گويى نزديك بود از رفتن بازايستد... و زمان همانند روزگار، دراز بود...

فاطمه با قلب خود گام به گام بلكه وجب به وجب و لحظه به لحظه پدر را در راه خود كه پوشيده از خطر بود، دنبال مى كرد... و مكه يكسره همچون بيمارى تب دار در هذيان و ياوه گويى به سر مى برد...

ياوه پردازى و شايعه سازى در مكه، مهتران را ميان يقين و حدس، و درستى حقيقت ها و ياوه پردازى وهم ها سراسيمه و آشفته مى كرد...

ياوه گويى آنان تعبير راستينى بود از آرزوهايشان نه از واقعيتى كه در اين روزها بيابان ها، غارها، كوه ها و شنزارها به راستى آن گواهى مى دادند...

بلكه آنان در ياوه گويى بسيار به بيراهه مى رفتند...

آنگاه بيمارى مسرى ياوه گويى و شايعه سازى، از آنان به ديگران نيز راه مى يافت زيرا در آن هنگام آنچه خود گمان مى كردند يا درمى يافتند به صورت گمان ها و دريافت ها و خيال هاى بيهوده از سوى آنان در مكه پخش مى شد و گوش ها را پر مى كرد و خاطره ها را لبريز مى ساخت تا آنجا كه به صورت واژه ها و عبارت ها بر سر زبان ها و لب ها روان مى شد...

براى آن مردم، چه حيرت آور و شگفت انگيز بود كه محمد از ميان لبه هاى شمشيرهاى تيز آنان به ماننده ى نسيمى نرم، پنهانى گريخت...

همه ى اميد و كوشش آنان اين بود كه بر او دسترسى و چيرگى پيدا كنند...

به همانگونه كه كينه توزان و انتقام جويان مكه در بيابان، محمد را دنبال مى كردند، بزرگان و مهترانشان نيز او را در اخبارى كه فرامى رسيد تعقيب مى كردند...

زيرا آنان براى هر مرحله ى هجرت معماگونه ى محمد خبرى داشتند... و براى هر گامى سخنى... و براى هر برآوردى توجيهى... و براى هر گمانى توضيحى...

اما زهرا با دلى سرشار از اميد و آرزو براى رسيدن پدرش به پناهگاه خود چشم دوخته بود. شايد اميد و آرزوى قلبى زهرا در آن هنگام بيش از دلواپسى و آرزومنديى بود كه در دل مادر موسى راه يافت، مادرى كه فرزند خود را در صندوق نهاد و از ترس فرعون در رود نيل افكند، و فرعونى كه پسران را مى كشت و مادران را زنده نگاه مى داشت...

پروردگار به مادر موسى وحى كرد:

(موسى را شير ده!...

چون بر او هراس يابى او را در دريا افكن... و مترس و اندوهگين مبا، ما موسى را به تو برمى گردانيم) (قصص، آيه ى 7) ليكن دل نگرانى و آرزومندى آن بانو دل نگرانى اندوهناكى بود...

زيرا او- اگر چه از نرسيدن گزند بر پسرش ايمان داشت- اما همچنان نمى دانست موج دريا بر پسرش نرمى خواهد كرد يا سنگدلى...

نمى دانست لنگرگاه مركب او كجاست...

نمى دانست چگونه او را باز خواهد يافت...

اما اينها همه يك دل نگرانى بود: دل نگرانى مادرى كه مى داند تا روزگارى از پسر خود محروم خواهد ماند، و چه بسا آن روزگار كوتاه باشد و چه بسا طولانى...

اما دل نگرانى فاطمه دو دل نگرانى بود...

دل نگرانى دخترى براى پدرش، و دل نگرانى مادرى براى پسرش در يك آن...

آيا نمى بينى فاطمه- از آنگاه كه روزگار خود را شناخته- همواره به سان مادرى كه از كودك خود پرستارى مى كند، با همه ى مهرهاى مادرى دست نخورده و انباشته در ژرفاى قلبش از پيامبر پرستارى مى كند؟ مهرها و دلسوزى هايى كه همانندش به گرد دل ديگر مادران نگشته است؟...

فاطمه از كار آماده سازى خود براى هجرت رهايى يافت...

كسانى كه با او در خانه ى پيامبر بودند نيز از كار خود رهايى يافتند...

على امانت هايى را كه مردم به پيامبر- آنگاه كه نزد آنان به سر مى برد- سپرده بودند به صاحبانشان برگردانيد...

شگفتا كه مردم مكه از ميان بزرگان و سروران و مهتران خويش تنها محمد را براى نگهدارى كالاهاى ارزنده و دارايى هاى گرانبهاى خود امين مى دانستند، او را دست و دل پا، پيمان نگهدار و راستگو مى شناختند، اما آنگاه كه محمد سخنان خود را به آنان رسانيد، از بسيارى خودپرستيشان يك باره از او روى گردان شدند!...

فاطمه در خانه مانده بود و با آرزوى خود براى ديدار پدر ستيزه مى كرد تا مبادا بى هنگام او را به سوى راه مدينه بشتاباند... و چرا كه با آرزوى خود ستيزه نكند در حالى كه مى تواند به بازمانده ى بردبارى خود دست بياويزد، و مى داند چند روزى بيش نخواهد گذشت كه پيكى از نزد پيامبر پيش او مى آيد تا او را خبر دهد كه پدرش براى هجرت به او اجازه داده است؟...

چه بسا يك روز بيشتر نمانده باشد كه در پى او روانه شود... و چه بسا چند ساعت...

اگر آرزوى فاطمه براى پريدن به سوى پدر بالى بود، آرزوى پيامبر براى ديدن فاطمه هزار و يك بال بود...

بلكه شايد در اين هنگام فاطمه با چشم احساس، با چشم سر، آن پيك را كه چشم به راهش بود مى ديد كه از سوى يثرب به مكه رهسپار شده تا در آن شهر خبر رسيدن محمد را به آن پناهگاه امن به دوست و دشمن و دور و نزديك آگاهى دهد...

بلكه گويى فاطمه با سرشت روشن خود آن خبر شادى بخش را پيشاپيش دريافته است و انصار را مى بيند كه پگاه هر روز به حومه ى شهر پاك خود مى شتابند تا از تابيدن نور استقبال كنند...

بلكه گويى فرياد شادى و شعارهايشان هنگامى كه خورشيد چهره ى پيامبر بر آنان درخشيدن گرفت، بر پشت نسيم نمناك شمال به گوش او مى رسيد و مى شنيد كه آنان سرودخوانان و هزج گويان به پيامبر اين چنين خوش آمد مى گفتند:

«ماه شب چهارده از گردنه هاى وادى وداع بر ما تابيد...» و جهان هستى نيز اين سرود را با آنان تكرار مى كرد...سواران جنگاور جناح

زمان از رفتن فلج شده است!...

زبان رويدادها بريده شده است!...

خبرهايى كه هر گوشه و كنار پياپى به مكيان مى رسد به ماننده ى نم نم بارانى است تنك مايه كه تشنگى و سوزى سينه را سيراب نمى كند...

آنان هر كجا كه براى گرفتن شكار خود جاسوسان و رديابان فرستادند، جز زمين خشك و گريزگاه هاى تهى چيزى نيافتند!...

شنزارها نشان پايى از محمد بر جاى نگذاشته بود، محمدى كه خانه را رها كرد و در برابر چشمانشان به جايى رفت كه نمى دانند...

هيچ خبرى از او نيست...

آيا در هوا ذوب شد؟...

يا بار ديگر به آسمان برده شد؟...

هيچ چيزى بر دل مكيان گران بارتر از آن سه روزى نبود كه على پس از فريب دادنشان با خوابيدن در بستر پيامبر، ميان آنان گذرانيد...

على شب و روز پيش روى آنان در شهر به هر كجا كه مى خواست مى رفت... آنان در افسوس و دلتنگى به سر مى بردند و على در آرامش و سرافرازى...

ديدن على در چشم آنان خارى بود كه نابينا شدن براى آنان از ديدن او آسان تر مى نمود!...

براى آنان شكنجه اى بود روانى. از نيش سرنيزه هاى داغ شده ى آهنين دردآورتر، سرنيزه هايى كه در تن مى خلد و زخم مى كند به گونه اى كه چرك مى آورد، و چرك مى آورد تا آنجا كه فاسد و گنديده مى شود و نمى تواند مالش سرانگشتى به نرمى برگ گل را پذيرا باشد...

بلكه على از همه ى اينها براى مكيان آزارنده تر و دشوارتر بود...

از شمشيرهاى هندى و نيزه هاى حبشى شكافنده تر و برنده تر بود...

اينك آن بت هايى كه قريشيان را به خودستايى و فخرفروشى وادار مى كردند كجا هستند؟...

عزى و لات كجا هستند؟...

منات- آن بت سوم- و ديگر خدايان ساختگيشان كجا هستند، خدايانى كه عمر خود را يكسره در پرستش آنها گذرانيدند؟...

يارى هايى كه از دم