تند تا براى انجام آن چاره سازى كنند...

پيامبر ابوبكر را ديد. به او گفت:

«به من اجازه ى هجرت داده شد...» پسر ابوقحافه با آوايى تشويق آميز پيامبر را گفت:

«اى پيامبر خدا همسفر نمى خواهى؟...» «تو همسفر من خواهى بود...» نشانه ى روشن روز رفت...

نشانه ى تاريك شب آشكار شد...

شب از زير گنبد افق فرارسيد، به سان سيلى بر كوه هاى مكه سرازير شد. خانه ها و درها و گذرگاه ها را با رنگ سياه خود قيرگون كرد...

در اين هنگام آن جوانان چالاك قريشى به رهبرى بزرگان خود، شمشير به دست، همانند افعى ها بيرون خزيدند و از هر سوى به خانه ى پيامبر پيش آمدند و آهسته و بى سر و صدا پيرامون آن پراكنده شدند به گونه اى كه جز آواز پاى تاريكى ها، آوازى به گوش نمى رسيد...

ليكن محمد از آنچه مى كردند آگاهى داشت...

آيا چشم او براى ديدن آنان ديوارها را نمى شكافت...

آيا براى زير نگاه گرفتن هر مردى از آنان دو چشم نداشت كه از پاييدن او غفلت نمى ورزيدند؟...

فاطمه ديد پدرش برخلاف عادت هميشگى شب در بستر خود نخوابيد. بلكه از آن جدا شد و به على دستور داد تا در بستر وى بخوابد... و آن جوان، فرمانبردارى كرد...

اين است از جان گذشتگى و فداكارى!...

آيا خدا خواست تا پيامبرش را از آن خاطر رهايى دهد، و از همين روى براى وى پرده از ترفند آن دسيسه سازان برداشت؟...

يا خواست دينش را به جاهاى ديگر نيز پراكنده سازد؟...

خدا هم اين را مى خواست و هم آن را!... و اين هر دو به هم وابسته اند...

زيرا در اينجا پيوسته علتى بايد باشد و معلولى، سببى و مسببى، تا كارها و رويدادها در ديد منطقى بشر پى درپى روانه شود، بى آنكه با روند معمول و قابل پذيرش مغاير باشد و بر خردها و عقل ها دشوار آيد...

خواست خدا بر اين بود كه على را وادار كند مقدمه باشد و رهايى پيامبر از گزند دشمنان نتيجه. تا از اين راه كار اسلام نيرو گيرد و ارج پيدا كند...

پيامبر بر آن گروه كمين كرده، از خانه بيرون آمد و از ميان حلقه ى محاصره اى كه پيرامون خانه اش زده بودند گذشت...

چه بسا در دل آن گروه افتاده بود كه پيامبر همچنان در بستر خويش آرميده است و ايمان داشتند كه در آن لحظه از خانه ى خود بيرون نمى آيد، و بيرون آمدنش در چنين هنگامى محال است زيرا همواره پچ پچ سخنان و آواز پاها و چكاچك نرم جنگ افزارها كه از نزد آنان بر در خانه اش به گوش او مى رسيد، تصميم شوم آنان را پديدار مى ساخت!... و از ديرباز گفته اند: بر ترسو از در پناهگاهش درمى آيند!...

چه بسا پيامبر با گام هايى نزديك به هم و آهسته از خانه به سوى آنان بيرون رفت و آنگاه كه آنان درگير سراسيمگى خود بودند وى در سايه ى اين يكى خود را پنهان كرد و در پس سايه ى آن ديگرى خزيد تا از ميانشان به سلامت رهايى يافت و آنان همچنان غرق آماده شدن براى حمله كردن به او بودند!...

آرى تاريكى هاى دل شب، چشم ها را نابينا مى كند...

چه بسا پيامبر به شكل يكى از آنان درآمد به گونه اى كه او را يكى از خود پنداشتند و نشناختند...

درست بدان سان كه عيسى پسر مريم براى سربازان رومى به شكل انسانى ديگر درآمد. سربازانى كه گرد آمده بودند تا او را دستگير كنند و به صليب كشند!...

آنچه براى آن جوانان پيش آمد يا آنان را فراگرفت، به هرگونه كه بود، موجب شد پيامبر از ميان آنان بگذرد و به آنجا رود كه همسفرش چشم به راه مانده بود و آنان همچنان به سان چوب پايه هاى فرونشانده در زمين يا بت هاى كور و كر ايستاده بودند بى آنكه بشنوند يا ببينند و يا احساس كنند...

فاطمه با نگرانى، آن شب سر در گريبان فروبرده بود و با خود از فردا روز افسانه مى گفت!...

چه خواهد شد اگر آن مشركان در آن خانه بر او يورش آورند؟...

چه خواهد شد اگر آنان كه جوان را كه جامه ى پيامبر را بر خود پيچيده و در بستر او خوابيده، چاك چاك كنند، پيش از آنكه دريابند او آن آشكار دلخواهى نيست كه با شمشيرهاى تيز براى او كمين كرده اند؟...

به راستى كه پدر فاطمه در راه خدا از شهر خود بيرون رفته بود... و به راستى كه على در راه خدا بر جاى او خوابيده بود... و همچنان كه مرگ داس خود را بالا برده و در يك قدمى راه آن كوچندگان ايستاده بود، داس خود را بالا برده و در يك قدمى بستر آن خفتگان در خانه ى پيامبر نيز ايستاده بود...

پس شگفت نيست اگر در اين هنگام تپش و لرزش، قلب آن دختر را فراگيرد تا آنجا كه گويى در سينه ى او تنورى شعله ور است و نزديك است آتش درون خود را بيرون ريزد بدان سان كه آتش فشان گدازه هاى خود را بيرون مى افشاند...

آيا براى فاطمه چاره اى هست جز اينكه پريشان و ناآرام و بى قرار باشد.

فاطمه اى كه ترسى در انديشه ى او پيشى جسته و اميدى نيست پرده هاى شب از پيش انديشه ى او پاره شود و روشنايى روز بر آنان تابيدن گيرد؟...

چاره اى براى او نيست!... را ه گريزى نيست اگر چه به يقين مى داند كه پروردگارش نگاهبان آن دو كوچ كننده است و آنان را تندرست به پناهگاه خود خواهد رسانيد...

آرى ترس، غريزه است... و نافرمانى خوى غريزه هاست... و ترس از چيزى كه در پس پرده ى سرنوشت خدايى، ناشناخته و پوشيده است، از سرشت انسان است...

ليكن ترس همواره به معنى نابود شدن يقين نيست...

ترس نه تنها يقين را نفى نمى كند بلكه تأكيد نيز مى كند...

انديشه ى انسانى در زندگى اين جهانى، محدود است و كمال نمى شناسد... و نگرش انسان- با توانايى ها و سنجه هاى بشرى خود- به چيزها و كارها نسبى و مختلف است...

گاهى آنجا تندرستى نهفته است و آرامش وليكن به بهره اى از كمال نيازمند است تا كامل شود. حال نگرش ها و انديشه هاى گوناگون درباره ى آن بهره ى كمال در پى هم فرامى رسد، برخى از آنها تا مرز كفايت بالا مى رود و برخى تا فرودينه ترين حد كاستى پايين مى آيد...

گاهى آنجا رستگارى است و رهايى وليكن- كم و زياد- با سختى ها و هراس ها درهم آميخته شده است...

پس ترس در اينجا به گونه اى از اشتياق آرزومندانه درمى آيد براى رسيدن به يقين بيشتر...

يا خواهشى است سخت براى نزديك شدن به اطمينان و آرامش...

يا آرزويى است براى رسيدن به جرعه اى از ايمان...

ترس، با همه ى حالاتش پديده اى است روانى كه با آنچه در ذوق و سليقه درمى آيد واكنش نشان مى دهد، در دل جاى مى گيرد، در نهان نهاد استوار مى شود، از راه امور حسى براى عقل روى مى آورد، روح پاره اى از امور غيبى را به آن الهام مى كند، آنگاه از ميان اين عناصر ترس، آسايش و آرامش پديدار مى گردد...

بر ما پوشيده نيست كه ابراهيم از خدا پرسيد:

(پروردگارا به من بنماى كه چگونه مردگان را زنده مى كنى...

گفت:

آيا باور ندارى؟...

گفت:

آرى!... وليكن تا دلم آرام شود...

گفت:

چهار پرنده بگير، و آن ها را پاره پاره كن...

آنگاه بر هر كوهى پاره اى از آن ها را بگذار...

سپس آنها را فراخوان تا با شتاب نزد تو آيند...) (بقره، آيه ى 260) آيا ابراهيم- پدر پيامبران- روزى كه آن خواهش را از خود آشكار ساخت بر ستيغ باور و ايمان نبود؟...

زهرا را بگذار تا با انديشه و احساس خود پيامبر را هر جا كه رفت، دنبال كند...

او را بگذار تا گام به گام پيامبر را با دعا خواندن و زمزم