 آشكارا دريابد...

او از آنگونه زنانى نبود كه با زنان هم تراز خود برابر باشد بلكه نسبت به آنان در رده هايى پايين تر جاى مى گرفت...

پيامبر آن بانو را به پيشنهاد خود وى به زنى گرفت تا بر او محبتى كرده باشد، زيرا او از نخستين زنان مهاجر به حبشه بود. همسرش سكران پسر عمر و اندكى پس از بازگشت از هجرتگاه درگذشت...

پيامبر آن بانو را گرامى داشت و هراس بيوگى را از دل او برد پس از آنكه هراس غربت و دورى از وطن از دل او برده شد...

بارى آن بانو به عنوان همسر پيامبر و مادر مؤمنان به خانه ى پيامبر آمد... و ى در واقع به خواب نمى ديد كه به مزيتى بهتر از اين دسترسى پيدا كند. مزيتى كه او را ميان زنان جهان جايگاهى والا بخشيد...

او خود از اين نعمت خدا چنين ياد مى كند:

«... به خدا سوگند هيچ ميلى به ازدواج كردن ندارم وليكن دوست دارم خدا در روز رستاخيز مرا به عنوان همسر پيامبر برانگيزد...» اين بانوى پاك دل در خانه ى پيامبر با زهرا در نهايت دوستى و سازگارى زندگى مى كرد...

ليكن نرمى و مهربانى و توجهى كه آن دختر از اين بانو مى ديد او را از مهربانى و دلسوزى آن مادر محبوب خفته در خاك حجون بى نياز نمى كرد...

بلكه همواره مهربانى و دلسوزى مادر را به ياد او مى آورد...

بلكه هر بامداد و شامگاه سوز و گداز اندوهش را بر مادر برمى انگيخت و طومار فراموشيش را درمى نورديد...

با اين همه، كار سوده براى زهرا دشوار نبود...

بار گرانى بر دوش او نبود...

آن بانو- اگر چه از زيبايى بهره اى نداشت- خوش خوى و خوش گفتار بود...

از پاكى و بى گناهى كودكانه اى آفريده شده بود...

سرشت او به ماننده ى ابريشم نرم بود...

دلى پاك داشت به ماننده ى چشمه اى كه از تخته سنگ مى جوشيد...

براى او از دنياى نوينى كه پيامبر به او بخشيده بود، همين بس كه خانه اى باشد تا در آن پناه گيرد... و كوشش كند تا به همه ى سرنشينان خانه يارى دهد... و به جاى همه ى آفريدگان جهان همسرى داشته باشد كه زير سايه ى او آسايش گيرد...

اگر سرشت سوده- از بسيارى ساده لوحى و پاكى- به ماننده ى صفحه اى مى نمود با نوشته هايى آشكار در كتابى گشوده، پس بدگمانى و نگرانى زهرا از بانوى هوشمند دومى كه به زودى مى آمد تا بانوى نخست خانه شود، براى چيست؟...

فاطمه ديد كه خوله دختر حكيم يك روز نزد پيامبر آمد و به او گفت:

«... ... نمى خواهى ازدواج كنى؟...» پيامبر از او پرسيد:

«با چه كسى؟...» گفت:

«دوشيزه مى خواهى يا نادوشيزه؟...» «دوشيزه كيست؟...» «دختر ابوبكر...» «نادوشيزه كيست؟...» «سوده دختر زمعه...» پيامبر گفت:

«برو و درباره ى من با هر دوى آنان سخن بگو...» خوله چنين كرد...

سوده پذيرفت و با پيامبر ازدواج كرد و به خانه ى او آمد...

اما پيامبر آن ديگرى را- كه دختر كم سال دوستش ابوبكر بود- خواستگارى كرد و نگاه داشت تا به سن بلوغ برسد...

اينك روزها چه چيزى را در خود پنهان مى سازد؟...

آيا در اين هنگام بعيد مى نمايد نزديكترين اطرافيان پيامبر از يكديگر بپرسند: اگر روز و روزگارى آن دختر كم سال و خوش سيما، زير بال پيامبر شب كند، همان روش سوده ى سالخورده را در پيش خواهد گرفت؟...

يا جوانى و زيبايى، او را وادار مى كند تا در راهى ديگر رهسپار شود؟...

خدا مى داند!...

زيرا انسان انسان است... و عواطف بشر دريايى است با گستره اى بى پايان و كرانه هايى ناپيدا، چنانكه گوى كناره اى ندارد... كف آن درهم شكسته است و فضايش دور و دراز، گويى كه ژرفا ندارد!... در آن مرواريد است و مرجان، و سنگريزه ها و گياهان... و عواطف دختر حوا در اين درياى بى حد و مرز در جايگاهى ناشناخته جاى مى گيرد...

شادابى جوانى آيينى دارد...

شكوه زيبايى آيينى دارد...

برترى تبار آيينى دارد...

آيا اينجا كسى هست كه عايشه را بشناسد و اين ويژگى ها را براى او ناديده بگيرد، و نداند كه در كنار اين ويژگى ها از دريافتى آماده، هوشى روشن، گوشى تيز، زبانى گشاده و چشمى ريزبين نيز برخوردار است؟...

زهرا بى شك همانند ديگران اين ويژگى ها را در عايشه مى شناسد...

مى داند از زير پوست اين دختر كم سال- كه هنوز جامه ى عروسى بر تن نكرده است- به زودى ماده غولى سر برمى زند كه همه ى كرانه ها را بر ديگر زنان پيامبر مى بندد و به بيست سالگى نرسيده نيرومند و بلند پايگاه مى شود... آنگاه در توانمندى و شكوه به جايى مى رسد كه حادثه ها مى آفريند و تاريخ را به جنبش درمى آورد و هنوز به نيمه ى عمر طولانى خود نرسيده، خود را در آشوب برخورد عقايد و هنگامه ى نبرد مسلحانه درمى افكند...هجرت

جنبش هجرت نگرانى ها و انديشه ها و خاطرات فاطمه را به خود مشغول كرد. هجرتى كه آمادگى آن را قريشيان بت پرست فراهم كردند تا با آنچه پيامبر براى اسلام آماده ساخت برخورد كنند...

بر هيچ كس پوشيده نيست كه چگونه مشركان براى پيامبر كمين كردند. آنان هنگامى در كمين پيامبر نشستند كه براى او ياران و هوادارانى از مهاجران و سرنشينان يثرب پيدا شد و كار پيامبر به دست آنان نيرو گرفت. قريشيان از آنان بيم داشتند كه مبادا برگردند و با جنگى سخت بر ايشان بتازند و همه را نابود سازند و دين نياكانشان را ريشه كن كنند...

پيشوايان كفر در «ندوه» گرد آمدند تا هم رايى كنند...

يكى از آنان كه ديگران را به شورش وادار مى كرد گفت:

«اين مرد كار خود را به جايى رسانيده است كه ديده ايد. سوگند به خدا ما از حمله ى او و پيروانش بر جاى خود امنيت نداريم... هم انديشى كنيد و پيشنهاد بدهيد كه با او چه چاره سازيم...» در اين هنگام يكى از آنان پيشنهاد داد:

«او را به غل و زنجير بكشيد و در زندان كنيد و در را به روى او بربنديد تا همانند ديگر شاعران گنهكار، مرگ او را از پاى درآورد...

آيا با اين پيشنهاد مى توانستند تضمين كنند كه اگر پيامبر را نزد خود در زندان نگاه دارند، يارانش حمله نمى كنند و او را با نيرومندى و زور از جايى كه گذاشته اند بيرون نمى كشند؟...

ديگرى پيشنهاد داد:

«او را از ميان خود بيرون مى رانيم و تبعيد مى كنيم و از آن پس نگران اينكه به كجا مى رود نخواهيم بود...» با اين پيشنهاد نيز پيامبر بهتر مى توانست با گفتار نيكو و زبان دلنشين خود بر دل ها و خردهاى مردمان آن تبعيدگاه چيرگى يابد و آنان نيز پيروان و هوداران او شوند...

در كار پيامبر سردرگم مانده بودند... و ى براى آنان در هر دو حال مشكل بزرگى بود، نمى دانستند او را بيرون كنند يا نگاه دارند...

ليكن ابوجهل پيشنهادى داد كه به گمان وى و ديگران، كار پيامبر را يكسره مى ساخت و آن خطرى را كه از آن بيم داشتند دور مى كرد...

آن دشمن خدا به آنان گفت:

«پيشنهاد من اين است كه از هر قبيله جوانى چالاك بگيريد كه از تبار و نژادى بهينه برخوردار باشد... آنگاه به هريك از آن جوانان شمشيرى بران بدهيد... سپس آنان را به سوى پيامبر روانه كنيد تا همه ى آنان به سان يك مرد به او ضربه اى بزنند و او را بكشند، و با اين روش خون او در همه ى قبيله ها پراكنده شود و فرزندان عبدمناف نتوانند براى گرفتن خون او با همه ى قبيله ها از در پيكار درآيند!...» همه پيشنهاد ابوجهل را پذيرفتند و ر