و درمى آويزد، اگر چه واقعيت حال، آن خودپسندى را ناچيز مى گرداند...

نفس انسانى- به حكم عادت و خودستايى و سرسختى- با اين باورهاى پوچ بزرگ مى شود و عمر خود را در آنها سپرى مى كند...

آرى كسانى كه مى پذيرند با روند تغيير، سر تسليم فرود آورند، كم اند...

آيا بنده ى تازه آزاد شده را نمى بينى كه چگونه آزادى بر دوش او سنگينى مى كند و چندان سراسيمه مى شود كه ترجيح مى دهد همچنان بنده بماند؟...

مشركان نيز اين چنين اند...

مسلمانان از ستم و آزارى كه مردم ثقيف بر پيامبرشان روا داشتند، تنها با داستانى زيست كردند كه بر سر زبان ها روان بود. فاطمه نيز همراه با آنان از آن رويداد اسف انگيز تنها با سخنان و گفتارى زيست كرد كه از گوش ها به چشمانش راه مى يافت و در آنها به صورت چشم اندازها و ديدگاه هاى زنده و واقعى نمايان مى شد...

فاطمه از اين رويداد تنها با احساساتش زيست كرد. احساساتى كه انبوهى از غم ها را در بر داشت...

ليكن با رويدادهايى كه در مكه پيرامون معراج رخ داد به صورت حقيقتى ملموس، با همه ى هستى خود زيست كرد...

با آن رويدادها با انديشه، احساس، گوش، چشم و دل خود زيست كرد...

با آن رويدادها در انتظار ناشناسى نزديك يا دور زيست كرد... و در اين هنگام از رنج بيمارى روانى، چه بسيار آزارها ديد. وى با اعصابى درهم و خراب گويى كه بر روى پنجه هاى پاهايش ايستاده تا به پيشباز رنج هاى سخت ديگرى بشتابد...

بسترش از آتشى سرخ و برافروخته بود!...

نفس هايش از آتش درون به ماننده ى سوزش باد گرم نيمروزى، او را نيش مى زد!...

جنب و جوشش با نگرانى و ناآرامى بود...

روزهايش به ماننده ى شب تيره و تاريك بود و شب هايش روز ناشدنى...

در پرتو شفق، تاريكى دل شب را مى ديد...

بى خوابى نمى گذاشت مژه هايش بر هم نهاده شود...

زيرا خواب، رؤياست... و دراز كشيدن بى خوابى است...

با اين همه، زندگى جريانى است ميان سختى و آسانى... و پيش آمدها همواره در راهى بن بست رهسپار نيست...

زيرا تنگى و فراخى در دو راه متوارى يكديگر پيش مى روند...

همچنان كه پرده ى تاريكى فرومى افتد، باران نور نيز فرومى بارد... و هر آنگاه كه باد، سخت شود، ناگزير نرم خواهد شد...

زهرا نورى از كرانه ى آسمان تيره ديد، بدان سان كه موسى آتش را در وادى مقدس- در آن جايگاه خجسته- ديد. آتشى كه او را به سوى خدا فرامى خواند و مژده اى بود كه پيروزى و آزادى را به او ارمغان مى كرد...

آن نور همان گروه كوچك يثربى بود كه پروردگارشان به راه راست راهنمايى فرمود...

شكوه اسلام با آن گروه، زير گوش و چشم مشركان ستمگر، با گذشت روزها رو به نيرو گرفتن نهاد...

در آغاز ديدارشان با پيامبر به ماننده ى هسته اى بودند...

سپس نونهالى شدند...

آنگاه روييدند تا درختچه اى شدند...

از آن پس تاك هايى شدند با شاخه هايى بلند و پيچ خورده بر روى داربست ها...

سال نو فرانرسيده بود كه دوازده مرد از خزرج و اوس با هم از شهر خود به مكه شتافتند. پيام هدايت خدايى به آنان رسيده بود و ميان آنان پيوند و سازش ايجاد كرده بود. آنان با پيامبر بيعت كردند و پيامبر با آنان كسى فرستاد تا قرآن خوانى و دانش دين به آنان بياموزد...

موسم حج فرانرسيده بود كه نمايندگان يثرب در عقبه به پيامبر رسيدند، همانجا كه با او قرار گذاشته بودند. آنان هفتاد و سه مرد و زن بودند. پنهانى راه مى پيمودند، در پرده ى تاريك شب خود را از ترس قريشيان پنهان مى كردند تا مبادا به آنان نيرنگ بزنند و راه كوشش آنان را براى ديدار با پيامبر بربندند و از پناه جستن به سخن خدا بازدارند...

هرگز خبرى براى فاطمه شيرين تر از خبر آن نمايندگان نبود كه نزد پدرش آمدند و براى اسلام و يارى رسانيدن به او و وفادار ماندن به پيمان خود، بيعت كردند...

در آن روز با آرامش و با سخنانى مسالمت آميز گام هايى در راه آمادگى براى جهاد، آغاز به پيشروى كرد...

آن نمايندگان به پيامبر گفتند:

«اى فرستاده ى خدا... از ما هرچه خواهى براى خود بگير. و براى پروردگارت هرچه خواهى بر ما شرط كن...» پيامبر فرمود:

«براى پروردگار بزرگ و بلندمرتبه شرط مى كنم كه او را پرستش كنيد و هيچ چيزى را با او شريك مسازيد... و براى خود شرط مى كنم كه مرا نگاهدارى كنيد از آنچه خود و فرزندان و همسرانتان را نگهدارى مى كنيد...» سخن گوى آنان گفت:

«اگر چنين كنيم چه پاداش مى يابيم؟...» پيامبر فرمود:

«بهشت از آن شماست» آنان از روى خرسندى و پذيرش با پيشى جستن بر يكديگر پاسخ دادند:

«اين داد و ستد بهره داد!...» و با پيامبر پس از پذيرفتن دو شرط وى بيعت كردند!... و چرا كه بيعت نكنند در حالى كه اين بيعت چيزى از آنان نكاست و زيانى به آنان نرسانيد بلكه براى آنان معامله اى فراهم آورد كه هرگز زيانى در آن نخواهد بود!...

آنگاه پيامبر از ميان آنان دوازده سركرده برگزيد تا هر سركرده، مسؤول كسانى باشد كه زير دست او هستند...

بلكه در واقع آنان را گروه گروه كرد و براى درآمدن در گيرودار جنگ و يا براى پويندگى در ميدان صلح و آرامش آماده ساخت...

پيامبر به آن سركردگانى كه براى فردايى نزديك آماده مى كرد فرمود:

«شما سرپرستان قوم خويش هستيد همانند حواريون كه از سوى عيسى پسر مريم سرپرستى يافتند... من نيز سرپرست قوم خويش هستم...» آن لحظه براى بشريت خجسته تر و پر خير و بركت تر از هزار ماه بود...

در آن روز، جهان گواه ميلاد نخستين نظام سياسى و سامان نظامى در دولت نوپيداى هدايت خداوندى بود. دولتى كه آيين خداونديش بى درنگ بر گستره ى زمين و در ميان دل ها به سان نور پيش روى كرد و تاريكى ها را از ميانه برچيد...

مبارزه ى پيامبر فراخترين جهش خود را به سوى مرحله ى پذيرفته شدن دين خدا انجام داد، اگر چه روزگار ولادت آن بسى به درازا كشيد!...

كارها به مرز تصميم گيرى و پى جويى قاطعانه نزديك شد...

دگرگونى فرارسيد...

در خلال چند ماه پى درپى حركتى غير عادى در گروه مسلمانان پيدا شد كه به جنب و جوش آنان در هنگام رفتن به حبشه مى مانست...

قريشيان حدس مى زدند و احساس مى كردند كه آنان با هم پچ پچ مى كنند و در گوش يكديگر چيزهايى مى گويند...

آنگاه پنهانى آنان را زير ديد گرفتند. مى ديدند مسلمانان پيوسته آمد و شد مى كنند...

سپس ديدند روز به روز شمار آنان در مكه رو به كاهش مى رود...

آيا اين رفتار مسلمانان در خود فرورفتنى است كه از شكست و ناكامى سرچشمه مى گيرد؟...

يا خود را موقتاً از چشم و دست قريشيان پنهان مى سازند تا از يورش و رنج آنان آسايشى پيدا كنند؟...

بلكه هجرتى است در راه خدا... و هجرت فرار نيست...

هجرت اعلان جهاد است...

قريشيان را با عقيده ى خود رها كن...

بگذارشان با باورهايى كه وهم هايشان به آنان مى دهد به سر برند!...

امروز براى يثرب واجب شده است كه مؤمنان را بانگ زند:

«به سوى من بشتابيد»... و مسلمانان نيز بپذيرند و يكى يكى يا گروه گروه در امن و آسايش بدان شهر درآيند، در جايى كه پاكى و روشنايى و پايدارى و پشتيبانى پيدا كنند، در سرزمين پاكى كه خدا مقدر فرمود مردمانش- جز گروهى اندك- از پليدى هاى شيطان آزاد باشند...دو