزند. نيش مى زند تا آز سخت خود را براى آزار رسانيدن برآورده گرداند...

آيا كسانى كه ستم روا داشتند- از كينه ى خود- در مستيى به سر مى برند كه به هوش نخواهند آمد؟...

به راستى كه گمراهى آنان ستمى است بسيار سردرگم؟... و به راستى كه ستم آنان ستمى است سخت ديوانه وار!...

ستم آنان در اين دشمنى به چندين و چند برابر ستمى مى رسد كه از سركش ترين دشمنان سر مى زند...

ستم آنان با سنجش پيمانه ها و وزنه ها بدان اندازه است كه طاقت ستمگر از آن به تنگ مى آيد و پشت ستمديده زير بار آن خرد مى شود...

(اگر آنان كه ستم كردند مالك همه ى روى زمين باشند و يك برابر آن هم با آن فدا كنند و خويشتن را از بدى عذاب رستاخيز بازخريد كنند، از جانب خداوند ايشان را كارى و چيزى نمايان مى شود كه هرگز در پندار آنان نبود) (زمر، آيه ى 47) و كجا و كى براى اينان آرامش و غمگسارى خواهد بود...

دردها فاطمه را درهم شكست...

از اندوه همانند زورقى مى نمود كه بادبانش شكسته است و بادهاى سرسخت آن را به يغما مى برد و طوفان هاى آزارنده در دريايى پرجوش و خروش مى افكند... و ى به گونه ى افسوس هايى پاره پاره درآمد...

فاطمه با حواس خود از بس كه ديدگاه هاى شكنجه و آزار ديد و از بس كه با احساس ترس و بيم درگير شد، چنان مى نمود كه هستى وى پاره پاره شده است و هيچ يك از اندام او به اندام ديگرش پيوسته نيست...

آنانى كه در آن هنگام صفحه ى چهره ى فاطمه را مى خواندند، گمان مى كردند كه هم اكنون آسمان به زمين آمده و جهان هستى به صورت غبار پراكنده در هوا، درآمده است...

زيرا هنگامى كه تو در اوج شادمانى و بر فراز خوشبختى باشى آنگاه بلايى كمرشكن و غير منتظره به ناآگاه بر تو پيش آيد، همانند كسى خواهى بود كه از جايى بسيار بلند پرت مى شود...

براى تو بسيار آسانتر است كه جانت از سختى درد شعله ور شود تا اينكه خود اندوهگين باشى و ناگهان اندوه و بلايى ديگر به تو روى آورد...

ليكن زهرا كار را با شكيبايى چاره جويى مى كرد. بردبارى به او توانايى داده بود تا بر رنج ها و دردها چيره آيد... و ى آن رويدادهاى تيره و تاريك را به چشم اطمينان در پرتو يارى خدا زير نظر داشت...

دو رويداد، سخت ترين اندوه ها را بر فاطمه سرازير گردانيد...

نخست رويداد روز رفتن پيامبر به قبيله ى ثقيف...

دوم رويداد روز اسراء...

هنگامى كه بازوى دعوت اسلامى به يارى ياران تازه مسلمان و غريب خود تا اندازه اى رو به نيرو گرفتن نهاد، قريش بدرفتارى خود را با مسلمانان چند برابر 