 از مكّه

آنگاه كه خدا براى گروهى زيان بخواهد، با پاى خود به گمراهى كشانيده مى شوند...

كارها براى آنان نابسامان مى شود...

سنجه هاى ارزيابى در دريافت هايشان درهم و پريشان مى شود...

درست را نادرست و نادرست را درست مى بينند...

خدا با قريشيان چنين كرد. مسلمانان يكى يكى و گروه گروه از مكه به يثرب كوچ كردند. زيرا پروردگار پاك با خرسندى به آنان اجازه ى كوچ كردن داده بود...

اما همه ى مسلمانان پنهانى و به دور از چشم قريشيان كوچ نكردند...

چه بسا برخى از آنان راه شمال شرقى را در پيش مى گرفتند و به سوى هجرتگاه هاى خود در يثرب، آن شهر سرفرازى و پيروزى رهسپار مى شدند- شهرى كه چشمه ها به سوى آن سرازير مى شود، كشتزارها پيرامونش را فراگرفته است و ياورى و آسايش و كالا و توشه در آنجا منتظر فرارسيدن مسلمانان مى باشد- و در اين كوچ كردن حتى يك مرد از ستون هاى شرك پا پيش نمى گذارد تا از رفتن مسلمانان جلوگيرى كند...

آيا آن گروه كوچك گمراه و كافر نبايد شادمان باشند كه دشمنانشان از نزد آنان به جايى دوردست كوچ مى كنند و از دين برگشتگى را همراه با خود مى برند تا قوم قريشيان كافر از افتادن در بلاى دعوت سحرآميزشان در امان بمانند. دعوتى كه همبستگى آنان را از هم پاشيده، يكپارچگى آنان را درهم شكسته، ميان مرد و همسر، پسر و مادر، برادر و برادر، پسر و پدر جدايى افكنده است. آيا نبايد از رفتن مسلمانان خشنود باشند تا دين نياكانشان همچنان در لجن زارخود غوطه وار بماند؟...

چه بسا قريشيان از بيرون رفتن برخى ديگر از مسلمانان آگاه مى شدند. گروهى از آنان با شتاب خود را به مسلمانان مى رسانيدند و با زور و فشار از كوچ كردن بازمى داشتند و با بيزارى به خانه هايشان برمى گردانيدند. زيرا ترس داشتند مسلمانان در پناهگاه نوين خود بازو نيرومند كنند، آنگاه در فرصتى مناسب و مجالى در خور، براى انتقام جويى و كين خواهى بر آنان يورش آورند. آيا آن گروه ناچيز گمراه و كافر بايد راه مسلمانان را آزاد مى گذاشتند تا با حمايت و پشتيبانى يثربيان نيرومند شوند. در حالى كه مى دانستند در اين كار بى گمان گزندى سخت و خطرى دشوار و بلايى بزرگ نهفته است؟...

بارى ديد قريشيان درباره ى مهاجران مختلف شد. هر روز با هر گروه به گونه اى ضد و نقيض برخورد كردند، گروهى را از هجرت بازمى داشتند و گروهى را آزاد مى گذاشتند...

موج هجرت در راه خدا همه ى مسلمانان را فراگرفت مگر آنانى را كه مشركان بازداشتند و از كوچ كردن برگردانيدند... ليكن آن بازداشتن كوتاه زمانى بيش نبود...

روزگارى بود نه چندان دراز كه كافران آن را دور مى پنداشتند اما دور نبود...

مردان و زنان حزب خدا در پى هم به سوى يثرب روانه شدند...

برخى پياده، كاروانى در پى كاروانى و دسته اى در پى دسته اى...

برخى سواره بر چارپايانى كه سم بر جاى سم يكديگر و پا در پس پاى هم مى نهادند...

همه ى آنان به سوى آن جايگاه موعود گردن مى كشيدند...

همه در آرزوى لبيك گفتن به دعوت خدا بودند...

زيرا در آن شهر، خداى پاك مهماندار بود و آن مسلمانان مهمان...

آيا مهمانى كه بر وليمه ى پادشاه جهان فرود آيد ستم مى بيند؟...

ابوبكر آرزو مى كرد به دوستان خود بپيوندد. آرزويى كه همه ى انديشه و احساسش را فراگرفته بود. گنجشكى را مى مانست كه باران آن را تر كرده، بادى سخت بر او وزيده، سرما او را از پاى درآورده است. اكنون توانسته است آن گرفتارى هاى گران بار را از خود بيفشاند، بال هايش را بگسترد و به سوى آشيانه اى گرم و آسوده و آرامش بخش به پرواز درآيد...

به آماده كردن بار و بنه ى خود پرداخت...

آهنگ كوچ كرد...

ليكن پيامبر به او فرمود:

«شتاب مكن... اميد است خدا دوستى با تو همسفر كند...» ابوبكر فرموده ى پيامبر را پذيرفت...

در آن هنگام هيچ شكى نبود كه هجرت، بر مؤمنان واجب شده است...

آنچه در دل زهرا از چند ماه پيش جاى گرفته بود گواهى مى داد كه فرارسيدن چنين روزى حدس و گمان و وهم و تصور نيست بلكه باورى است يقينى...
 زهرا و خانواده ى پيامبر براى هجرت آماده شدند...

زهرا با ميل و آمادگى منتظر فرمان پيامبر بود...

زهرا هر حركتى جاى خود را دارد... و هر گامى هنگام خود را...

جدا شدن از مكه بر فاطمه گران آمده بود، وى از داشتن چنين احساسى گناهى نداشت، زيرا دانسته بود كه پدرش در شب هجرت بر جايگاهى بلند ايستاد و از آنجا به خانه ى كعبه و شهرى كه او را درون خود پرورش داده بود نگريست، آنگاه با واژه هايى كه گويى اشك از آنها فرومى چكيد گفت:

«سوگند به خدا كه نزد من محبوب ترين سرزمين خدايى، و تو نزد خدا نيز محبوب ترين سرزمين خدايى... اگر مردمانت مرا بيرون نمى كردند هرگز از تو بيرون نمى رفتم...» ليكن دشوار ديگرى- در اين دم پايانى از ديدار زهرا با فرودگاه وحى- دل او را به خود مشغول مى ساخت به گونه اى كه احساس مى كرد آن را تا لبه پر مى كند و همانند ظرفى پر آب لبريز مى شود...

آن دشوار، جدايى از آرامگاه خديجه ى گرامى- آن جوهره ى وفادارى و زيور زنان- بود...

اين مادر كه هيچ زنى در ميان مادران همانند او نبود، در انديشه ى دختر خود نمرده بود...

هرگز از خاطر آشفته و انديشه ى پريشان فاطمه پنهان نشده بود...

خورشيد زندگى او از هستى دخترش غروب نكرده بود اگر چه پيكر او در خاك حجون جاى گرفته بود...

با اينكه اكنون هنگام كوچ كردن فرارسيده است اما براى آن بانوى گرانقدر هنگام كوچ كردنى نيست!...

شايد آن دختر غم زده، با جان و تن خود گرفتار اندوهى دردناك شده بود كه تا ژرفاى وجدانش نفوذ كرد و در همه ى سوراخ هاى پوست وى فرورفت تا آنجا كه با خون او در رگها آميخت، زيرا او با چشم مسافت پيماى خود مى ديد كه در چه جايى دوردست از خاك مادر محبوب، جدا خواهد افتاد...

شايد آن دختر به پيرامون خود و به آنچه در خانه بود مى نگريست.

خانه اى كه گواه دوران كودكى، دختر بچگى، پختگى و بلوغ او بود. فرداى آن را مى ديد كه متروكه و تهى از سرنشين مانده است. هيچ آواز گامى، يا تكان دادن جامه اى، يا طنين آوايى، و يا صداى نفسى در آن به گوش نمى رسد...

گويى نشانه ى ويرانه اى است در شنزارى بر گذرگاه بيابان. هراسى سهمناك در درون آن دختر پيچيده بود و در دل او مى افكند كه تا پايان زندگى از اين خانه جدا خواهد ماند...

شايد آن دختر- با چشم احساس- به بستر يا زيراندازى مى نگريست كه در سال هاى آغاز عمرش عادت داشت بر روى آن در آغوش خديجه پناه گيرد، و اكنون آن بستر و زيرانداز از مادر مهربان و دلسوزش تهى است و زنى ديگر بر روى آن نشسته يا دراز كشيده است. زنى كه بهره اى از ويژگى هاى آن بانوى بزرگوار را ندارد مگر عمرى كه از ميان سالگى در گذشته و دل پاكيى كه از خوى هاى برجسته به شمار مى آيد، اگر چه در آن بانو به سادگى كودكانه نزديك است...

سوده دختر زمعه همانند خديجه نبود...

او زيباروى نبود...

هوشيار نبود...

داراى شخصيتى نيرومند و استوار نبود كه بتواند جلب توجه كند و بر خردها چيرگى يابد و انديشه هاى نيرنگ آميز و فكرهاى پليد را از روى فراست درخشان و هوش سرشار خو