 كردن نام خدا دنبال كند...

اينك ترس فاطمه چيست كه خدا نگاهبانان جهنمى مسلح قريش را به خوارى راند و آنان را با نيرنگشان، شكار نوميدى و سراسيمگى و زيان گردانيد؟...

آواز آنان از بيرون در خانه به گوش فاطمه رسيد كه از برگشت زيان بار و رسوايى برانگيزشان آگاهى مى داد...

فاطمه شنيد كسى نزد آنان آمد و گفت:

«اينجا منتظر چه هستيد؟...» گفتند:

«محمد...» و ى آنان را ريشخند كرد و گفت:

«خدا اميدتان را نااميد كناد!... به خدا سوگند محمد بر شما بيرون آمد و بر سر يكايك شما خاك افشاند و در پى كار خود روانه شد... آيا نمى دانيد بر شما چه پيش آمده است؟...» فاطمه در اين هنگام سراسيمگى را در چهره ى آنان درمى يافت و گويى مى ديد چگونه با انگشتانشان خاكى را كه بر سرهايشان پاشيده شده لمس مى كنند!...

گوش هايش آواز خشم آنان را كه در دل هايشان به سان ديگ به جوش آمده بود مى شنيد. زيرا آنان دريافته بودند كسى كه جامه ى پيامبر را پوشيده و در بستر او آرميده، على است...

هراسى بر آنان چيره شد...

آنگاه سراسيمگى، آنان را در خود فروبرد...

سپس با پاى خود كورمال كورمال و خزان خزان با پريشانى و غرولند به سان رمه اى رمان از در خانه ى پيامبر دور شدند!...

اما فاطمه آواز پدرش را در لحظه اى كه از لابلاى صف هاى درهم فشرده ى آنان بيرون مى رفت، به ياد آورد كه چگونه مشتى خاك نمناك از شبنم شبانگاهى، برداشت و بر آنان پاشيد و اين آيه ى قرآن را خواند:

(ما جلو ايشان را ديوارى كرديم و از پس ايشان هم ديوارى، و پرده اى بر چشم و دل آنان افكنديم تا نبينند...) (يس، آيه ى 9) و با اين رفتار پيامبر روان فاطمه بر استوارى و دل او بر آرامش خود افزود... و چگونه نيفزايد در حالى كه پروردگارش حواس آن جوانان قريشى را از كار انداخت تا نتوانند پيامبر را دنبال كنند، چنانكه گويى در ميان آنان شنوا و بينايى نيست؟...

اكنون كجا مى توانند به پيامبر دسترسى پيدا كنند!...

فاطمه باور داشت زمين براى پيامبر شانه هايى رام آماده مى كند تا بر روى آن از هر راهى كه بخواهد در امن و آسايش به سوى هجرت گاه خود روانه شود... را ه ها در پيش روى تعقيب كنندگان پيامبر همانند سراب شد!...

پرچين هايى پيرامون پيامبر درآمد كه او را- چه آنگاه كه آسايش مى گرفت و چه آنگاه كه راه مى پيمود- از چشم ها پنهان مى كرد...

شب پرده اى بود...

سايه پرده اى...

زمين ناهموار پرده اى...

شنزار گسترده كه كرانه هايش در چشم نمى گنجيد پرده اى...

عنكبوت و حشرات بيابان ها پرده اى...

كبوتر و پرندگان پرده اى... و پيش از همه ى اينها خط مشى بود و مآل انديشى...

پيامبر هجرتش را در راه پر پيچ و خم موقعيت ها و زمان ها، سر خود رها نكرد بدان سان كه چوپانى سر به هوا شتران بى بند و بارش را آزاد رها مى كند تا بى نگاهبان بچرند و بچمند تا آنجا كه از دست او بگريزند يا گرگ آنها را بربايد...

پيامبر براى هر چيزى ساز و برگى آماده كرد...

براى هر گامى حسابى گشود...

براى هر حركتى برآوردى كرد...

براى هر رفتار ناگهانى دشمن، رفتارى مخالف از همان دست در پيش گرفت كه بتواند خود را از خطرها نگاه دارد...

از همين روى خبر كوچ كردنش را از مردم پنهان نگاه داشت... و راه خود را از چشم آنان پوشيده ساخت... و روزى كه به خانه ى ابوبكر رفت تا او را از آماده شدن براى سفر آگاهى دهد، اصرار داشت آن خبر ميان خودشان پنهان بماند. وى به ابوبكر فرمود:

«سفر خود را از خانه تو آغاز خواهم كرد!...» و هنگامى كه آن دو، خانه را ترك كردند، از دريچه ى پشتى خانه- برخلاف عادت- بيرون رفتند تا راز كارشان از چشم مردم پنهان ماند...

آنگاه كه پيامبر و ابوبكر مكه را ترك گفتند، هيچ كس در مكه از رفتن آنان آگاهى نداشت مگر گروه كوچكى كه تعدادشان از شمار انگشتان يك دست تجاوز نمى كرد. فاطمه، على، اسماء دختر ابوبكر و برادرش عبداللَّه از اين گروه بودند...

زهرا به ماننده ى خود پيامبر بود...

على خزانه ى اسرار پيامبر بود...

اسماء سه شب پياپى با خوراك به سوى غار مى دويد تا آنگاه كه لحظه ى روانه شدن پيامبر و دوستش به هجرتگاه فرارسيد...

عبداللَّه نيز در انجمن هاى قريش مى گشت و اخبار آن تعقيب كنندگان را به پيامبر مى رسانيد...

هنگامى كه پيامبر پس از سه شب غار ثور را ترك كرد از سوى شمال غربى و راه پر رفت و آمد ساحلى- آن چنان كه معمول و مورد انتظار بود- به يثرب روى نياورد بلكه به جنوب رهسپار شد، آنگاه از راهى متروك و ناشناخته به مقصد خود پيش تاخت...

ليكن اين همه پرهيز و احتياط كه به ماننده ى دژى استوار برپا مى شد تا هر خطر احتمالى را در پيش ديوارهاى ستبرش درهم شكند، چيزى از هراس ابوبكر را- از اينكه مبادا آسيبى به پيامبر برسد- كم نمى كرد...

ابوبكر از همان لحظه اى كه همراه با پيامبر خانه را ترك گفت در زنجيرى از هراس با حلقه هايى به هم پيوسته به سر مى برد...

پاهايش ترسان ترسان پيش مى رفت...

حركتش لرزان بود...

پايداريش پريشان و ناپايدار بود...

در گام هايش رعشه افتاده بود...

كوهى از ترس بر سينه ى او نشسته بود...

به نفس تنگى افتاده بود...

آوازش بريده بريده شده بود، گويى آب دهانش خشك شده بود، واژه ها به سختى در گلويش راه مى يافت، گويى كه با كارد گلويش را مى شكافت...

نگاه هايش لرزان و سراسيمه به اين سوى و آن سوى در امتداد راه ها كشيده مى شد، و چشمش بر هيچ سويى ثابت نمى ماند...

اگر او را مى ديدى گمان مى كردى از ترس كج و مج مى شود، به ماننده ى كسى است كه در سرزمين پريان راه مى رود، از زمين پيرامونش جنيان و هيولاها سر برمى آورند...

منتهاى خواسته ى اين دوست وفادار و بزرگوار چيست؟...

منتهاى خواسته ى او فداكارى است!...

او مى كوشد تا براى پيامبرش سپر بلا باشد...

گاهى پشت سر او راه مى رود...

گاهى پيش روى او...

گاهى بر سوى راست او...

گاهى بر كنار چپ او... و به پيامبر مى گويد:

«اگر من كشته شوم تنها يك مرد كشته شده است... اما اگر تو كشته شوى امت اسلام نابود مى شود...» حتى آنگاه كه در غار ثور پناه گرفتند و آنجا براى آنان پناهگاهى امن بود، ابوبكر آواز پاى برخى از تعقيب كنندگان را شنيد كه بر دهانه ى غار نزديك شده بودند، سخت غمگين شد و آهسته گفت:

«اگر يكى از آنان به پايين پاى خود بنگرد ما را خواهد ديد!...» پيامبر آشفتگى او را با اين سخن آرامش بخشيد:

«بدگمانى تو درباره ى دو تن كه سومشان خداست براى چيست؟...» و اژه هاى پيامبر داروى شفابخش رهايى بود و رستگارى... تا پايان سفر دشوار پيامبر به يثرب، زهرا همانند كسى زيست كه روزها براى او ميان خواب و بيدارى سپرى شد...

او روزها در رؤياهايى درخشان و روشن با پيش درآمدهايى پرتوافشان به سر مى برد و همواره نشانه هاى خجستگى و نيكويى بر صفحه ى ديدگاه هايش درخشيدن مى گرفت... و شب ها در هوشيارى و بيدارى به سر مى برد... نزديك بود با خود آگاهى شگرف و حس شفاف خود، در آن روزها چيزهايى بشنود و ببيند كه گوش ها از شنيدن آن و چشم ها از ديدن آن ناتوان است...

اما روزها به كندى مى گذشت و آرام سپرى مى شد...

شبها از روزها نيز كندتر مى گذشت چنانكه 