هم از آهنگ او را كاهش مى دهد؟...

بلكه رفتار آنان تصميمى بر تصميم او مى افزود و ارزش او را تا بالاترين جايگاه بزرگوارى و ارجمندى برمى كشيد...

آرى اگر طلا در آتش نهاده شود چيزى از ارزش آن كم نمى شود... و هيچ پيامبرى پيش از محمد نبوده كه در راه خدا آزارها نديده باشد...

شاعر چه نيكو سروده است:

«پيامبر را ستم كشيده مپندار آنگاه كه از ستمگران آزارها به او رسيده باشد. هر كارى كه براى پيامبران پيش آيد سخت و آسانش پسنديده است. اگر از آتش به طلا زيانى مى رسيد هرگز طلا را با آتش گداخته نمى كردند!...» پيامبر روزهاى بسيار ميان قبيله ى ثقيف گذرانيد. درهاى خرد و مغزها را كوبيد، اما يك درهم براى او باز نشد...

مردم طائف به پيروى از شكنجه هاى قريشيان، و با رفتارى رسوايى- برانگيزتر از آنان با پيامبر برخورد كردند. او را ريشخند كردند. خوار شمردند.

سبك گردانيدند...

همه با او بى ادبانه سخن گفتند...

همه براى زيان زدن به او شتافتند... از روى دشمنى و خشم او را با دست زدند. براى سرزنش و زخم زبان دشنام دادند. ميان همه ى آنان يك مرد با خرد نبود كه مردم را از آزردن وى بازدارد. از ادامه ى آن همه زيان و ستم منع كند. آنان را فراخواند تا دست از پستى و فرومايگى بردارند...

همه ى آن مردم گويى با هم مسابقه پرداخته اند. رقابت مى كنند تا مقام نخست را به دست آورند و روشن سازند كدامشان در بدى كردن به پيامبر پيشتازتر، بر آزار دادنش تواناتر و در دشنام دادنش بد زبانتر است... و در اين مسابقه هيچ فرقى ميان ارباب و برده يا خويش و بيگانه نبود...

چون پيامبر روزگار درازى در آنجا ماند، از آنان نااميد شد و خواست به شهر خود برگردد، آنان را سوگند داد تا آنچه را ميان وى و آنان گذشته پنهان نگاه دارند و به همه جا پخش نكنند...

اگر آنان اين درخواست پيامبر را مى پذيرفتند، شايد روش رفتارى آنان با پيامبر از قريشيان پنهان مى ماند تا قريشيان او را سرزنش نكنند و به پيروى از مردم طائف در سخت گيرى و ترش رويى كردن بر وى زياده روى نجويند، همچنان كه كافران تبهكار پيشين نيز تا اين اندازه بر پيامبران در سخت گيرى زياده روى نكردند...

شايد با پنهان كردن رفتار خود اين منت را بر پيامبر مى داشتند كه به شايستگى با او برخورد داشته اند و به نيكى رفتار كرده اند، اگر چه آنان- در حقيقت و واقع دردناك حال- تهى از هرگونه منت نهادن و بزرگوارى بودند و قومى بدرفتار و تبهكار به شمار مى آمدند...

ليكن آنان از اين خواسته ى اندك پيامبر نيز سر باززدند...

به سان گرگها به دنبال كردن او پرداختند...

در راه ها و روستاها، هر جا كه پيامبر آمد و شد مى كرد بر سر او فرياد مى كشيدند:

«اى از دين برگشته!... اى از دين برگشته!...» كف مى زدند و مى خنديدند. براى آنان خوش آيند بود كه پيامبر و دينش را بن مايه اى بگيرند براى شوخيى زشت و بازيى پليد...

مردم طائف آنگاه كه يقين كردند پيامبر آهنگ رفتن كرده است، پسر بچگان ناآگاه و بردگان و فرومايگان خود را وادار كردند تا با شور و غوغا، مشت و لگد، دشنام و رسوايى به او برسند و دور او را بگيرند و از رفتن بازدارند...

آنگاه آن دشمنان كين توز در دو صف، به چپ و راست، بر سر راه دراز برگشت پيامبر ايستادند و او را سنگباران كردند. اگر پيامبر مى شتافت تا از آسيب سنگ آنان خود را نگاهدارد او را برمى گردانيدند و اگر از خستگى و ماندگى بازمى ايستاد او را پيش مى راندند...

كسى با پيامبر جز- پيشكارش- زيد پسر حارثه همراه نبود. زيد مى كوشيد تا تن خود را سپر پيامبر سازد. اما همين اندازه مى توانست آسيب را از پيامبر دور گرداند كه گزند آنان را ميان خود و پيامبر تقسيم كند، گاهى تقسيمى نابرابر و گاهى تقسيمى برابر!...

ليكن پيامبر از شكنجه آنان بيشترين بهره را داشت...

آنان او را سنگسار كردند بى آنكه سنگشان به خطا رود...

با او چنان سنگدلى روا داشتند كه سنگدلى جانوران بيابان در برابر آن ناچيز مى نمود...

هنگامى كه درد، او را از پا مى افكند و بار هلاكت بر دوش او گرانى مى كرد و بر زمين مى افتاد يا از بسيارى درماندگى به ديوار تكيه مى كرد تا از افتادن خوددارى كند، مردن نيرومند آنان به سوى او مى شتافتند و دو بازويش را مى گرفتند و از زمين بلند مى كردند و روى پا نگاه مى داشتند، آنگاه با زور به راه رفتن وادار مى ساختند، اگر چه نيروهايش براى راه رفتن يارى نمى داد و پاهايش از سستى به هم مى پيچيد...

همه ى خواسته ى آنان اين بود كه پيامبر را در تيررس سنگهاى خود بنهند...

مزه ى خوارى را به او بچشانند...

از رنجانيدنش لذت ببرند...

زخم سنگها او را زار و نزار كند...

زمين و پاى افزارش از خون وى رنگين شود...

بر روى خون هاى ريخته از تن خود گام نهد...

هنگامى كه خدا براى پيامبر روا ديد تا به پايان راه شكنجه برسد و سختى رنج بر او آرام گيرد زمانى دراز ايستاد، نفس تازه كرد، آنگاه دست هايش را رو به آسمان بالا برد و در حالى كه از فرق سر تا كف پايش غرقه در خون و عرق و خاك بود روى به سوى خدا كرد، با آوازى بلند از او براى آن رنج ها و گرفتارى ها يارى جست...

مناجاتى كه از قلب پيامبر بر سر زبانش با دعا و زارى و با فروتنى و بخشش خواهى روان شد، سرود روحانى زير بود:

«خدايا»... از سستى نيرو، كمى چاره سازى و ناتوانى خويش بر ستم مردم، به تو شكايت مى كنم...

«اى مهربان ترين مهربانان...

«تويى پروردگار مستضعفان...

«تويى پروردگار من...

«مرا به چه كسى وامى گذارى؟...

«به ناآشنايى كه با من ترشرويى كند؟...

«يا به دشمنى كه او را بر كار من چيره ساخته اى؟...

«اگر تو بر من خشمگين نباشى هراسى ندارم...

«ليكن حمايت و نگاهدارى تو براى من كارگشاتر است...

«به پرتو چهره ى تو- كه تاريكى ها از آن روشن و كار اين جهان و آن جهان، نيكو مى شود- پناه مى برم از اينكه خشم خود را بر من فرود آورى...

«من به آنچه بخواهى خرسندم تا خرسند باشى...

«و نيرو و توانى نيست مگر به يارى تو...» چه سرود زيبايى!...

به راستى كه ترانه اى است براى خدا!...

ديباچه اى است بافته از گداخته ى دل و روشنى روان...

پود آن از رشته دردى است برتر از توان، و تار آن از نخ هاى پرتوهاى ايمان...

انسان هنگام رنج و بلا چه بسيار به پروردگارش نزديك مى شود... اگر اندوهى براى انسان پيش آيد هيچ پناهگاهى براى او نزد خداى بخشنده ى مهربان سرراست تر و استوارتر از اين سرود دلنشين نبوى نخواهد بود. سرودى كه واژه ها و حرف هايش همه از نور يقين ساخته شده است...

اگر دعايى نزد خدا، گرامى تر، نيكى برانگيزتر، مهرآورتر، براى ناپديد كردن زيان زيان ديده و پاك كردن اشك اندوهمند شايسته تر باشد، به راستى كه همين دعاست. دعايى كه با خون و اشك پيامبر آميخته شده است. خون و اشكى كه از دل پاك و بى آلايش او بيرون جسته است، و هنگامى بيرون جسته كه گردش روزگار سنگين ترين رنج ها را بر او فرود آورده است...

در آن لحظه ى بحرانى- كه هنوز هرم دعا بر لبان پيامبر كاهش نيافته بود- از پس پرده ى غيب، بر پيامبر ندا آمد كه اگر تو بخواهى كوه ها را بر سر ستمگران 