ى، خانواده ات را نگران كردى؟...» پيامبر به آرامى پاسخ داد:

«به بيت المقدس رفتم...» عباس در شگفت شد و گفت:

«همين ديشب؟...» «آرى» در اين هنگام كه شگفتى بر عباس چيره آمده بود، به پيامبر خيره شد، گويى كه مى خواهد در چهره ى پيامبر چيزى را كه پنهان مى سازد، جستجو كند... آنگاه با آوازى كه از بيم لرزان بود پرسيد:

«اى برادرزاده... آيا چيزى جز خوبى به تو رسيد؟...» پيامبر با تأكيد به او گفت:

«چيزى جز خوبى به من نرسيد...» اگر چه رويداد اسرا با هر رويدادى باور كردنى متفاوت بود، اما پيامبر- براى سپاس گزارى از نعمت پروردگارش- بر آن شد كه با زبان خود خبر اسرا را براى قريشيان- اگر چه از شنيدن آن بيزار باشند- بازگو كند، تا آنان از نيروى خدا آگاه شوند و بدانند آن نيروى بزرگ چگونه در نشانه اى از نشانه هاى او آشكار شد. نشانه اى كه خدا همانند آن را به هيچ پيامبرى ارزانى نفرمود...

«امّ هانى» دختر عم پيامبر از آهنگ وى آگاهى يافت. خواست او را از رفتن نزد كافران بازدارد، زيرا مى ترسيد كافران او را ريشخند كنند و به او گزندى برسانند كه نبايد. به دامن او آويخت و او را سوگند مى داد كه از بيرون رفتن خوددارى كند. وى به پيامبر مى گفت:

«تو را به خدا سوگند مى دهم نزد قومى مرو كه تو را دروغ زن مى شمرند و سخنانت را باور نمى كنند. مى ترسم بر تو يورش آورند...» ليكن پيامبر رفت تا در مسجد ميان ركن و مقام به مردانى چند از مشركان رسيد. آنان را از خبر اسرا آگاهى داد...

در چهره ى آنان خواند كه سخنش را دروغ دانسته اند...

ابوالحكم پسر هشام آنجا بود. چون پيامبر را ديد نزد او آمد و با آوازى كه مسخرگى از آن مى باريد پرسيد:

«چيزى پيش آمده است؟...» پيامبر با استوارى گفت:

«آرى... ديشب مرا بردند...» «به كجا؟...» «به بيت المقدس...» «آنگاه بامداد نزد ما برگشتى؟...» «آرى» آن دشمن خدا براى اينكه گفته هاى ناپذيرفتنى پيامبر را ثابت كند و مردم را گواه گيرد گفت:

«اگر قوامت را فراخوانم، آنچه را به من گفتى به آنان نيز مى گويى؟...» «آرى...» ابوالحكم آنان را فراخواند...

انجمن هاى قريش به سوى او روان شدند. آمدند و نزد پيامبر نشستند...

آن دشمن خدا گفت:

«اى محمد سخنى را كه به من گفتى به آنان نيز بگو...» پيامبر گفت:

«ديشب مرا بردند... ... ...».

آنگاه وى از رويداد اسرا هيچ چيزى ناگفته نگذاشت و آنان را از همه ى آن آگاهى داد...

در اين هنگام هياهويى در ميان آنان افتاد...

از روى مسخرگى نعره ها زدند...

در هرزه گويى بر يكديگر پيشى جستند...

هياهوى آنان- همانند نماز گمراه كننده و بى سر و سامانشان- بيشتر صفير زدن بود و كف زدن...

حتى مطعم پسر عدى، آن مرد بزرگوار و خردمند، آرامش و تعادل فكرى خود را از دست داد، شگفت زدگى جاى شكيبايى او را گرفت، از روى نادانى بانگ برآورد: «اى محمد!.. به راستى كه كار تو تا ديروز آسان و غير از گفته ى امروزت بود... من گواهى مى دهم كه تو دروغگو هستى... ما با شتران خود كمى بيشتر يا كمتى كمتر از يك ماه به بيت المقدس مى رويم آنگاه تو مى پندارى يك شبه به آنجا رفته اى!... سوگند به لات و عزى سخنت را باور نمى كنم. آنچه مى گويى هرگز شدنى نيست!...» آن گزارشگران دروغين مى پنداشتند اگر اين سخن پيامبر را دروغ نمايان كنند او را در كمينگاه گوشه گيرى مى افكنند. از همين روى خبر اسرا را ميان همگان مردم پخش كردند. از روى هوى و هوس خود هر آنگونه كه خواستند شاخ و برگ دادند و به رنگ و نيرنگ آراستند. خيال احمقانه و كينه اى كه در دل ها و انديشه هايشان لانه كرده بود آنان را بدانجا كشانيد كه به دامنه دادن و تأويل نادرست آن پرداختند...

بيشترين كوشش آنان اين بود كه آن كالاى دروغ را كه خود ساخته بودند ميان مسلمانان رواج دهند...

(آنجا مؤمنان آزمايش شدند و لرزانيده شدند، لرزشى سخت...) (احزاب، آيه ى 11) دودلى در برخى دل هاى سست راه يافت...

برخى به پرتگاه فريب و گمراهى نزديك شدند...

برخى از دين برگشتند يا نزديك بود كه برگردند...

گروهى از مشركان خبر معراج را به ابوبكر رسانيدند. آنان باور داشتند با اين خبر او را از راه خود برمى گردانند.... زيرا اگر ايمان ابوبكر بلرزد، دل هاى ديگران نيز شكسته و گام هايشان لرزان خواهد شد و باد اسلام فروخواهد نشست...

مشركان به ابوبكر گفتند:

«نزد دوستت نمى روى؟...» «چيزى براى او پيش آمده است؟...» گفتند:

«او مى پندارد ديشب به بيت المقدس برده شده است...» شگفت زدگى سر تا پاى ابوبكر را فراگرفت...

ليكن در پاسخ شتاب نكرد، بلكه با درنگ پرسيد:

«آيا اين سخن را گفته است؟...» «آرى» بى درنگ ايمان ابوبكر از قلب وى بر سر زبانش پر كشيد!...

پاسخ داد:

«اگر او اين سخن را گفته باشد راست گفته است!...» آن خبر آوردندگان سراسيمه شدند...

با ناباورى از او پرسيدند:

«باور مى كنى كه او يك شبه به بيت المقدس برود و پيش از برآمدن خورشيد برگردد!...»

گفت: «آرى... من سخنان بعيدتر از اين را از او باور و تصديق مى نمايم... من پيام هاى آسمانى را كه بامدادان و شامگاهان به او مى رسد باور دارم و تصديق مى كنم...» چه دليل به جا و رسايى ابوبكر آورد!...

آنگاه ابوبكر برگشت و مطعم پسر عدى را براى آن گستاخى كه در حق پيامبر روا داشته بود، به باد سرزنش گرفت و گفت:

«اى مطعم... چه بد سخنى به برادرزاده ات گفتى!... با او ناپسندانه برخورد كردى. او را دروغ زن شمردى. و من گواهى مى دهم كه او راست مى گويد...» ابوبكر مطعم را رها ساخت تا به خود آيد و درباره ى كارى كه از روى بى خردى و بى رويگى انجام داده نيك بينديشد شايد برگردد و توبه كند...

اين چنين قريشيان با بى پروايى به احساسات پيامبر و پيروان او پشت پا زدند و خيانت كردند تا اندوهى بر اندوه آنان و غمى بر غم هايشان بيفزايد و اينها همه براى آن بود كه خدا خواست پيامبرش را بر برخى از نشانه هاى قدرت و رازهاى خداونديش آگاهى دهد...

اسرا چيزى نبود مگر براى بزرگداشت پيامبر و ارج نهادن به پايگاه او...

چيزى نبود مگر براى سبك كردن بار اندوه و آرامش بخشيدن به دل او...

آيا كافران مى پنداشتند رها مى شوند تا در زمين به خودستايى افزايش دهند بى آنكه پروردگار آنان را سركوب كند و بى آنكه با خوارى رانده و دور شوند؟...

آيا مى پنداشتند از همه برترند؟...

اگر آنان درباره ى اين سفر ربانى كه خدا آن را از ميان همه ى آفريدگان براى پيامبرش ويژه ساخت، به خوبى مى انديشيدند، هر آينه درمى يافتند كه آنان و همه ى جنبندگان بر روى اين ستاره ى خاكى در برابر آفريدگان جهان ملكوت هيچ به شمار نمى آيند...

زيرا آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش انسان ها بسيار بزرگتر است... و آفرينش و رستاخيز همه ى آنها براى خدا به ماننده ى آفرينش و رستاخيز يك تن است...

هنگامى كه برخى حقايق عالم وجود از خلال معجزه ى اسرا براى كافران آشكار شد، گويى احساس ناتوانى و نادانى و كمبود روانى آنان را وادار ساخت آن رويداد بزرگ را دروغ بشمارند تا احساس پستى و خوارى را از خود دور كنند...

زيرا نفس انسانى دشمن چيزى است كه آن را خوار مى كند و با خودپسندى خيالى ا