 مردم نخواست كه از حق خود بگذرند، و براى رضايت دختر پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- اين ملك (فدك) به او واگذار شود؟ همان طورى كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- در مورد فديه ابى العاص همين برنامه را اجرا فرمود؟ آيا تو چنين برداشت مى كنى كه اگر ابوبكر به مردم مى گفت: اين حق فاطمه- سلام الله عليها- يك دانه و يادگار پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- شماست، پدر از دست داده، سزاوار است براى رضايت وى اين قسمت از ثروت عمومى شما ملت در اختيار او قرار گيرد، اگر چنين مطلبى را با مردم مى گفت: آيا مردم ناراضى بودند و اين كار را قبول نمى كردند؟ بعد ابن ابى الحديد مى گويد: من در جواب نقيب گفتم: آرى قاضى القضات ابوالحسن عبدالجبار هم همين عقيده را دارد و گفته است كه مقتضاى اكرام و احسان اين بود كه فدك به زهرا- سلام الله عليها- واگذار شود. اگر چه اين منع ابوبكر و عمرم از نظر تصلب و محكم كارى در دين و از نظر ما كارى بجا و پسنديده است؟!!

اكنون بايد از آقاى قاضى القضات سوال كرد آيا آنچه را كه پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- به دستور خدا و بر اساس آيه: «و آت ذى القربى حقه» [ سوره ى اسراء، آيه 31.] به دختر عزيزش داد و آن را به زور از دست وى گرفتند اين تصلب در دين است؟ و يا اينكه بر ضد دين و انكار قرآن است؟ و آيا اين آقايان (ابوبكر و عمر) به گفته ى اهل سنت كاتب وحى نبودند، و آيات ارث و خمس و آيه ذى القربى را نخوانده بودند و از زبان مبارك پيامبر- صلى الله عليه و آله و سلم- نشنيدند؟ پس بايد از آقاى قاضى القضات كه گفته است منع فدك تصلب در دين است پرسيد: آيا حق مردم را غصب كردن تصلب در دين است؟ و يا اينكه انكار آيه ى صريح قرآن است؟ باز هم از دلائل خشم بى بى دو جهان از ابوبكر و عمر پشيمانى و اظهار تاسف آنها در موقع مرگ مى باشد، چنانچه ابن ابى الحديد مى گويد: ابوبكر در حالى كه از كارهاى خود پشيمان شده بود مى گفت: «ان بيعتى كانت فلته و قى الله شرها و خشيت الفتنه، و ايم الله ما حرصت علهيا يوما قء و لقد قلدت امرا عظميا ما لى به طاقه و لا يدان، و لوددت ان اقوى الناس عليه مكانى» [ شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 47.] همانا خلافت و بيعت با من نگهبانى بود و خداوند مرا از شر آن نگه دارد و مى ترسم فتنه اى را سبب شود و قسم به خدا هرگز به امر خلافت حريص نبودم!! و امر بزرگى بر عهده ى من گذاشته شده است كه طاقت آن را ندارم، و قدرت پيشبرد آن را هم ندارم و دوست دارم كه قوى ترين و بهترين انسان بر مسند قدرت مى بود!

اين سخن ابوبكر به صراحت دلالت مى كند كه فاطمه- سلام الله عليها- تا آخرين لحظه ى شهادت از وى خشمگين بوده و او نيز از كارش پشيمان بوده است. پس بايد بدون ملاحظه و درنگ خلافت را به قول خود به قوى ترين انسان على بن ابى طالب- عليه السلام- واگذار مى كرد!

ابن قتيبه در رابطه با پشيمانى ابوبكر و اينكه فاطمه- سلام الله عليها- را اذيت كرده است مى گويد: «اما التى وددت انى تركتها، فوددت انى لم اكن كشفت بيت فاطمه و ان كان غلق على الحرب، وددت انى يوم سقيفه بنى ساعده كنت قذفت الامر فى عنق احد الرجلين (عمر او ابو عبيده) فكان اميرا و كنت وزيرا ثم افصح ابوبكر بندمه فى استلام مغضوبه بعدها حساب: بعد ان قالت له فاطمه الزهرا: والله لادعون الله عليك فى كل صلاه اصلى ها فخرج باكيا فاجتمع اليه الناس فقال لهم: يبيت كل رجل منكم معانقا مسرورا باهله، و تركتمونى و ما انا فيه، لا حاجه لى فى بيعتكم، اقيلونى بيعتى» [ الامامه والسياسه، ج 1، ص 14.] ابوبكر در موقع پشيمانى گفت: اما آن كارهايى كه انجام دادم و اى كاش انجام نمى دادم، دوست داشتم كه خانه فاطمه- سلام الله عليها- را هتك حرمت نمى كردم و افرادى را به آنجا نمى فرستادم، اگر چه بسته بودن در خانه ى او جنگى بر عليه من بود. و دوست داشتم در روز سقيفه ى بنى ساعده خلافت را بر عهده دو نفر (عمر يا ابوعبيده) مى گذاشتم و خودم به عنوان وزير كار مى كردم. بعد ابن قتيبه مى گويد: ابوبكر ناراحتى و پشيمانى خود را به صراحت اعلام مى كند كه چرا قدرت را به زور غصب كرده است، در حالى كه بايد در دادگاه عدل الهى حساب پس دهد، اين سخن را ابوبكر بعد از آن كه فاطمه- سلام الله عليها- خطاب به او فرمود: قسم به خدا در هر نماز تو را نفرين خواهم كرد. گفته است، سپس ابوبكر در حالى كه گريه مى كرد از خانه فاطمه- سلام الله عليها- خارج شد و مردم اطراف وى جمع شدند. ابوبكر خطاب به مردم گفت: هر كدام از شما با همسران تان شادمان شب را مى خوابيد و مرا رها كرده ايد در كارى كه من سزاوار آن نيستم و من نياز به بيعت شما ندارم، مرا رها كنيد و بيعت تان را پس بگيريد، و من مى خواهم بيعت شما را پس دهم!.

متقى هندى در منتخب كنزالعمال به از ابوبكر مى گويد: «و الله لوددت انى كنت شجره الى جانب الطيق مر على جمل فاخذنى فاه فلاء كلنى، ثم ازدردنى ثم اخرجنى بعدا و لم اك بشرا.» [ منتخب كنزالعمال، ج 4، ص 361، و سنن بيهقى فى شعب الايمان.] قسم به خدا هر آينه دوست داشتم كه من گياهى بودم در كنار راه، و شترى بر من عبور مى كرد، و مرا مى گرفت و بر دهانش داخل مى كرد و مى جويد، و مى خورد، و بعد مرا خارج مى كرد، و من بشر و انسان نبودم.

باز هم ابوبكر گفته است: «والله لو وضعت قدما فى الجنه و قدما خارجها ما امنت مكر الله» [تا ريخ الرسل والملوك، ج 2، حالات ابوبكر، و كنز العمال، ج 5، حالات ابوبكر.] قسم به خدا اگر يك قدم را در بهشت و قدم ديگر را در خارج آن بگذارم باز هم از عذاب و مواخذه خدا درامان نيستم.

همچنين عمر در حال پشيمانى مى گفت: «والله لو ان لى طلاع الارض ذهبا لافديت به من عذاب الله عزوجل قبل ان اراه» [ صحيح بخارى، كتاب فضائل الصحابه، باب مناقب عمر.] به خدا قسم اگر تمام كره ى زمين كه خورشيد بر آن مى تابد طلا بود و براى من بود، حاضر بودم آن را عوض مواخذه و عذاب خداوند مى دادم پيش از آن كه آن عذاب را ببينم.

متقى هندى در رابطه با پشيمانى عمر مى گويد: «يا ليتنى كبش سمنونى ما بدالهم ، حتى اذا كنت كاسمن ما يكون زارهم يحبون، فذبحونى لهم، فجعلو بعضى شواء و بعضى قديرا ثم اكلونى (و اخرجونى عذره) و لم اكن بشرا» [ كنز العمال، ج 6، ص 365، و فتوحات الاسلاميه، ج 2، ص 408 و حياه الصحابه، ج 2، ص 99، و حيله الاولياء، ج 1، ص 25 و تاريخ خلفاء، ص 142.] اى كاش من گوسفند بودم و مرا چاق مى كردند و مثل گوسفندان كه براى قصابى مى پرورانند ذبح مى نمودند، بعضى گوشت مرا كباب و بعضى ديگر را در ديگ مى جوشاندند و مى خوردند، و بعد به صورت مدفوع خارج مى كردند، و انسان نبودم و مرا انسان خلقت نمى كرد!!

باز هم زمخشرى از قول عمر مى گويد: «لو كان لنا مع اسلامنا اخلاق آبائنا لكنا» [ تفسير كشاف، ج 2، ص 38، و ج 4، ص 219.] و باز او گفته است: «لو استقبلت من امرى ما استدبرت ما استعملت احدا من الطلقاء» [ تفسير كشاف، ج 2، ص 38، و ج 4، ص 219.] :

خواننده ى گرامى اگر هر انسان با فكر و انديشه سخنان خليفه اول و دوم را به دقت بررسى و تفحص كند، مى فهمد كه آنها خطاى بزرگى را كه خشم پار