ان قريش خواستند تا خفت و خوارى را بر وى افزايش دهند. چون پيامبر در كوه حرا فرود آمد از پناه دادن او خوددارى كردند. پيامبر نزد يكايك سران و بزرگان آنان كس فرستاد و از آنان پناهندگى خواست...

آيا رنجى هراس انگيزتر براى جان بزرگوار و بزرگ منش را احساس خفت و خوارى مى توان يافت؟...

ليكن پروردگار محمد، مطعم پسر عدى را براى پناه دادن به او برانگيخت، بدان سان كه همين مطعم را براى زير پا نهادن پيمان نامه ى تبعيد خاندان پيامبر به شعب ابوطالب برانگيخت. مطعم با خانواده ى خود بيرون آمدند. پيرامون پيامبر را گرفتند تا پيامبر به مسجد درآمد و به طواف كعبه پرداخت و آنان براى نگهدارى او همچنان شمشير بر ميان بسته دور او را گرفته بودند...

ابوسفيان شتابان روى آورد. در شگفت بود كه چگونه محمد اينچنين زير چشم و گوششان به مكه آمده بى آنكه كسى به او گزندى برساند...

چون ابوسفيان مطعم را ديد پرسيد:

«آيا پيرو دين محمد شده اى يا به او پناه دهنده اى؟...» مطعم گفت:

«پناه دهنده ام...» ابوسفيان گفت:

«پس پيمان شكنى نكرده اى!...» و آن فرومايگان ديگر نيز كه آنجا بودند همه خاموش شدند!...

چه چيزى براى سراسيمه كردن خردها شايسته تر از اينكه پروردگار محمد كارها را برخلاف روند مورد انتظار و طبيعى آنها برگردانيد و هيچ نشانه و پيش درآمدى كه از پايان ها آگهى دهد، نمايان نكرد؟...

چه روشى شگفت انگيزتر از اين موضع گيرى مطعم كه بر همه ى مردمان خود خروج كرد و همراه با خانواده اش به حمايت از پيامبر پرداخت و آنان براى نگهبانى از او- در صورت پيش آمدن جنگ و كشتار- با شمشيرهاى آهيخته ايستادند بى آنكه مطعم ايمان آورده يا اسلام در دل او راه يافته باشد؟...

اين نيروى خداوند است كه براى دين خود پشتيبانان و سربازانى آماده مى سازد تا از آن دفاع كنند و در ميدان جنگ دوشادوش مسلمانان به پيكار پردازند در حالى كه خود با آنان دشمن مى باشند... درست بدان سان كه گويى دوست دارانى براى دين خود آماده مى سازد...

اين حكمتى است از نزد دانايى آگاه... و آن موضع گيرى مطعم رفتارى است بزرگوارانه از مردى بزرگوار...

اگر چه مطعم درگذشت و اسلام نياورد وليكن پيامبر نيكوكارى او را فراموش نكرد و همواره از آن با قدردانى سخن مى گفت...

گويند:

جبير پسر مطعم پس از اندى سال نزد پيامبر آمد تا با او درباره ى برخى از اسيران مردم مشرك قريش سخن گويد. مشركان از پيامبر درخواست داشتند اسيرانشان را ببخشد و آزاد و بى قيد و بند برگرداند...

پيامبر چون اين سخن را شنيد منت پسنديده اى را كه مطعم فقيد بر او نهاده و او را در كنار نيرومند و دست نايافتنى خود جاى داده بود، ياد آورد...

از آن يادكرد مهر و نرمى بسيارى پيامبر را فراگرفت. به جبير كه از او درخواست آزادى اسيران را كرده بود گفت:

«اگر پدرت آن پير بزرگوار، زنده بود و در ميان اين گروه نزد ما مى آمد، شفاعت او را براى همه ى مشركان قريش مى پذيرفتيم...» و فا!... و فادارى چه بزرگ سرشتى است!...

اس را اندوه از دل مسلمانان دور شد به ماننده ى ابرى كه از روى پهنه ى آسمان نيلگون پراكنده مى شود، زيرا پيامبرشان از بلاى ثقيف، تندرست نزد آنان برگشته بود...

رنج هايى را كه پيامبر به دست مردمان طائف كشيد، شكنجه اى بود كمرشكن كه هر انسانى غير او را از پاى درمى آورد...

ليكن روش پيامبر در برابر اين رنج ها و شكنجه ها- كه چهل روز پياپى از زندگى او را پر كرد و هر روز از آنها شبى روز ناشدنى را مى مانست- در چشم و دل مسلمانان نمايش درخشانى بود از شكيبايى و پايدارى كه به پشتوانه ى استوارى و ايستادگى شان در برابر رويدادها و بلاهاى طوفان آسا اندوخته اى كلان مى افزود...

آنان باورى بر باور خود مى افزودند...

بار ديگر جان به تن آنان برگشت...

اما شاديى قلب زهرا را لبريز كرده بود...

اگر چه احساسات او با اشك روان شد، اما گاهى اشك زبان حال شادى هاست، همچنان كه زبان حال اندوه هاست...

به گمان ما احوال زهرا در آن هنگام از اندوه مايه نمى گرفت، از سر شادمانى نيز روان نمى شد، بلكه بيشتر از احساس دردى به ستوه آورنده سرچشمه مى گرفت كه آب روانش پايان ناپذير بود...

آيا زهرا بر گذشته اندوه مى خورد، يا از آينده شاد بود. او مى دانست پيش آمد طائف سرنوشتى بود رقم زده؟...

يا پاره اى از باج ها و تاوان هاى آن تكليف رسالت آسمانى بود كه پدرش از روى رضايت و اختيار پرداخت كرد؟...

يا امتحان و آزمايشى بود براى پيروان پيامبر؟...

آيا راه دعوت هاى آسمانى همواره پر از فراز و نشيب و همراه با مد و جزر نبوده است؟ آيا گاهى رواج نمى يافته و گاهى بازنمى ايستاده تا آنگاه كه خدا فرمانش را روا فرمايد و يارى و پيروزى را ارزانى كند؟...

احساس فاطمه به درد و رنج نزديكتر بود تا آنجا كه گويى در تيررس سنگباران درآمده است و سنگهاى آن تهى مغزان طائفى بر او فرود مى آيد و قلبش را زخم مى كند پيش از آنكه تنش را خون آلود سازد و زخم ها اندامش را زار و نزار كند...

با اين همه، رويداد طائف آخرين گرفتارى نبود...

بلكه درى بود به سوى گرفتارى تازه و سخت ديگرى كه اگر تن ها را درهم نمى شكست، جان ها را به ستوه مى آورد...

آن در بلاانگيز، رويداد اسرا بود...

نشانه ها بيانگر اين است كه:

چون خدا خواست پيامبرش را بركشد و با مهر و نوازش پروردگاريش رنج ها و خوارى هايى را كه از مشركان نافرمان ديده بود، از دل او پاك سازد، انس او را به عزت و اطمينان او را به يارى خويش افزون سازد، درد و رنج او را به كاميابى و نگرانى او را به آرامش بدل كند... رواديد او را به جايگاهى بلند و نزديك به آستان پروردگارى خود بركشد تا نزديكى و بلندپايگى او را به خود نشان دهد. نزديكى و بلندپايگيى كه به ماننده ى بعد زمان و مكان اين جهانى نبود، زيرا خداى بلند مرتبه از محدوده ى زمان و مكان ما بيرون و مبرّاست...

خدا بلند مرتبه پيامبر را با روح و جسم به پرتوهاى نور و رازهاى پنهان خود به گونه اى نزديك گردانيد كه خردها بدان راه نمى جويد و چشم ها آن را نمى بيند، و خدا چنين جايگاهى را پيش از محمد براى هيچ يك از پيامبران مقدر نفرمود و پس از او نيز براى هيچ كس اين سرنوشت را نخواهد نگاشت...

آرى به آسمان بردن پيامبر براى اين بود كه خدا ارجمندى و دل آسودگى او را بيفزايد... و مؤمنان را آزمايش كند... و كافران را نگون سار سازد...

خدا پيامبر را شبانه از مسجد حرام به مسجد اقصى برد...

آنگاه به كرانه هاى آسمان بركشيد...

بزرگترين نشانه از نشانه هاى خود را به او نشان داد...

در فرداى فراموش ناشدنى شب معراج، خانواده ى پيامبر به جستجوى وى پرداختند، زيرا او از ديد ايشان پنهان شده بود و آنان نمى دانستند كجا رفته و در كدام گوشه ى شهر مانده است...

رفتند و با كوششى بسيار به جستجوى او پرداختند. نگران بودند كه مبادا گزندى از دشمنانش به او رسيده باشد...

در پايان عمويش عباس او را ديد...

چون با او برخورد كرد اندوه از دلش باز شد و با چهره اى گشاده به او روى آورد...

از او بازجويى كرد و پرسيد:

«اى برادرزاده كجا بو