ساخت و از حد درگذرانيد. در اين هنگام پيامبر روا دانست به طائف برود و مردم آنجا را به اسلام فراخواند، شايد پروردگارش از اين راه براى او گشايشى گرداند...

طائف سرزمين قبيله ى ثقيف است...

در ثقيف مردانى بودند والاجاه، نژاده و نيك تبار...

در ميان آنان كسانى بودند خردمند، با شناخت و بينشى نيكو در كارها...

در ميان آنان مردانى بودند آگاه به دانش بيان...

ياران محمد- آنگاه كه از رفتن وى آگاهى يافتند- مى پنداشتند محمد از نزد آن قوم با پيمانى سودبخش برمى گردد كه به اسلام عزت و آبرو مى دهد...

فاطمه نيز همين گمان را داشت...

در طائف حارث پسر كلده، همسر خاله ى محمد، پزشك دانشمند عرب مى زيست. اگر چه دانشش او را به هدايت گرايش نداد، اما شايسته بود او را به تأييد آن دعوت آسمانى گرايش دهد، يا حداقل براى نگهداشت پيوند خويشاوندى به جانب دارى از محمد وادار سازد...

در طائف اميه پسر ابوصلت مى زيست، آن شاعرى كه پژواك شعرش از كرانه هاى زمين در گذشته و به يكتاپرستى و پيروى از دين حنيف شناخته شده بود. او از نخستين كسانى بود كه ناسپاسى و شرك قوم خود را نپذيرفت...

بت پرستى را رها كرد، در دين ها به مطالعه پرداخت، دين ابراهيم را پذيرفت...

به راستى كه او از همه به اسلام نزديكتر يا بهتر بگوييم بذر اسلام بود...

در طائف به جز اين دو كس، پيشوايان انديشه و مهتران بزرگ زاده و باشكوه بسيار بودند...

اگر پيامبر در يكى از اين دو تن- يا در هر دو آنان- گوشى شنوا مى يافت بى گمان آن تن براى وى تكيه گاه و پشتيبانى بزرگ مى شد...

ليكن روى هم رفته آنچه در ثقيف پيش آمد برخلاف خواسته ى محمد و روند طبيعى خرد و باور وى بود...

آن دو كس او را تنها گذاشتند...

عامه ى مردم نيز به پيروى از بزرگان خويش او را انكار كردند...

محمد با برخى از مهتران طائف ديدار كرد و دين خدا را بر آنان عرضه نمود، اما آنان با زشت ترين روش با وى برخورد كردند...

به ريشخند كردنش پرداختند...

يكى از آنان براى خوارسازى محمد گفت:

«آيا خدا غير از تو كسى براى پيامبرى پيدا نكرده!...» ديگرى خود را از او كنار كشيد و او را به دروغ زنى متهم كرد و با سخنانى گزنده كه زهر آنها همراه با آب دهانش روان مى شد گفت:

«به خدا سوگند هرگز با تو سخن نخواهم گفت!... اگر تو به راستى فرستاده ى خدا باشى، بسيار شكوهمندتر و بلندپايگاهتر و ارجمندتر از آنى كه من بتوانم به تو نزديك شوم!... و اگر دروغ مى گويى براى من شايسته نيست با تو سخن بگويم!...» سومين كس آنان- كه گويى پايه ى سوم ديگ پايه اى است كه ايستايى ديگ را بر روى آتش استوار مى كند تا غذا در ميان ديگ هم سطح بايستد!- بر اين بود كه پذيرفتن و باور كردن محمد خوراك خام و ناپخته و بدمزه اى را ماند كه از گلو پايين نمى رود، اما نپذيرفتن وى خوراك پسنديده و كاملاً پخته اى است كه هم براى او و هم براى همه ى مردمانش گوارا و دلچسب است!... و ى با ريشخند گفت:

«به راستى كه من جامه ى كعبه را به در مى كشم و پاره مى كنم اگر خدا تو را به پيامبرى فرستاده باشد!...» و ى سر باززدن خود را از پذيرش دعوت محمد پيوسته نشان مى داد و تكرار مى كرد!...

آرى او همچنان كه جامه ى كعبه را پاره نمى كرد، پيامبرى پيامبر را نيز هرگز باور نمى كرد و نمى پذيرفت...

بزرگان ثقيف با همين روش بى خردانه محمد را باور نكردند و نپذيرفتند...

آنان برخلاف آيين مهمان نوازى و پذيرايى از غريب، از مهمان كردن محمد سر باززدند تا چه رسد به اينكه او را يارى دهند...

درهايشان را به روى او بستند...

او را كنار زدند بدان سان كه سيل خاشاك را بر كنار مى افكند...

او را از خود دور راندند...

به او گفتند:

«از شهر ما بيرون رو و به سرزمين خود برگرد!...» حتى اميه پسر ابوصلت آن شاعر از دنيا بريده نيز بر همين روش رفتار كرد. بر شناخت تابناك خود كه سال ها در گوشه هاى قلبش سوسو مى زد پايبند نماند...

از روى كينه و حسد آگاهى خود را ناديده گرفت...

جاه طلبى وى از ديگر صفات برجسته و منش هاى پسنديده اش افزون آمد...

آن روز كه اميه از روى حسد و غيرت در برابر محمد پس نشينى را برگزيد، همه ى آرزوهايش بر باد رفت. آرزوهايى كه در سرتاسر زندگى درازش براى آنها زيست... وى توان آن را نداشت كه بپذيرد محمد همان پيامبر برگزيده ى خداست...

او از اينكه پيامبرى به محمد واگذار شده و او از اين كار بى بهره مانده بود، هرگز به محمد ايمان نمى آورد، زيرا- همچنان كه خود گفته بود- از زنان ثقيف شرم داشت كه بگويند: اميه مدعى بود كه پيامبر موعود اوست اما ادعايش راست نبود و خدا بهتر از او را به پيامبرى برگزيد!...

يا بگويند: اميه از جوانى از خاندان عبدمناف فرمانبردارى كرد!...

خودستايى، اميه را از صراحت لهجه بازنداشت تا آنجا كه گفت:

«از پيامبرى كه از ثقيف نباشد فرمانبردارى نمى كنم!...» آيا اين شاعر گمان مى كند رسالت آسمانى بر دست او سپرده شده تا آن را در هر كجا كه بخواهد قرار دهد؟...

اين خبرها به زهرا راه يافت و آگاهى مى داد كه پدرش- آن دعوتگر دين خدا- در طائف حتى يك گوش شنوا براى دعوت خود نيافته است...

ياريگرى كه آزار آن مردم را از او بازدارد نديده است...

بلكه زيان و شكنجه اى هرچه بيشتر به او رسيده است...

آيا اين آزارهايى كه طائفيان بر محمد روا داشتند، ادامه ى همان آزارهايى است كه قريشيان بر او وارد آوردند؟...

گويى كه آن دو گروه با يك دست به محمد تير مى افكنند...

زيرا اين پاره گل از همان گل است... و اين خميره از همان خميره...

فاطمه چون از خبر رنج هايى كه در ثقيف به پدرش رسيد، آگاهى يافت همان رنج هايى را به يادآورى كه قريشيان نيز به او رسانيدند، رنج هايى كه اندك نبود...

گويند:

روزى پيامبر به مسجد رفت تا در آستانه ى كعبه نماز گزارد. گروهى از دشمنان خدا و نگاهبانان كفر آنجا ايستاده بودند. چون پيامبر را ديدند خشم بر آنان چيره شد. فخر كردن به گناه و خودستايششان آنان را بى تاب كرد تا آنجا كه سينه هايشان به جوش آمد و نزديك بود آواز دم و بازدمشان به ماننده ى شعله هاى آتش شنيده شود!...

برخى از آنان به برخى ديگر گفتند:

«ما براى هيچ كس بدين سان شكيبايى نورزيديم كه براى اين مرد شكيبايى كرديم!...» سپس روانه شدند تا پيرامون او حلقه زدند و گفتند:

«تو هستى كه خدايان را خدايى يكتا ساخته اى؟...» گفت:

«آرى...» همگى بر او يورش بردند و حلقه وار دور او را گرفتند...

چندان به او بدى رسانيدند كه پيشانى بدكردارى از شنيدن رفتار زشتشان خيس عرق مى شود و پست ترين مردم شرمنده مى گردد...

پيامبر را ميان خود دست به دست گردانيدند و همانند پرتاب كردن گوى با چوگان ها به سوى يكديگر افكندند...

موى سر و ريش او را چندان كشيدند كه بيشتر موهايش فروريخت...

نزديك بود او را بكشند...

ابوبكر داد و فرياد آنان را شنيد. به سوى آنان شتافت و بر آنان فرياد كشيد:

(آيا مردى را مى كشيد كه مى گويد پروردگارم خداست!...) (غافر، آيه ى 28) اما ابوبكر نيز از ستم آنان بى بهره نماند...

آيا آن گروه مى پنداشتند اين كارها پيامبر را از راه خود برمى گرداند؟...

يا يك 